” ما ژان لوک گدار را کشتیم”

گفتگو با کریستُف اُنوره، وارث موج نوی فرانسه

کریستُف اُنوره یک هنرمند همه فن حریف فرانسوی است. او رمان‌نویس، بازیگر، کارگردان فیلم، تئاتر و اپرا است. در سینمای فرانسه او را وارث سینمای موج نو می دانند و مانند بسیاری از کارگردانان موج نو با نوشتن در کایه دو سینما شروع به کار کرد. اونوره آشکارا همجنس گرا است و در بسیاری از فیلم هایش به مسائل دگرباشان جنسی می پردازد. آخرین فیلم اُنوره «پسر زمستانی» بر اساس تجربیات خود او در سن هفده سالگی است که پدرش به تازگی فوت کرده بود و او در موقعیتی آشفته و گیج کننده از نظر احساسی و روانی در برخورد با تمایلات جنسی خود قرار داشت. در این فیلم پل کرچر نقش لوکاس، یک پسر ١٧ساله را بازی می‌کند، و ونسان لاکوست هم نقش برادرش کوئنتین را ایفا می کند که لوکاس  پس از مرگ پدرشان برای مدتی پیش او در پاریس زندگی می‌کند. ژولیت بینوش نیز نقش مادر لوکاس  و خود کریستُف اُنوره نقش پدر او را بازی می‌کنند. «پسر زمستانی» با لطافت ولی بی پرده به موضوعی بسیار حساس می پردازد. بازی ها همگی عالی اند و پل کرچر جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره بین المللی فیلم سن سباستین را دریافت کرد. گفتگوی من با کریستُف اُنوره در طی برگزاری همین جشنواره انجام گرفت.

در فیلم «پسر زمستانی» تجربه شما از کارگردانی گروه بازیگرانی متشکل از بازیگر سرشناسی مانند ژولیت بینوش و دو بازیگر جوان چگونه بود؟

در فیلم‌های من هیچ درجه‌بندی یا ارجحیت برای بازیگران بر اساس شهرت‌شان وجود ندارد. نحوه برخورد من با آنها به شخصیت آنها در فیلم مربوط می شود. به یاد دارم که ژولیت در روز اول فیلمبرداری با آن دو بازیگر پسر جوان رابطه خوبی پیدا کرده و از بازی آنها راضی است و از بودن با آنها در این فیلم بسیار خوشحال به نظر می‌رسد. ژولیت بینوش بازیگر فوق العاده ای است و می داند که وقتی یک بازیگر خوب جلوی شماست، می توانید بهتر هم باشید، و من فکر می کنم در این صورت برابری بیشتری وجود دارد. هرگز ندیدم که  ژولیت سر صحنه فیلمبرداری به آن دو بازیگر جوان بگوید مراقب باش یا اینطوری بازی کن یا چیزی شبیه به آن. خیلی زود فهمیدم که خیلی خوش شانس بودم که ژولیت و ونسان و پل را در فیلم خود داشتم. آنها قدر یکدیگر را می‌دانستند و به توانایی های خود آگاه بودند. از همان ابتدا به یکدیگر اعتماد داشتند. هیچ ادعایی نداشتند و صادقانه احساسات‌شان را نمایان می‌کردند. این امتیاز بزرگی برای یک فیلمساز است و شما فقط باید با آنها باشید و آنها را با دوربین دنبال کنید.وقتی فیلمساز هستید و ناگهان ژولیت بینوش را در فیلم خود دارید، چیز بسیار عجیبی است. تمام فیلم هایی که او را در آن دیده‌اید به خاطر می آورید و فکر می کنید چگونه می توانم متفاوت به او نگاه کنم؟ می توانید کمی دلهره داشته باشید، اما در این فیلم کارکردن با ژولیت خیلی ساده بود. او از همبازی شدن با این پسران جوان، پل و ونسان، بسیار خوشحال بود. همیشه این گونه نیست. گاهی اوقات فیلمبرداری خیلی سخت است، اما فیلم خوبی از آب در می‌آید و گاهی اوقات فیلمبرداری بسیار راحت و دلپذیر است و تبدیل به فیلم بدی می شود. البته کارگردان که مشغول ساختن فیلم است نمی‌تواند نتیجۀ کار را پیش‌بینی کند. اما در این فیلم همه چیز از ابتدا عالی پیش رفت ولی چندان مطمئن نبودیم. چون داشتن پل، ونسان و ژولیت به عنوان اعضای این خانواده مانند سه برگ خوب در یک قمار بازی بود. 

وقتی فیلم را تماشا می کردم انگار یک رمان کلاسیک ، برای مثال از پروست را دارم می‌خوانم و البته شما نویسنده هم هستید. آیا در هیچ مرحله ای به این فکر کردید که آن را به عنوان یک رمان بنویسید تا یک فیلمنامه؟

بله، درست می گویید، می تواند یک رمان باشد، اما مطمئن نیستم که نویسنده مناسبی برای این داستان باشم. حتی مطمئن نیستم که فیلمساز مناسب این داستان هم باشم، اما سعی می کنم! جالب است که شما به پروست اشاره کردید، زیرا درست قبل از این فیلم در فرانسه من با  گروه تئاتر کمدی-فرانسه در مورد اقتباسی از” طرف گرمانت” پروست کار کردم، بنابراین هنگام نوشتن فیلمنامه، پروست خیلی در ذهنم بود و شاید در فیلمنامه تاثیری گذاشته باشد و  پروست در آن حضور داشته باشد، اما امیدوارم که این یک نوع  پرمدعایی تلقی نشود. برگردیم به ادبیات، کتابی که بر من تأثیر گذاشت و در نوشتن فیلمنامه بسیار مهم بود، «نوجوان» اثر داستایوفسکی بود. دلیل تاثیر آن این بود که داستان از زبان شخص اول که یک نوجوان است گفته می شود و چیزی که من در این کتاب دوست دارم این است که او نیز در مورد هرج و مرج زندگی خود در آن مقطع صحبت می کند و این چیزی بود که من هم می خواستم در فیلم‌ام نشان دهم. برای من نوجوانی تم فیلم است، اما بیشتر از آن ساختار فیلم است، درست مثل آن کتاب.

در نوشتن فیلمنامه از احساسات خود در هفده سالگی استفاده کردید؟

 جالب اینجاست که در طول فیلمبرداری از احساسات و تجربیاتی که من به عنوان یک نوجوان ١٧ ساله داشتم صحبت نکردیم. با این حال ژولیت اصرار داشت که بداند و از من پرسید آیا این واقعا داستان خود توست؟ و من در مورد احساساتم در آن سن با ژولیت صحبت کردم، اما با پل کرچر زیاد در این باره صحبت نکردم. بله، آن چیزی که در فیلم می بینید در هفده سالگی برای من اتفاق افتاد و بله درست مثل شخصیت لوکاس احساس می کردم در چنین وضعیت آشفته ای قرار دارم. فکر می کنم ساختن این فیلم برای من هدفی دوگانه داشت. نخست، می‌خواستم به گذشته برگردم، به آن هرج و مرج و سعی کنم شکلی به آن بدهم. اما در عین حال می خواستم آن را از نگاه یک جوان امروزی هم نقل کنم. 

اکنون جامعه همجنس گرایان بسیار متفاوت از ٣٠ سال پیش است. امروزه ازدواج همجنس‌گرایان در بسیاری از کشورها قانونی است، اما حدس می‌زنم زمانی که شما هفده ساله بودید، خیلی متفاوت بود. 

اصلا دوست نداشتم این یک فیلم نوستالژیک باشد. به همین دلیل از ابتدا از بازسازی تاریخی دهه ١٩٨٠ خودداری کردم. آن دوران جوانی من بود و دوران بسیار سختی برای من بود و هم باید با مرگ پدرم کنار می‌آمدم و هم در آن زمان همجنس گرایان از ایدز می ترسیدند. انگار همه آنها به سرعت در نتیجه تمایلات جنسی خود خواهند مرد. بنابراین نمی‌خواستم این همه بار را به دوش فیلم بگذارم. می‌خواستم در این فیلم از دید جوانان امروز سخن بگویم. 

با تغییر وضعیت دوربین از حالت ساکن به وضعیت دوربین روی دست در برخی صحنه ها ریتم فیلم را خیلی خوب کنترل کردید و همچنین موسیقی فیلم حالت خاصی به فیلم‌تان داده است.

 بله درست می‌گویید.  فکر می کنم این اولین فیلمی است که در آن این همه از دوربین روی دست استفاده کرده‌ام. وقتی لوکاس دارد داستانش را تعریف می‌کند، می خواستم دوربین خیلی روان باشد. در پایان فیلم، زمانی که مادر (ژولیت) در حال صحبت کردن است، وضعیت متفاوت بود. من چیزی بسیار پایدارتر یعنی نماهای تراولینگ می خواستم. بنابراین من از این دو روش مختلف فیلمبرداری استفاده کردم. برای موسیقی، با آهنگساز ژاپنی یوشیهیرو هانو که با فیلمساز چینی ژانگ ژیا کار کرده تماس گرفتم. هیچوقت شخصاً هم را ملاقات نکردیم، فقط با ایمیل در دوران کرونا در تماس بودیم. من در پاریس بودم و او در توکیو بود و شروع کرد به آهنگسازی و چند قطعه برای من فرستاد و من کارش را پسندیدم. فکر می کنم یک نوع کیفیت خاصی به فیلم اضافه می‌کند. می توانید احساس کنید که موسیقی فرانسوی نیست و عناصر شبح مانندی دارد که به فیلم کمک می‌کند. 

نظر شما در مورد ژان لوک گدار چیست؟

 برای من درگذشت گدار اتفاق غم‌انگیزی بود. نه تنها برای این که ژان لوک گدار نمایندۀ چیز خاصی بود، بلکه به این خاطر که او اگر امروز بود، چه کارهایی می‌توانست انجام دهد. برای من بسیار غم‌انگیز بود که بدانم که هرگز نخواهم توانست فیلم جدیدی از ژان لوک گدار ببینم. آخرین فیلم‌های او را خیلی دوست داشتم، «فیلم سوسیالیسم»، «خداحافظی با زبان»، «کتاب تصویر». با مرگ گدار واقعآ احساس ناامیدی کردم. فکر می‌کنم این دوران به نوعی ژان لوک گدار را کشت. دلیلش پیری نبود. سینما امروز در شرایط بسیار بدی است. مثل این است که الان تماشاگران و گاهی خبرنگاران مطبوعات دقیقاً نمی‌دانند سینما چیست و فکر می‌کنم اجازه دادیم ژان لوک گدار بمیرد. عقیده دارم ما مسئول چیزی هستیم که اکنون در سینما از دست رفته است. احساس بسیار عجیبی دارم چون گدار فقط یک نماد نبود بلکه برای فیلمسازان مثل یک اسطورۀ سینما بود. واقعاً فکر می‌کنم که ما او را به نوعی کُشتیم. به عقیدۀ من زمانی که در جشنوارۀ فیلم کن همان جایزه را به اگزویه دولان و ژان لوک گدار دادیم، او را کشتیم. این نوعی کشتن است. ما نباید این کار را می‌کردیم، آنها یکسان نبودند. این را نمی‌گویم که ژان لوک گدار بهتر از اگزویه دولان باشد. این نوع مقایسه غیرممکن است، اما فهم آنها از سینما یکسان نبود. شاید دنیای امروز دیگر نیازی به سینما نداشته باشد. برای من، این چیزی بیش از مرگ یک فیلمساز است که او را تحسین می‌کنم، چیزی بسیار تکان دهنده و ناراحت‌کننده است. اجازه دادیم تنها بمیرد، خیلی تنها. فکر می‌کنم ژان لوک گدار بیست سال است که تنها بود. حالا برخی از روزنامه‌نگاران می‌گویند اوه این فیلم او فوق‌العاده است یا برخی جشنواره‌ها به او ادای احترام می‌کنند، اما در سینمای امروزه، ژان لوک گدار فقط یک پیرمرد در خانه‌اش در کنار دریاچه بود و آنها نمی خواستند بدانند او چه کار کرده است. شاید دلیلش این باشد که من فرانسوی هستم و در ذهنم به موج نو بسیار نزدیک‌ام. به نظر من دوران طلایی سینمای فرانسه، موج نو بود و دوران طلایی سینمای جهان، موج نو بود. برای من مرگ او خبری نبود که انتظارش را داشتم، مثل دایناسورهایی که ناگهان ناپدید شدند و می گوییم طبیعی است، فکر می‌کنم قبولش سخت‌تر است. برای من به عنوان یک فیلمساز، مشکل است که فریاد نزنم و اعتراض نکنم. امروزه ساختن فیلم غیرممکن است. وقتی به کسی می‌گویید که می‌خواهید فیلم بسازید، همیشه برای‌شان خبر بدی است. می‌پرسند مطمئنی؟ به عقیدۀ من امثال نتفلیکس امروزه سینما را می‌کشند و ما به آنها اجازه می‌دهیم این کار را بکنند. وقتی جشنواره ونیز فیلمی را از نتفلیکس می گیرد، به عقیدۀ من واقعاً دیوانه‌اند، چون وقتی جین کمپیون فیلمی می‌سازد، او مطمئناً فیلمساز بزرگی است، اما وقتی فیلم «قدرت سگ» را با نتفلیکس ساخت، این کار برای سینما بسیار خطرناک بود. این مرزی است که نمی‌توانیم از آن عبور کنیم.

ولی از آن عبور کرده‌ایم.

بله، و می توانم بفهمم وقتی به آمریکا می‌روید و این جور تفاهم را دارید، می‌گویند اوه بله، تو فرانسوی در دهکده خود تنها هستی و واکنش‌ات خیلی قدیمی شده است. نه، نمی توان در این مورد صحبت نکرد و گدار در «تاریخ های سینما» گفت که مهم ترین افراد در سینما تهیه کنندگان هستند. اگر تهیه‌کنندگان شما نتفلیکس هستند، حتی اگر اسکار هم برنده شوید، دیگر مانند سابق نیست. چون آنها نیازی به فیلم ندارند، آنها به محصولاتی برای پر کردن زمان نیاز دارند. در نتفلیکس وقتی عنوان یک فیلم را می‌بینید، هرگز نام کارگردان را نمی بینید. به همین دلیل است که می گویم ما گدار را کُشتیم. ما تنبل بودیم، غافل بودیم.  سعی کردیم بگوییم سینما فیلم است، سینما فیلم نیست، چیزی فراتر از فیلم است. روشی است که شما تحت آن فیلم‌های خود را می‌سازید. در حال حاضر سینما فقط در صحنه فیلمبرداری وجود دارد و من البته بسیار ناراحت و کمی بدبین هستم.

شاید بتوانید راه گدار را ادامه دهید.

نه، چون به اندازه کافی قوی نیستم. من یک فیلمساز کوچک هستم و حتی برای من هم دیر شده است. ما فیلمسازان پست مدرن هستیم. بعد از سینما آمدیم. فکر می کنم برای بسیاری از فیلمسازان وقتی سر صحنه فیلمبرداری خود هستید و می دانید که جایی نزدیک این دریاچه، گدار در خانه اش فیلم ساخته است، می توانید با شوق و انگیزه کار کنید زیرا می دانید که آن مرد واقعاً برای سینما فیلم ساخته است. حالا که او دیگر اینجا نیست، فکر می کنم ادامه کار خیلی سخت باشد. می بینید که حتی در فرانسه تماشاگر به کلی از سالن های سینما ناپدید شده است. جوانان اصلاً در بین تماشاگران نیستند و سینما تفریح مورد علاقه آنها نیست. وقتی هفده ساله بودم، چهارشنبه روز فیلم های جدید بود. در دهکده کوچکم در بریتانی، برای دیدن فیلم با اتوبوس به یک شهر بزرگ می رفتم و این برای من بسیار مهم بود. اما حالا نه، شاید اتفاق تازه‌ای بیفتد. حتی اینجا، در این جشنوارۀ فیلم (سن سباستین)، مثل این است که ما در اطراف یک جسد هستیم، اما این تصور را داریم که سینما زنده و سالم است، اما من دیگر مطمئن نیستم.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

twenty − fourteen =