جوبث ویلیامز در مقام فاینال مام سینما

جوبت ویلیامز در نقش دایان فریلینگ در صحنه‌ای از فیلم پولترگایست

 مارتین کُنتریو

ترجمۀ مهدی جمشیدی

اگر نام پولترگایست (1982) را نزد هر هوادار ژانر وحشت بیاورید احتمالاً همان شایعه‌ی همیشگی را خواهید شنید که می‌گوید استیون اسپیلبرگ آن را در خفا کارگردانی کرده است (بنابراین از توبی هوپر در مقام کارگردان در عنوان‌بندی نوعی عروسک خیمه‌شب‌بازی یا مهره‌ای پوششی ساخته است). این ماجرا قبل از اکران فیلم، بین انجمن کارگردانان آمریکا دهان به دهان چرخید تا جایی که فیلم‌ساز آرواره‌ها (1975) توضیحاتی را به منظور شفاف‌سازی در مطبوعات منتشر و رابطه‌ی کاری این دو را نوعی سوءتعبیر توصیف کرد. (این موضوع وجود داشت اما مورد مذکور یک مکالمه‌ی کاملاً متفاوت بود.)

پولترگایست که در چهارم ژوئن 1982 در آمریکا اکران شد و در گیشه به موفقیتی چشمگیر دست یافت، به یکی از تأثیرگذارترین فیلم‌های معاصر با مضمون شوکه‌کننده‌ی خانه‌ی تسخیر‌شده تبدیل شد. اگر پای تبانی اسپیلبرگ – هوپر به میان نمی‌آمد، امکان داشت تراژدی‌های واقعی پیرامون بازیگران اصلی فیلم که عموماً با چاشنی تلقین‌هایی از این قبیل که این فیلم‌ها «نفرین‌شده‌اند» و موجبات نارضایتی جهان ارواح را فراهم کرده‌اند، مورد بحث قرار گیرد.با این حال هیچ کدام از اتفاقاتی که برای بازیگران رخ داد، ربطی به ارواح نداشت.

دومینیک دانِ بیست‌ودو ساله (که نقش دانا بزرگترین فرزند فریلینگ را ایفا می‌کرد) چند ماهی پس از اکران پولترگایست به دست دوست‌پسر سابقش، جان سوئینی، در راهروی خانه‌اش در هالیوود غربی خفه شد. این حمله‌ی هولناک به قدری شدید بود که دان را به کما فرو برد. آنها به اجبار تصمیم دردناک خاموش‌کردن دستگاه تنفس مصنوعی را که حاکی از عدم فعالیت مغزی بود، گرفتند. جولیان بِک کارگردان تحسین‌شده‌ی تئاتر که گاه‌گداری به بازیگری هم می‌پرداخت در سال 1985 در حین ساخت فیلم پولترگایست 2: سوی دیگر(1986) بر اثر سرطان معده درگذشت. اندام تکیده‌ی بِک و استفاده از آواز و ترانه‌ی جنوبی به ارائه‌ی تصویری به‌یادماندنی از شخصیت شرورِ کشیش کِین افزود. در سال 1987، ویل سَمپسن، بازیگر اولین ملت‌ها که در نقش تیلور، جن‌گیر-شمن در پولترگایست 2: سوی دیگر ظاهر شده بود بر اثر عوارض ناشی از جراحی پیوند قلب و ریه فوت کرد. در واقعه‌ای به مراتب تکان‌دهنده‌تر از همه، هِدر اورورکیِ کوچک که در قسمت سوم به عنوان سه‌گانه در پست‌پروداکشن به پایان برساند و آن را اکران نماید. مرگ اورورکی به ساخت فیلم سینمایی ارژینال این مجموعه‌فیلم خاتمه داد.

تمام حرف و حدیث‌ها پیرامون پولترگایست بر رابطه‌ی هوپر و اسپیلبرگ یا سرنوشت‌غم‌انگیز بازیگران فیلم متمرکز است. آنچه در یکی از تأثیرگذارترین فیلم‌های ترسناک معاصر، به ندرت مورد بحث قرار می‌گیرد، نقش جوبت ویلیامز در نقش دایان فریلینگ است. این مادر جوان دارای سه فرزند یکی از قهرمانان ناخوانده‌ و بزرگ سینما است و زمان آن فرا رسیده که شناخته شود و به پانتئون قهرمانان بزرگ پرده‌ی نقره‌ای در کنار دیگر قهرمانان ملحق شود. در نگاه اول هیچ چیز جالب یا شگفت‌آوری در مورد دایان فریلینیگ وجود ندارد. در واقع، در اولین حضورها، او آن‍قدر معمولی است که تقریباً به چشم نمی‌آید… نقش خود را به عنوان چیزی که امروزه به عنوان کلیشه‌ی «ساکِر مام[2]» نامیده می‌شود، ایفا می‌کند. با این حال فریبنده می‌نماید. توبی هوپر نقشی کلیدی را در بسط شخصیت فاینال گِرل در ژانر وحشت با همکاری کیم هِنکلِ نویسنده در کشتار با اره‌برقیِ در تگزاس (1974) نوشت که خاستگاه‌های آن را می‌توان در داستان‌های افسانه‌ای به قلم برادران گریم و به همان اندازه در دلهره‌های شهرنشینی مردمان روستایی یافت.

شخصیت سالی هاردِستی با نقش‌آفرینی مرلین بِرنْز بی‌تردید بهترین فاینال گِرل است. وضعیت اسفبار او در دستان قبیله‌ی آدمخوار خیره‌کننده است چون او از هم نمی‌پاشد حتی اگر خیلی وقت‌ها از این موقعیت وحشت کرده باشد. او نیرویی درونی برای نجات خود پیدا می‌کند. در این فیلم نیز مناسبات خشونت جنسی در کار نیست. سالی طعام است. عذاب‌دادنش عین پیچ‌وتابی آیرونیک در بازی قبل از غذا خوردن است. با تعمق در فیلم‌شناسی مبسوط‌تر هوپر درمی‌یابیم که او معمولاً از الگوی متعارف نجات زن به دست قهرمان مرد پیروی نمی‌کند، اگرچه پولترگایست که اسپیلبرگ آن را با همکاری مارک ویکتور و مایکل گریس به عنوان نویسندگان مشترک نوشت، با نمونه‌های دیگر همخوانی دارد. زنان فیلم‌های او مایلند تا از تدابیر و شهامت ذهنی برای رهایی از مخمصه با کم‌ترین یاری مردان و با اتکا به توانایی‌های خود جان خود را نجات دهند.

وقتی با خانواده‌ی فریلینگ در آغاز پولترگایست آشنا می‌شویم، درمی‌یابیم که در محله‌ای نوساز زندگی می‌کنند. استیون فریلینگ پدر خانواده (با بازی کریگ تی. نلسن) مشاور املاک است و می‌دانیم که فروشنده‌ی رده‌بالای آژانسش است. برداشتتان این است که او می‌تواند خانه‌ای جن‌زده را (با اختصاص تعداد زیادی کشتار در رهن[3]) به ارواح بفروشد.در صحنه‌ای به خود می‌بالد که شرکتش به خریداران بالقوه این فرصت را می‌دهد که به دلیل نقض قوانین سست خانه‌هایشان را آن‌طور که خود صلاح می‌دانند، بازسازی کنند. دوست دارید در اتاق پذیرایی‌تان جکوزی نصب شود؟ بفرمائید! آنچه که در بروشور ذکر نمی‌کنند این است: آنها املاک کوئستا ورده را روی قبرستانی قدیمی ساختند. استیو از آن اطلاعات خاص آگاه نبود. رئیسش به امور تجاری پنهانی اشاره می‌کند و بعداً دو دو تا چهار تا می‌کند. آنها سنگ قبرها را جابه‌جا کردند اما اجساد را که زیر آنها آرام گرفته بودند، حرکت ندادند. آخ… حالا باید منتظر عواقبش باشند! بنابراین موقع معرفی خانواده‌ی فریلینگ نمونه‌ی یک خانواده‌ی کاملاً آمریکایی و معمولی به تصویر کشیده می‌شود: مامان، بابا و سه بچه با نام‌های دانا، رابی (الیور رابینز) و کَرول اَنِ کوچولو. بابا نان‌آور اصلی خانه است، مامان خانه را تمیز نگه می‌دارد و در حالی که بچه‌های دیگرش به مدرسه می‌روند به کوچک‌ترین دخترش که پیش‌دبستانی است نظارت دارد. زندگی خوبی دارند و هیچ مسئله‌ای  آنها را آزار نمی‌دهد. اختلالات الکترونیکی عجیبی که در عملکرد ریموت کنترل تلویزیون‌ها تداخل ایجاد می‌کند به این معنی که همسایه قادر است کانال‌های تلویزیونی آنها را از خانه‌ای دیگر عوض کند. درگیری جزئی سرِ حصار باغ موقع بازی با توپ نهایت آزاری و دردسری است که زندگی در حومه‌ی کالیفرنیا در این مقطع می‌تواند برایشان به همراه داشته باشد. آنها از کلان‌شهر با تمام معضلات اجتماعی آن بسیار دور هستند.

خانواده‌ی فریلینگ توان مالی اضافه برای ساخت استخر شنا آن پشت برای خودشان دارند. همین سازه نمادی از وضعیت حومه‌ی شهر است که به معنای واقعی کلمه زندگی را بر خانواده‌ی فریلینگ جهنم می‌کند. همچنین درمی‌یابیم که احتمالاً استیو و دایان هیپی‌های سابقی بودند که انقلاب پادفرهنگیِ دوران جوانی خود را پشت سر گذاشته‌اند و  برای  ضربه‌زدن به رؤیای آمریکایی خود را به دلار یانکی فروخته‌اند. از آن دسته زن‌وشوهرهایی که هنوز هم سیگارهای عجیب‌وغریب می‌کشند، به علاوه این روزها تقریباً به همان اندازه تندخو و ناسازگارند. فیلم ابداً خانواده‌ی فریلینگ را مایه‌ی تمسخر قرار نمی‌دهد بلکه بیش‌تر به طنز ظریفی در بطن ساختار مصرف‌گرایی می‌رسد و این واقعیت که یک شرکت در نظام سرمایه‌داری آمریکا با ایجاد جامعه‌ای برنامه‌ریزی شده بر روی زمین خدادادی کوچک‌ترین مشکلی ندارد. رئیسِ فریلینگ در صحنه‌ای می‌گوید: «خُب، دست‌‎کم این زمین محل دفن یک سرخ‌پوست نبود»، لابد این بهترین بهانه‌ی دنیاست. دست‌کم ما از نظر فرهنگی به سرزمین بومیان آمریکا هتک حرمت نکردیم.

در فیلم‌ها هم مثل زندگی واقعی انتظار دارید، زمانی که یک خانواده با مانعی مواجه می‌شود، پدر خانه مسئولیت را برعهده بگیرد یا دست‌کم در جهت رفع آن مشکل تلاش کند. در پولترگایست این اتفاق نمی‌افتد. استیو فریلینگ اغلب به طور کامل متضرر است. مسئولیت‌پذیر نیست و دنباله‌روی سایرین است. با این حال ، دایان فریلینگ نسبت به حوادث مرتبط با شبح ذهن بازتری دارد و در نهایت این اوست که به  عنوان قهرمان فیلم ظاهر می‌شود و می‌کوشد بچه‌هایش را از دست ارواح که برای دومین و آخرین بار حمله می‌کنند، نجات دهد –پولترگایست از دو نقطه‌ی اوج استفاده می‌کند و با یک فروکش مابینش تماشاگر و خانواده‌ی فریلینگ را به ورطه‌ی یک حس امنیت کاذب می‌کشاند. ساختار خانواده از خطوط کلاسیکِ «بابا بهتر می‌داند» پیروی نمی‌کند… بیش‌تر به سمت مادرسالاری طبقه‌ی کارگر متمایل می‌گردد، استیو به راحتی در مقابل دایان تمکین می‌کند یا دست‌کم به آنچه او می‌گوید گوش فرا می‌دهد. این یک «مردانگی شکست‌خورده» نیست که این‌جا در جریان است یا تصویری از کسی که از مسئولیت‌های خانوادگی خود شانه خالی می‌کند، بلکه آنچه جالب و غیرمعمول می‌‎نماید تصویری است که از یک خانوده‌ی مدرن آمریکایی نشان می‌دهد. نوعی محبوبیت فرح‌بخش و هسته‌ی قدرت از سوی مادری که آنها را به خوبی می‌بیند و پدری که از جایگاش به عنوان یک فروشنده برای نیل به حقیقت استفاده می‌کند، وجود دارد. به عبارتی دیگر، استیو برخلاف بسیاری از مردان، به ویژه مردان طبقه‌ی متوسط، وانمود نمی‌کند که برای آنچه رخ داده جوابی در آستین دارد.

دایان را اولین بار در سکانس افتتاحیه می‌بینیم که در حال مرتب‌کردن تخت رابی است. اینکه کارهای روزانه‌ی یک مادر معمولی را انجام می‌دهد، احتمالاً ما و انتظاراتمان را به مسیری اشتباه سوق می‌دهد. استیو در طبقه‌ی پایین با رفقایش مشغول تماشای فوتبال از تلویزیون است، در حالی که مادر کارهای خانه را انجام می‌دهد. روتختی و اسباب‌بازی‌هایجنگ ستارگان نه تنها نشان‌دهنده‌ی آن دوران، که بیانگر رفاقت اسپیلبرگِ تهیه‌کننده با جُرج لوکاس است. این کار شیوه‌ای مبتکرانه برای تبلیغ اسباب‌بازی‌ها و کالاها و همچنین ادای احترام به خالق جنگ ستارگان بود. برای رابی خیلی عجیب می‌نمود که چیزی مربوط به جنگ ستارگان در اتاق خوابش نداشته باشد. (این‌گونه بود که اسپیلبرگ از بی‌شرمی فزاینده خلاصی یافت). دایان در همین سکانس افتتاحیه متوجه می‌شود که توییتی پرنده‌ی کَرول اَن مرده. بدوبی‌راه می‌گوید و می‌کوشد تا لاشه‌اش را درون توالت بیندازد؛ نوعی مراسم تشییع جنازه‌ی نسبتاً بدون ‌تشریفات، در همین حین کَرول اَن نفس‌زنان وارد می‌شود.با همدیگر پرنده را با تشریفات لازم در باغچه دفن می‌کنند. صرفاً برای جوان‌ترین عضو خانواده‌ی فریلینگ است که به طرز خنده‌داری یک آن از حالتی غمگین به شادی تغییر کند و بگوید: «می‌تونم ماهی قرمز داشته باشم؟»

نیم ساعتِ ابتدایی پولترگایست  پر است از لحظات دوست‌داشتنی راجع به زندگی خانوادگی و کمیک. وقتی بچه‌ها از توفان می‌ترسند، استیو و دایان به آنها اطمینان می‌دهند که جای نگرانی وجود ندارد. پس از آن تصویر کات می‌خورد به رابی و کَرول اَن که روی تخت والدینشان می‌خوابند. این صحنه‌ها محبت‌آمیز و جذاب هستند و ریشه در زندگی روزمره دارند، مثل صحنه‌های بگومگوهای سر صبحانه‌ی بچه‌ها. این 30 دقیقه‌‌ی آرام که عین آتش زیر خاکستر است، بسیار کلیدی است، چرا که فیلم تنها زمانی به موفقیت دست می‌یابد که به سرنوشت خانواده اهمیت دهیم و با قطار ارواح همراه شویم. لحظات دیگری نیز وجود دارد که دایان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. وقتی مُچ کارگری (با بازی لو پِریمَن) را که قهوه و غذا از آشپزخانه کَش می‌رود، می‌گیرد یا کارگران ساختمانی که دختر نوجوانش را حین رفتن به مدرسه دید می‌زنند. او به دانا افتخار می‌کند وقتی می‌بیند موقع زبان‌درازی کارگران از پسِ خودش برمی‌آید.

غرایز دانا به عنوان مادر و محافظ سرسخت فرزندانش که در ابتدا سرگرم و مجذوب رخدادهای شبح‌وار و ماورایی در خانه‌اش شده بود، در حالی که ناگهان فیلم به قلمروی خطرناک‌تر چرخش می‌کند و خطر موجود و آشکار تشدید می‌شود، شتاب می‌گیرد. دایان در را بر روی گروهی که در مورد روح در حال تحقیق هستند، باز می‌کند، تانجینا (با بازی زلدا روبینستاین)، که زنی ریز‌اندام است [وارد می‌شود و] با حالتی غیرطبیعی دماغش را به این طرف و آن طرف می‌گرداند. زمانی که گروه با تیم گفت‌وگو می‌کنند، به نکته‌ی بسیار مهم و فوق‌العاده جالبی در مورد دایان پی می‌بریم. وقتی استیو سن همه‌ی اعضای خانه را می‌دهد. می‌فهمیم که دایان 32 است و دانا 16 ساله. خودتان حساب کنید.

جوبث ویلیامز و زلدا روبینستاین در فیلم پولترگایست (1982)

دایان مادری نوجوان بود، اما آیا استیو پدر است؟ در حقیقت هیچ‌گاه مشخص نمی‌شود یا مجدداً به آن اشاره نشده است، بنابراین راهی برای دانستن آن وجود ندارد. همین هم جذاب است که به دایان فریلینگ پیشینه‌ی واقعاً غیرعادی می‌دهد. بدیهی است که دومینیک دان در قسمت دوم فیلم ظاهر نشده و این شخصیت نیزحضور ندارد. برنامه‌هایی وجود داشت که توضیح دهند او در کالج نبوده اما عملی نشدند. به هر حال دنباله‌ی فیلم خمیرمایه‌های خوب زیادی را که فیلم هوپر ورز داده بود، خنثی می‌کند. حضور جولیان بِک در بار، در دنباله‌ی فیلم نسبتاً ادامه‌ی کسل‌کننده‌ای است؛ اینکه شروع می‌کند به سرزنش دایان و کَرول اَن برای رخدادهای شبح‌وار و ماورایی، به این دلیل که آنها صاحب توانایی‌های روانی‌اند. درباره‌ی مقصردانستن قربانی صحبت می‌کند.

تجربیاتی که فریلینگ‌ها از سر می‌گذرانند، آنها را به عنوان یک خانواده به هم نزدیک‌تر می‌کند. احتماً در دنیایی که غرق در نگاه بدبینانه است، احمقانه به نظر برسد اما عشق متقابلشان به همدیگر چیزی است که باعث می‌شود با حضور دایان فریلینگ در خط مقدم و مرکز ماجرا به مشکلات غلبه کنند. اوست که وارد دروازه‌ای می‌شود که از در کمد به آن دسترسی پیدا کرده است تا کَرول اَن را از چنگ هیولا برهاند، اما از آن مهم‌تر این است که او دوباره  تا زمانی که ارواح برای دومین نقطه‌ی اوج وحشتناک فیلم برای انتقام برمی‌گردندآن‌جاست تا رابی و کَرول اَن را نجات دهد.

دایان حمام می‌کند در حالی که فکر می‌کند همه چیز خوب است. استیو در دفتر است و با کارفرمای خود روبرو می‌شود. رابی و کَرول اَن در اتاق خواب‌ مشترکشان مشغول بازی‌اند. چند کلمه‌ای با آنها ردوبدل می‌کند و با گفتن شب‌بخیر می‌بوسدشان. وقتی همه برای خواب آماده می‌شوند، ارواح برمی‌گردند. دایان مورد حمله قرار می‌گیرد و در نهایت روی سقف می‌رقصد طوری که انگار در حال اجرای ترانه‌ی لایونل ریچی است. او که خودش را رها کرده است، به سمت اتاق‌ خواب بچه‌ها می‌رود. کمد دوباره با پرتوهای نور شبح‌وار و شاخک‌های لزج می‌ترکد، اما در اتاق‌ خواب قفل است.

سپس دایان با یک روح خبیث غول‌پیکر با پاهایی عنکبوت‌وار و چهره‌ای اسکلتی مواجه می‌شود (تانجینا از این موجود به عنوان دیو یاد می‌کند)، که سعی دارد او را مانند سگ نگهبان بترساند. دایان فریاد می‌زند که: «به بچه‌های من دست نزن!» و از پله‌ها به پایین پرت می‌شود. وقتی برای درخواست کمک‌ از همسایه‌ها بیرون می‌رود، کسی جواب نمی‌دهد. بعد به یک‌باره داخل استخر شنا می‌افتد و اسکلت‌ها از درون آب بالا می‌آیند. در برابر همه‌ی اینها فرو نمی‌پاشد و فرار نمی‌کند. ایستادگی‌اش مثال‌زدنی است. او مادری است که از احدالناسی چه مرده و چه زنده نمی‌هراسد. همسایه‌ها (که بالاخره سر می‌رسند)، او را از استخر بیرون می‌کشند، دایان می‌گوید که «باید اونا را در بیارم.»  او از همسایه‌ی مرد کمک می‌خواهد اما هیچ کسی جلو نمی‌آید. به نظر گیج و مبهوت شده است و هیچ کاری نمی‌کند، چون که قادر نیست با تجربه‌ی وحشتناکش در آن لحظه کنار بیاید و با آن ارتباط برقرار نماید. گویی طرز فکرش این‌گونه است: خانواده‌ی فریلینگ همچون دیوانه‌ها عمل می‌کنند و این کار در همسایگی خوبیت ندارد. راهروی خانه وقتی دایان به داخل خانه می‌دود و فریاد می‌زند: «از بچه‌های من دور شو!»به طرز عجیبی کش می‌آید و زمان و مکان اعوجاج می‌یابند. خستگی دایان با حالت لنگ‌لنگان، وحشت‌زده اما استوار به سرعتی کاملاً ناامیدکننده در دویدن به سمت اتاق خواب بدل می‌گردد و موفق می‌شود رابی و کَرول اَن را از بین آرواره‌های مرگ بیرون بکشد و به جای امن بیاورد. استیو و دانا به خانه برمی‌گردند و این فرصت برای اعضای خانواده‌ی فریلینگ‌ پیش می‌آید تا شبانه فرار کنند و در متلی محلی جایی امن برای خود بیابند. ما اغلب روی «زن قوی» در سینمای اکشن یا فاینال گِرل در فیلم‌های ترسناک تمرکز می‌کنیم، شخصیتی همچون دایان فریلینگ می‌تواند توجهمان را به خود جلب کند. احتمالاً موارد دیگری هستند که نیاز به ارزیابی مجدد و تحسین دارند. دایان تنها نمونه نیست. قطعاً پولترگایست یک فیلم پرفروش تابستانی است، اما این بدان معنا نیست که از زیرمتن اجتناب می‌کند یا چیز ارزشمندی برای گفتن در مورد آدم‌ها و زندگی در چنته ندارد. فیلم به اراده‌ی درونی و عشق عمیق مادران به بچه‌هایشان ادای ارج می‌نهد و همواره به بازشناسی ویژگی‌های خارق‌العاده‌ی آنها در مواقع عمیقاً بحرانی تکیه می‌کند. ما در دایان فریلینگ فاینال گِرلی می‌بینیم که بدل به «فاینال مام» می‌شود و محافظت از خود، جایش را به ایثار می‌دهد.

*مجله‌ی دیابلیکو

[1]Final Mom همچونFinal Girl  که اصطلاحی است در ژانر وحشت به ویژه فیلم‌های اسلشر و در این‌جابه مادری اطلاق می‌شود که در نهایت در مبارزهبا قاتل یا ارواح فیلم برای نجات فرزند یا فرزندان خویشزنده می‌ماند. -م.

[2]ساکِر مام (به انگلیسی: Soccer Mom ) یا مامان فوتبالی اصطلاحی‌ست اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در آمریکای شمالی که به زنان طبقه متوسط حومه‌نشینی گفته می‌شود که بخش مهمی از وقت خود را صرف فرستادن فرزندان خود برای انجام فعالیت‌هایی مانند فوتبال و کلاس موسیقی می‌کنند. -م.

[3]نویسنده در اینجا با واژه‌ی mort در معنای کشتار و مرگ و ارتباطش با واژه‌ی  mortgageبه معنی رهن/وام مسکن که ریشه در همین واژه دارد بازی زبانی کرده است. -م.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید