داستان کوتاه
لیلی خوشگفتار
باران میبارید و بوی خاک نمخورده از پنجرهی نیمهباز میآمد. به شهرک تازهساز نگاه میکردم؛ خانههایی که یکییکی بالا رفته بودند، اما هنوز دوروبرشان حتی یک درخت هم دیده نمیشد. زمینهای خالی میان خانهها، زیر باران تیره شده بودند و نور چراغها روی آسفالت خیس کش میآمد. همیشه باران دلشورهای شیرین در من بیدار میکرد، اما آن شب مزهی فلزی عجیبی زیر زبانم بود.
کامران گفته بود تا ساعت هشت خودش را میرساند. صبح، وقتی داشت از خانه بیرون میرفت، فنجان چایش را نصفه روی میز گذاشت. «دیرم شده. شب میبینمت.»
در را بست و رفت.
قرار بود شام برویم خانهی مادرش. برای همین، دو فنجان چای دم کرده بودم؛ یکی برای خودم و یکی برای کامران. چای من تمام شد. اما فنجان دوم همانطور روی میز ماند. بخارش بالا رفت، کم شد و ناپدید شد. ساعت هشت شد. بعد هشتوده دقیقه. گوشی را برداشتم و شمارهی کامران را گرفتم. چند بوق خورد. جواب نداد. قطع کردم و دوباره گرفتم؛ این بار حتی نگذاشتم بوق اول تمام شود. جرات انتظار نداشتم. گوشی را روی میز گذاشتم و رفتم کنار پنجره. باران تندتر شده بود. قطرهها روی شیشه سُر میخوردند و در هم گم میشدند. انگشتم را روی یکی از آنها گذاشتم و تا پایین دنبالش کردم. دلم هزار راه رفت. یکی از همان راههای همیشگی. اینکه مبادا کامران از ازدواج با زنی بزرگتر از خودش پشیمان شده. نکند این دیر آمدنها، هشتوبیست دقیقه….!
گوشی زنگ خورد. شماره ناآشنا بود. چند لحظه فقط به صفحه نگاه کردم، بعد جواب دادم. مردی گفت از اورژانس تماس میگیرد. بعد اسم کامران را گفت. «تصادف کرده.»
گوشی از دستم سر خورد، اما قبل از رسیدن به زمین گرفتمش. «کدوم بیمارستان؟»
آدرس را گفت. دنبال مداد گشتم، پیدایش کردم، اما دستم آنقدر میلرزید که نتوانستم چیزی بنویسم.
«ببخشید… دوباره میگین؟»
آدرس را تکرار کرد. وقتی تماس قطع شد، چند لحظه همانجا ایستادم؛ مداد هنوز میان انگشتهایم بود. زبانم را به سقف دهانم زدم. همان مزهی فلزی. این بار شدیدتر. شمارهی مامان را گرفتم. وقتی جواب داد، صدایم از ته گلو بیرون آمد. «مامان، کامران تصادف کرده. بیمارستان… بیاین.»
وقتی وارد راهروی طبقهی سوم شدم، مامانِ کامران توی صندلی فرو رفته بود. چشمهایش سرخ بود و کیفش کنار پایش افتاده بود. دانههای تسبیح را یکییکی زیر انگشت شستاش رد میکرد. تق. تق. تق.
کنار او نشستم. سرش را بلند کرد. «بالاخره اومدی.» نگاهش رفت سمت ساعت دیواری.
«ترافیک سنگین …»
حرفم را قطع کرد: «نمیدونم چه جوری رسیدم. ده دقیقه هم طول نکشید.»
دستهایم را روی زانویش گذاشتم و به در بستهی اتاق عمل خیره شدم. عکسالعملی نشان نداد. فقط تسبیح دوباره حرکت کرد. تق. تق. «صد بار گفتم نرین اون ته دنیا.»
جوابی ندادم.
«هر بار به کامران گفتم، گفت باشه مامان. چند سال دیگه میایم نزدیکتر.»
«اونجا خونه ارزونتر بود.»
لبهایش جمع شد. «مگه خونهی من جا کم داشت؟»
«نداشت.»
«پس چرا رفتین؟»
چشمم روی دستهایش ماند. «نمیدونم.»
خندهی کوتاهی کرد؛ بیصدا و بیحوصله. «نمیدونی؟»
دانهی تسبیح زیر انگشتش گیر کرد. چند بار همان دانه را مالید، بعد دوباره راه افتاد. تق. تق.تق.
«من یه کلمه بد بهت گفته بودم؟»
سرم را تکان دادم. «نه.»
«پس چی؟»
نفسم را آرام بیرون دادم. «هیچی.»
«نه، بگو.»
«هر بار سر سفره مینشستم، یه جوری نگاهم میکردین.»
«چه جوری؟»
«انگار جای یکی رو گرفته بودم که نباید میگرفتم.»
تسبیح از حرکت ایستاد. برای لحظهای نگاهش کردم. چیزی نگفت. دوباره آن شب را یادم آمد. همان اوایل، دخترخالهی کامران کنار سفره نشسته بود و مادر، بیاختیار بشقاب او را جلوتر کشیده بود؛ بعد چشمش به من افتاده بود و دستش همانجا مانده بود. آن شب کسی چیزی نگفت. من هم نپرسیدم.
گفت: «من هیچوقت…»
چند ثانیه سکوت کرد. بعد دانههای تسبیح دوباره زیر انگشتش راه افتادند. تق. تق.
«من فقط خوشبختی شما رو میخواستم.»
برای یک لحظه دلم خواست حرفش را باور کنم، اما نگاهم روی پنجره و قطرههای باران ماند. تسبیح دوباره ایستاد.
«تو اونو بردی.»
این بار به صورتش نگاه کردم. «خواست خودش بود.»
«تو کشوندیش.»
«اگه نمیخواست، نمیاومد.»
سرش را بلند کرد.
«کامران فقط نوزده سالشه، شادی. نوزده سال. چی میفهمه از زندگی؟»
جوابی نداشتم. ناخودآگاه دستم را روی لبهایم کشیدم. مثل کامران، وقتی حرفی باب میلش نبود. آن مزه هنوز آنجا بود؛ زیر زبان، سرد و آهنی.
ساعت از یازده گذشته بود. راهرو خلوتتر شده بود. صدای چرخهای برانکارد گاهی از دور میآمد و دوباره محو میشد. مامان دیگر چیزی نمیگفت. تسبیح در دستش مانده بود و انگشت شستش بیحوصله روی همان دانهها حرکت میکرد. هر بار صدای قدمی از راهرو میآمد، سرم را بلند میکردم. این بار صدا نزدیکتر بود. قدمها ایستادند. دستگیره پایین رفت. مامان سرش را بلند کرد. در باز شد و دکتر بیرون آمد. ماسکش را پایین کشیده بود و پروندهای در دست داشت. «از خطر گذشته.»
نفس از سینهام بیرون رفت. دکتر ادامه داد:
«صورتش آسیب جدی دیده؛ تقریباً بینیاش خرد شده. احتمالاً نیاز به پیوند داره.»
مامان یک قدم عقب رفت و دستش را به دیوار گرفت. تسبیح از میان انگشتهایش سُر خورد. دانهها روی سرامیک پخش شدند. تق. تق. تق. مثل تگرگ ریز. زانوهایش خم شد. دستم را زیر بازویش بردم و نگهش داشتم. گفتم: «خداروشکر زندهست.»
مامان با صدایی آرام گفت: «خداروشکر زندهست.»
خم شدم و دانههای تسبیح را یکییکی جمع کردم؛ دانه اول، بعد یکی دیگر. دستم میلرزید. مزهی فلزی دوباره زیر زبانم نشست. این بار چشمهایم را بستم. اشکهایم ریخت، اما دیگر به باران فکر نکردم.
دانهها را کف دست مامان گذاشتم. انگشتهایش را دورش بست. با دست دیگر، اشک گونهام را پاک کرد.
از آن شب به بعد، هر وقت بوی خاک خیس به مشامم میرسید، اول زبانم را روی سقف دهانم میکشیدم. هنوز هم نمیدانم آن مزه از کجا میآمد.
