همایون غنیزاده در نخستین تجربهی سینماییاش، تحت تأثیر پیشینهی تئاتری خود، تا حد زیادی به میزانسنهای تئاتری متکی مانده و در انتقال این زبان به سینما با دشواریهایی روبهرو شده است. راوی داستان، با بازی صابر ابر، در لوکیشنی محدود (آرایشگاه)، دنیای تنهای خود و اطرافیانش را روایت میکند. بیست دقیقه ابتدایی فیلم با ریتم تندش پتانسیل این را دارد که تماشاگر را شگفتزده کند، بعد از آن اما با تکرار شوخیها و موتیفها، فیلم افت محسوسی میکند و کشش اولیهاش را از دست میدهد. رویدادها از منطق روایی منسجمی پیروی نمیکنند و جهانِ فیلم ازهم گسیخته است و اگر حضور علی نصیریان نبود که کاراکتر جذاب و دوستداشتنی کاظم خان را اجرا کند، تماشای فیلم به ویژه در نیمه دوم دشوارتر میشد.
پروداکشن عظیم، طراحی صحنهی دقیق و پرجزئیات و اجراهای قابلتأمل از امتیازات فیلماند؛ در مقابل، تصاویر و ایدههای پراکندهای که همیشه در خدمت روایت قرار نمیگیرند، از ضعفهای آن محسوب میشوند. مثلاً هواپیمای سکانس پایانی فیلم “کازابلانکا” فرود میآید که تخیل زیبا و ذوق طراح را به رخ میکشد اما نمیتواند ارتباطی با روایت فیلم پیدا کند و هدر میرود. البته با فیلمی طرف هستیم که پر از ارجاعات سینمایی است به آثاری چون «لئون»، «پاپیون»، «بیل را بکش» و نمونههایی از این دست که فقط میخواهد به تماشاگر یادآوری کند که فیلمساز همچون پرسوناژ اصلیاش، یک عاشق دربندِ فیلم است. این ادعا که ذائقهی تماشاگر ایرانی به قصههای کلاسیک با پایان مشخص عادت کرده و فیلمهایی مانند «مسخرهباز» میتوانند این عادت را تغییر دهند (ادعایی که این روزها زیاد شنیده میشود)، نیز چندان قانعکننده به نظر نمیرسد.
غنیزاده با پیشینهی پربار تئاتریاش، در سینما با این شیوهی آزمون و خطا، هنوز نتوانسته جستوجوی فرمی خود را به زبانی سینمایی و منسجم تبدیل کند و چه خوب میشد اگر این مسیر را ابتدا در قالب فیلمهای کوتاه میآزمود، نه فیلمی بلند که در بخش سودای سیمرغ جشنوارهی فیلم فجر رقابت میکند. در نهایت، کاش زمان فیلم کوتاهتر بود؛ چرا که شلوغکاریها و ریختوپاشهای پایان داستان، در تلاش برای ایجاد حالوهوایی پستمدرن، آنقدر کش پیدا میکنند که به جای تأثیرگذاری، خستهکننده میشوند. تماشای این فیلم مانند خوابی پریشان است که با جلوههای بصری درخشان آراسته شده است.
