«تصنیف باستر اسکراگز»؛ چکامه هایی درباره مرگ

باستر اسکراگز

رویکرد برادران کوئن به سینمای ژانر و بازی با قواعد آن همیشه منحصر بفرد بوده و با رویکرد فیلمسازانی مثل تارانتینو کاملا متفاوت است. کوئن ها ضمن نشان دادن دلبستگی شان به سینمای ژانر و ارجاعات تصویری به فیلم های شاخص تاریخ سینما، همیشه درک متفاوت و بسیار مدرنی از ژانر داشته اند. از این رو فیلم هایی مثل «بلاد سیمپل»، «گذرگاه میلر»، «مردی که آنجا نبود» و «جایی برای پیرمردها نیست»، هرچند از برخی قواعد آشنای ژانر نوآر و جنایی پیروی می کنند اما اسیر محدودیت های ژانر نشده و از آن فراتر رفته اند.
با اینکه در این سال ها لحن و سبک فیلم های کوئن ها، مدام تغییر کرده و بین تریلرهای نوآرگونه از نوع «فارگو»، «مردی که آنجا نبود» و «جایی برای پیرمردها نیست» و کمدی های هجوآمیز از نوع «لباوسکی بزرگ»، «بعد از خواندن بسوزان» و «آه برادر کجایی» تا وسترن های «شهامت واقعی» و«تصنیف باستر اسکراگز» نوسان داشته اما آنها همیشه تم های ثابتی را در کارهایشان دنبال کرده اند، تم هایی نظیر حماقت، خشونت، خیانت، درستکاری، شانس و تقدیر.
طنز، هجو و خشونت از ویژگی های فیلم های برادران کوئن است و مرز بین کمدی و تراژدی در فیلم های آنها بسیار باریک است. در واقع تراژیکمدی، مناسب ترین قالب برای توصیف حال و هوای فیلم ها و تشریح وضعیت شخصیت های کوئن هاست. «تصنیف باستر اسکراگز» نیز وسترنی با مایه های تراژیکمدی است.
«تصنیف باستر اسکراگز»، مجموعه ای از شش اپیزود مستقل با تم هایی واحد است که ابتدا قرار بود به صورت یک مجموعه تلویزیونی برای نت فلیکس ساخته شود اما در نهایت به فیلمی بلند تبدیل شد. ظاهرا اینگونه به ما القا می شود که فیلم اقتباسی از کتابی قدیمی درباره کابوی ها و زندگی در غرب وحشی است که با هر بار ورق خوردن آن، فصل و داستان تازه ای آغاز می شود اما در واقع چنین نیست و دستمایه اصلی فیلم، داستان های کوتاهی است که کوئن ها در طی بیست سال با الهام از ادبیات عامه پسند وسترن نوشته اند هرچند با ارجاعات فراوان به آثار ادبی و سینمایی همراه است از ارجاع به جک لندن گرفته تا تورات و آثار شاخص و کلاسیک سینمای وسترن مثل دلیجان و جویندگان جان فورد، روزی روزگاری غرب سرجئو لئونه، رود سرخ هوارد هاوکز و مسیر بزرگ رائول والش که بیننده آشنا با این فیلم ها را به وجد می آورد.
باستر اسکراگز
هر فصل فیلم با جمله قصاری آغاز می شود که درونمایه اصلی داستان در آن نهفته است و تصویری دارد که ایده و طراحی بصری آن فصل با الهام از آن ساخته شده است. شخصیت باستر اسکراگز نیز با الهام از کاراکتر روی راجرز، وسترنر معروف فیلم های وسترن دهه پنجاه آمریکا و معروف به سلطان کابوی ها ساخته شده ضمن اینکه آواز کانتری ای که می خواند و سبک لباس و کلاهش، یادآور هنک ویلیامز، خواننده بزرگ موسیقی کانتری نیز هست.

قدرت بصری مبهوت کننده فیلم در درجه اول مدیون لوکیشن های فراخ و چشم نواز دشت های نبراسکا و نیومکزیکو و بعد فیلمبرداری درخشان برونو دلبونل و طراحی صحنه استادانه جس گونچور است.

باستر اسکراگز(با بازی تیم بلیک نلسن)، قهرمان اپیزود اول، فقط ششلول بندی قهار نیست بلکه ترانه خوانی خوش صداست که به «مرغ خوش الحان سان بابا» شهرت دارد. او سوارکاری تنهاست که در دشت می تازد و در حالی که گیتار می نوازد و ترانه ای را به سبک ترانه های ساگی باتم بویز می خواند در مورد خودش با اسبش و در واقع با دوربین و خطاب به تماشاگران حرف می زند. او که قانون برای زنده یا مرده اش جایزه تعیین کرده، آدمی است که به جهان پس از مرگ اعتقاد دارد و همین اعتقاد باعث می شود که از مرگ نهراسد و خوشحال و سبکبال به سراغش برود. جدا شدن روح از بدن او و عروجش به آسمان، یک فانتزی رمانتیک است که با روح فیلم های وسترن نمی خواند چرا که در فیلم های وسترن، تبهکاران به سزای اعمالشان می رسند. جنازه هایشان در بیابان می ماند و خوراک کرکس ها و لاشخورها می شود و آمرزیده هم نمی شوند. اما در یک وسترن کوئنی، روح یک تبهکار می تواند به آسمان عروج کند و آمرزیده شود.

«تصنیف باستر اسکراگز»، یک وسترن حماسی است که جدال انسان ها برای بقا و زندگی در دل طبیعت وحشی غرب آمریکا و نواحی مرزی را به تصویر کشیده است. در دنیای کوئن ها، انسان یا اسیر حرص ها و تمایلات پول پرستانه است یا چوب حماقت ها و بلاهت خود را می خورد. از طرفی نقش تقدیر و سرنوشت و تصادف را نیز نباید در زندگی آدم ها نادیده گرفت، تقدیری که همانند دنیای نمایش های یونان باستان، آدم ها را از آن گزیر و گریزی نیست. آدم هایی که هرچقدر سخت جان، زبل و زرنگ باشند باز هم جایی گیر می افتند و آنها را از مرگ گریزی نیست و می توانند مثل باستر در یک دوئل با گلوله هفت تیرکشی ماهرتر از خود از پا درآیند و یا مثل دزد بانک، اگر تصادفا از اعدام نجات پیدا کنند، دارِ دیگری در چند فرسخ جلوتر برای اعدام آنها برپا شده است و یا مثل آلیس، آنقدر فرصت پیدا نمی کنند تا ببینند که آیا نجات دهنده شان واقعا مرده است یا زنده و گلوله را در مغز خود خالی نکنند.
تم اصلی «تصنیف باستر اسکراگز»، همین مرگ است که به شکل های مختلف در فیلم اتفاق می افتد؛ کشته شدن در دوئل یا بر سر دار یا به صورت خودکشی با شلیک گلوله ای در پیشانی و یا غرق شدن در آب رودخانه ای وحشی. مرگی که بر سر راه آدم ها کمین کرده و باستر اسکراگز، سرخوش و آوازخوان به سمت آن گام برمی دارد. زنده بودن یا مرده بودن چنانکه آدمکش حرفه ای اپیزود آخر فیلم، مردم را اینگونه تقسیم می کند: زنده یا مرده. آگهی جایزه بگیران برای دستگیری باستر اسکراگز نیز او را زنده یا مرده می خواهد.
باستر اسکراگز
در دل طبیعت وحشی آمریکا و در آن دشت های پنهاور و خالی از انسان که قلمرو جانوران است، زنده ماندن آسان نیست و مرگ از رگ گردن نیز به آدم ها نزدیک تر است. پیرمرد جوینده طلا (تام ویتس)، با سودای بدست آوردن طلا، گودالی می کند که این گودال می تواند گور او باشد اما او آنقدر خوش شانس است که گلوله ای که از شکم او رد شده به هیچ یک از اعضای اصلی بدن او صدمه نزده و او زنده می ماند و شاید این زنده ماندن او بخاطر بخشش جغدی باشد که او می خواست تخم هایش را بدزدد اما بعد پشیمان می شود و آنها را سرجایش می گذارد. این قرار گرفتن در وضعیت پاندولی بین مرگ و زندگی در فیلم، تنها مختص آدم ها نیست بلکه سرنوشت جانوران نیز هست. پرزیدنت پیرس، سگ آلیس نیز بین مرگ و زندگی قرار گرفته اما او نیز همانند پیرمرد جوینده طلا و برخلاف صاحبش آلیس، خوش شانس است و از دست مستر نپ که قصد کشتن او را دارد فرار می کند و هم او قاتل جان دختر بیچاره می شود.

شاید پلاتِ هر فصل/اپیزود، به نظر خیلی ساده و قابل پیش بینی باشد اما وقتی صحبت از مرگ است قابل پیش بینی بودن سرنوشت آدم ها اغلب گریزناپذیر است. در حالی که برخی از اپیزودها، مثل اپیزود «دختر شوکه شده»، لحن و ساختاری کاملا کلاسیک و حتی دراماتیک دارند ، اما برخی دیگر مثل اپیزود سارق بانک کاملا ابزورد است و حتی طراحی صحنه آن با آن تک درخت در وسط بیابان و مردی که بالای دار در وضعیتی معلق بین مرگ و زندگی قرار گرفته و انتظار نجات دهنده ای را می کشد، یادآور «در انتظار گودو»ی بکت است.

پول و ثروت، به عنوان ریشه همه فسادها و جنایت ها، یکی از تم های مرکزی آثار کوئن ها از بلاد سیمپل(واقعا نمی توان ترجمه مناسبی برای این عنوان در فارسی پیدا کرد) تا فارگو بوده است. در «تصنیف باستر اسکراگز» نیز این پول و طلا و حرص به دست آوردن آنهاست که سارق بانک (جیمز فرانکو) را به کشتن می دهد و باعث تیرخوردن پیرمرد جوینده طلا می شود. در اپیزود «کوپن غذا» که یکی از بهترین اپیزودهای فیلم است نیز این حرص برای بدست آوردن پول بیشتر است که نمایشگر دوره گرد(لیام نیسن) را وا می دارد که تصمیم سنگدلانه و بی رحمانه ای در مورد آن جوان بی دست و پا که بازیگر سیرک نمایشی اوست و بوسیله او استثمار می شود، بگیرد. نمایشگر دوره گرد بازارش کساد است و تماشاگر ندارد و باید به فکر چاره باشد که ناگهان مرغ فیثاغورث از راه می رسد و او تصمیم می گیرد جوان بی دست و پا را که خطابه ها و شعرهایی از شلی، شکسپیر و تورات می خواند را رها کرده و بجای او از مرغی که حسابگر است و می تواند جمع و تفریق کند در نمایش هایش استفاده کند. مونولوگ های جوان بازیگر، طنینی سنگین و لحنی شوم دارد. انگار که او دارد وضعیت رقت بار و تراژیک خود و ارباب پیر و خسته اش را فریاد می زند. اربابی که او را تا زمانی می خواهد که برایش سودآور باشد و بعد که می بیند او دیگر نمی تواند توجه تماشاگران را جلب کند به راحتی او را دور می اندازد. رابطه نمایشگر دوره گرد و جوان بازیگر و سوء استفاده اش از هنر او و بعد دور انداختن او بیشتر از آنکه ایده ای وسترنی باشد، از نظر تماتیک و نیز بصری و سبکی یادآور کارهای هنری و نئورئالیستی اروپایی مثل «جاده» فلینی و حتی «مهر هفتم» برگمن است کما اینکه اپیزود آخر فیلم نیز ترکیبی از «دلیجان» جان فورد و «نوسفراتو»ی ورنر هرتزوگ است.

تم دیگر «تصنیف باستر اسکراگز» که به وضعیت امروز جهان مربوط است، بیگانه هراسی است که در قالب سرخپوستان مهاجم در فیلم حضور دارند. سرخپوستانی که به کابوسی برای سفیدپوستان تبدیل شده اند. در واقع آنها تنها به عنوان یکی از الزامات و شمایل های ژانر وسترن در فیلم ظاهر نمی شوند بلکه می توان آن را به عنوان نشانه و استعاره ای از گسترش بیگانه هراسی در زمان ما تعبیر کرد. وضعیت کاروانی که به سمت اورگون می رود نیز تمثیلی از وضعیت امروز جهان و مهاجرانی است که به امید رسیدن به زندگی بهتر و رفاه بیشتر، جابجا می شوند.

اپیزود آخر(جنازه)، برخلاف اپیزودهای دیگر که در نماهای لانگ شات و فضاهای باز دشت یا کوهپایه فیلمبرداری شده، سکانسی بسته و کم تحرک است که بجز صحنه آخر آن تماماً در درون یک دلیجان می گذرد که در آن گفتگویی پرتنش بین مسافران وراج دلیجان پیرامون مرگ و زندگی، خانواده و عشق و خیانت و تقسیم بندی آدم ها به درستکار و گناهکار یا قوی و ضعیف یا بدشانس و خوش شانس و یا زنده و مرده جریان دارد در حالی که آنها با جنازه مردی که جایزه بگیرها او را کشته اند و روی سقف دلیجان قرار دارد به سوی آینده ای نامعلوم حرکت می کنند، جنازه ای که می تواند متعلق به هر کدام از آدم هایی باشد که در اپیزودهای قبل، شاهد مرگ آنها بوده ایم. مسافران دلیجان با مرگ دست و پنجه نرم نمی کنند اما با مرگ سفر می کنند و وارد هتلی می شوند که معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار آنهاست. کوئن ها با بستن در هتل به روی ما، ما را در وضعیت تعلیق رها می کنند.

«تصنیف باستر اسکراگز»، سرشار از ایده های خلاقانه و تازه با اجرایی استادانه و شگفت انگیز است که از عهده نوابغی چون کوئن ها برمی آید.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

بیست − دو =