جادۀ تنباکو

ارسکین کالدول

ترجمۀ افشین رضاپور

رمان «جاده تنباکو» (۱۹۳۲) اثر ارسکین کالدول، یکی از نمونه‌های مهم ادبیات جنوب ایالات متحده آمریکا است که با نگاهی تلخ و اعتراضی، فقر سهمگین کشاورزان ایالت جورجیا در دوران رکود بزرگ را به تصویر می‌کشد و به‌همین‌سبب هم‌زمان هم به پدیده‌ای فرهنگی-تجاری بدل شد و هم محل مناقشه‌ای اخلاقی و سیاسی درباره بازنمایی “جنوبی‌های فقیر” و کلیشه‌های طبقاتی. اهمیت ادبی کتاب در این است که برخلاف روایت‌های رمانتیک و اشرافیِ رایج درباره جنوب آمریکا (مثل رمان «بر باد رفته»)، زندگی مادی فرساینده، عقیم شدن زمین، و نقش مذهب بنیادگرا را بدون پرده‌پوشی نشان می‌دهد و بدین‌ترتیب قرائتی ضد ایدئولوژیک از اسطوره‌های جنوبی ارائه می‌کند. همین جسارت باعث شد کتاب به فهرست “۱۰۰ رمان برتر قرن بیستم” مدرن لایبری راه یابد و تأثیر گسترده‌ای بر شکل‌گیری تصویر عمومی از جنوب در دهه‌های بعد بگذارد. اقتباس سینمایی جان فورد از این رمان در فیلم «جاده تنباکو» (۱۹۴۱)، نشان داد که چگونه یک سوژه اجتماعیِ جنوبی که جان فورد پیش‌تر در «خوشه‌های خشم» (۱۹۴۰) نیز دنبال کرده بود در سینمای کلاسیک هالیوود بازتعریف می‌شود و مرزهای میان نقد اجتماعی و سرگرمی عامه‌پسند را جابه‌جا می‌کند. در اینجا بخشی از این رمان درخشان را با ترجمۀ افشین رضاپور می‌خوانید:

سه ساعت برای فروختن بار بلوط سیاه تلف شده بود؛ ظاهرا خریداری در اوگاستا پیدا نمی‌­شد. در خیلی از خانه­‌ها مردم اول گفتند می­‌خواهند و وقتی قیمت را پرسیدند، مشکوک شدند. جیتر می­گفت فقط یک دلار می­خواهد و آن ها می­پرسیدند چرا چوب کاج را این قدر ارزان می­‌فروشد؟! بعد مجبور می­‌شد بگوید که چوب بلوط است و به اندازۀ کورۀ اجاق هم بریده نشده. بعد در را محکم به رویش می‌­بستند و ناچار می­شد به سراغ خانه­‌ی بعدی برود.

کمی بعد از ساعت شش، چوب­ها هنوز روی صندلی عقب ماشین تلنبار بودند و خریداری دیده نمی­‌شد. جیتر به عنوان آخرین تلاش و در اوج ناامیدی سعی کرد جلوی مردم را توی خیابان بگیرد و بارش را پنجاه سنت بفروشد اما زنان و مردانی که از راه می‌­رسیدند، نگاهی به پشته­ی چوب­های توی ماشین  می‌­انداختند و راهشان را می­کشیدند و می­رفتند. انگار با خودشان می­‌گفتند پای شوخی در میان است.کسی آن قدر احمق نبود که چوب کاج را که بهتر می­سوخت، رها کند و بلوط سیاه بخرد.

جیتر به بِسی گفت: «واقعا دیگه نمی­‌دونم باید چکار کنم! داره دیر می­شه و کسی هم چوب نمی­‌خواد. قبلاً که می‌­اومدم این­جا، راحت یه بار می‌­فروختم.

دود گفت که گرسنه است و می­خواهد برود و چیزی بخورد. خواهر بِسی نیم دلار داشت. جیتر و دود البته چیزی نداشتند.

جیتر نقشه کشیده بود که چوب­ها را یک دلار بفروشد، گوشت و بلغور بخرد و همه با هم به خانه برگردند و غذا بخورند ولی حالا دیگر نمی­دانست چه کار کند؛ با نگاهی پرسشگر رو به بِسی چرخید.

بِسی گفت: «شاید بهتر باشه برگردیم فولِر. من می­تونم دو گالن بنزین بخرم و احتمالاً کافی باشه»

دود گفت: «نمیشه چیزی بخوریم؟ شکمم عین یه چاه خشک خالیه!» جیتر به اتومبیل نگاه کرد: «شاید بشه یه چیز دیگه رو فروخت البته نمی­دونم چی باید بفروشیم!»

بِسی بلافاصله گفت: «ماشینِ نوی منو نمی‌­فروشیم. دیروز نوی نو بود. آدم یه همچین چیزی رو نمی‌­فروشه.»

جیتر سر تا پای ماشین را برانداز کرد.

«نه به این که فکر نمی­‌کردم ولی شاید بتونیم یه قطعۀ کوچیکش رو بفروشیم!»

چرخی دور ماشین زد و دستی به لاستیک زاپاس کشید، بعد محکم تکانش داد: «اصلاً شل هم هست! بود و نبودش فرقی برای ماشین نوات نداره بِسی!»

بِسی به آرامی گفت: «به نظرم چاره­‌ای هم نداریم. اون چرخ و لاستیک دردی از ما دوا نمی­کنه. همون چهار تا چرخ کافیه و پنج تا به کارمون نمیاد.»

خیابان را در پیش گرفتند و رفتند تا گاراژی پیدا کردند. جیتر وارد شد و سر و گوشی آب داد؛ مردی از گاراژ بیرون آمد، چرخ را باز کرد و غلطاند و توی گاراژ برد.

جیتر تند و فرز از خیابان گذشت. چند اسکناس سبز در دستش بود. مقابل دود و بِسی یک به یک شمردشان و گفت: « عجب شانسی داریم!»

بِسی پرسید: «چند فروختیش؟»

«مرده گفت سه دلارم براش زیاده ولی برای آدمی مثل من انگار یه عالمه پوله. بگیرش! می­‌بینی چقدر خوشگل و نو­ا­ن؟ تو فولِر من فقط پول پاره پوره می­دیدم، تا دست بهشون می­زدی پاره می شدن. این­جا پول نو تو دست و بال مردمه.»

توقف بعدی شان در یک خواروبارفروشی کوچک بود. جیتر پیاده شد و یک کیسه­ی بزرگ بیسکوییت شور و دو پوند پنیر زرد خرید؛ برگشت به سمت ماشین و خوراکی­ها را به دود و بِسی داد. همه با هم تکه­های بزرگ پنیر برداشتند و دهانشان را پر از بیسکوییت کردند.

جیتر گفت: «تعارف نکن بِسی. هر چقدر دوست داری بردار. دست بکن تو کیسه و بریز تو شکمت. چشم به هم بزنی، دود همه رو لمبونده!»

حال جیتر خوب بود. اولین بار بود که به اوگاستا می­رفت و قتی گرسنه اش می­شد، چیزی برای خوردن داشت. لبخندی تحویل بِسی و دود داد و دستی برای مردمی که از خیابان می­گذشتند، تکان داد. برای یک زن رهگذر کلاه از سر برداشت و تعظیم کرد.

گفت: «اوگاستا جای خوبیه. تموم این مردمی که می­بینین، عین خودمونن؛ پولدارن ولی برای من مهم نیست. همه­شونو دوست دارم.»

بِسی گفت: «حالا کجا می­ریم؟»

جیتر گفت: «بالای اون مغازه یه جایی برای خواب هست. بهتر نیست امشب  این جا بمونیم و صبح چوب­ها رو بفروشیم؟»

دود از این پیشنهاد خوشش آمد اما بِسی تردید داشت. فکر می­کرد اگر شب را در هتل بمانند، باید پول زیادی بدهند.

گفت: «شاید گرون باشه! برو بالا ببین چقدر می­گیرن.»

جیتر مشت دیگری پر از بیسکوییت و پنیر توی دهانش چپاند و از رشته پله­هایی که به هتل می­رسید، بالا رفت. تابلوی کوچک کم نوری روی در بود که نشان می­داد آن جا هتل است.

جیتر گفت: «پنجاه سنت می­گیرن که یه اتاق بهمون بدن. خیلی شلوغه و فقط یه اتاق خالی مونده ولی می­تونیم همین جا بمونیم. من که می­گم بمونیم. تو چی می­گی بِسی؟ تا حالا شب تو هتل نخوابیده‌­م!»

بِسی برای این که شبی را در هتل بخوابد، دل­‌اش رفته بود و داشت آماده می­شد از پله ها بالا برود که جیتر گفت هر نفر باید پنجاه سنت بدهد.

بِسی گفت: «حواست به پول من باشه جیتر! کلی پول داری دور می­ریزی! نکنه می­خوای همه رو بدی به باد؟!»

از راه پله­ی باریک بالا رفتند و به اتاق کوچک گرد و خاک گرفته‌­ای رسیدند. این جا لابی هتل بود؛ یک میز و پنج شش صندلی پشت­دار در اتاقی کم نور قرار گرفته بودند. مردی که هتل را می­گرداند، آن­ها را به سمت میز برد و گفت که اسم­‌هایشان را پای ورقه بنویسند و امضا کنند. جیتر گفت انگشت می­زنند.

مرد پرسید: «اسمت چیه؟»

«جیتر»

«جیتر، بعدش چی؟»

«جیتر لِستر»

«اسم این پسره چیه؟»

« دود. اسمش دوده. باقیش هم مثل اسم خودمه»

«دود لِستر؟»

«آره»

مرد به بِسی نگاه کرد: «اسم این خانم چیه؟»

بِسی لبخندی به او زد و به پای خودش نگاه کرد. شانۀ چپ‌­اش را به جلو خم کرد و سرش را پایین گرفت. مرد دوباره نگاهش کرد.

جیتر گفت: «اسمش خانم دوده»

مرد اول به دود و بعد به بِسی نگاه کرد و لبخندی زد. خودکار را نگه داشته بود تا همراه با او بنویسند و مقابل اسم‌هایشان ضربدر زد. جیتر پول را داد  و از راه پلۀ دیگری بالا رفتند و به طبقۀ سوم رسیدند. راهروها تاریک، اتاق‌‌ها سایه گرفته و بدون تهویه بود. مرد در را باز کرد و از آن­ها خواست وارد اتاق شوند.

جیتر پرسید: «این جا باید بخوابیم؟!»

« همین اتاقه. این تنها اتاقیه که مونده. امشب پر پریم!»

جیتر گفت: «جای خوبیه. نمی­دونستم هتل اینقدر خوبه! کاش  لاو اینجا بود و می­دید تو هتل می­خوابم!»

فقط یک تخت توی اتاق بود، بزرگ و جادار با پایه-های بلند.

جیتر گفت: «به نظرم سه نفرمونم بتونیم توش بخوابیم. من وسط می­خوابم.»

مرد گفت: «سه تا تون که توش جا می­شین ولی شاید بتونم یه تخت دیگه براتون دست و پا کنم!»

رفت و در را محکم بست. جیتر روی تخت نشست  و بند نیم­بوت­هایش را باز کرد. کفش­های غبار گرفته با تقه­ی بزرگی روی کف خالی اتاق افتادند. دود روی صندلی نشست و به اتاق و دیوارها و سقف نگاه کرد. گچ زرد در بسیاری از جاها ریخته بود. تکه­های بیشتری هم آویزان و منتظر بودند تا با لرزشی بر زمین بریزند.

جیتر گفت: «بهتره بریم تو تخت. بیخودی بشینیم که چی بشه؟»

کلاه سیاه نمدی­اش را از دسته­ی تخت آویزان کرد و دراز کشید. بِسی مقابل کمد دستشویی ایستاده بود و موهایش را باز می­کرد.

جیتر گفت: «کاش اِیدا الان منو می­دید! به عمرم شب تو هتل نخوابیده­م! شرط می­بندم اگه بگم، اِیدا باور نمی­کنه!»

دود گفت: «قرار نیست تو پیش منو و بِسی بخوابی! باید رو زمین بخوابی!»

«ببین دود، یه شب اومدیم تو هتل بخوابیم! تو که نمی­خوای منو محروم کنی! بِسی دوست داره من باشم، مگه نه بِسی؟!»

بِسی گفت: «دهنتو ببند جیتر! خیال کردی من خرم؟!»

جیتر گفت: «من و تو باید حلش کنیم دود! به کسی ربطی نداره. من خیلی وقته دلم می­خواد با تو و بِسی بخوابم!»

کسی در زد و قبل از این که آن­ها در را باز کنند، مرد وارد شد. از بِسی پرسید: «گفتی اسمت چی بود؟»

به سمت کمد دستشویی که بِسی مقابلش ایستاده بود، رفت و درست پشت سر او ایستاد.

جیتر گفت: «خانم دود… قبلاً که بهت گفتم!»

«می­دونم ولی اسم کوچیکش چیه؟ اسمی که از بچگی روش گذاشتن»

بِسی قبل از این که اسمش را بگوید، پیراهن­اش را چنگ زد و به خودش چسباند: «بِسی. حالا واسه چی می­خوای اسم منو بدونی؟!»

مرد گفت: «خوبه همینو می خواستم» رفت و در را بست.

جیتر گفت: «شهری­ها رفتارهای عجیب و غریبی دارن. اصلاً معلوم نیست ازت چی می­خوان بپرسن»

دود کفش و کت­اش را درآورد و منتظر بِسی شد که توی تخت برود. بِسی روی زمین نشسته بود تا کفش و جورابش را درآورد. جیتر روی تخت نشست و منتظر ماند تا کار بِسی تمام شود. دری در همان نزدیکی چنان به هم خورد که تکه­های گچ زرد از سقف روی تخت و زمین ریخت. دوباره یک نفر به در زد و در فوراً باز شد. این بار مردی آمده بود که قبلاً او را ندیده بودند.

گفت: «بیا تو راهرو بِسی!» منتظر ماند تا بِسی از روی زمین بلند شد و به سمت در رفت.

گفت: «با منی؟! چی می­خوای؟!»

«برو یه اتاق دیگه. این جا خیلی شلوغه»

جیتر گفت: «قرار بود یه تخت دیگه برامون بیارن. انگار دیدن اتاق خالی هم دارن.»

او و دود بِسی را نگاه کردند که لباس­هایش را جمع کرد و از اتاق بیرون رفت. با یک دست پیراهن و کفش و جوراب­هایش را برداشته بود و با دست دیگر کلاهش را. بعد از این که در بسته شد، دوباره ساختمان در سکوت فرو رفت. جیتر چرخید و چشم­هایش را بست: «شهری­ها آدم های عجیب غریبی­ان دود! اصلاً عین ما فولِری­ها نیستن!»

دود گفت: «تو چرا نرفتی تو اون یکی تخت بخوابی؟ چرا مرده به بِسی گفت بره؟»

«آدم هیچ وقت از رفتار عجیب شهری­ها سر در نمیاره دود! گاهی یه کارایی می­کنن که آدم شاخ در میاره!»

نیم ساعت بعد را هر دو با چشم­های باز دراز کشیدند ولی حرفی نزدند. لامپ همچنان روشن بود اما  بلند نشدند خاموشش کنند. تخته­ی کف راهرو جیرجیر کرد و بِسی لباس در دست وارد اتاق شد. جیتر برخاست و نشست: «از جایی که بهت دادن خوشت نیومد؟ چرا برگشتی بِسی؟»

«فکر کنم تخت رو اشتباه گرفتم. یکی دیگه توش بود.»

 دود زیر نور لامپ الکتریکی چشم­هایش را مالید و به بِسی نگاه کرد. جیتر نگاهی به بِسی انداخت: «بِسی یه واعظ خوشگله!»

بِسی گفت: «وقت نداشتم دوباره لباسمو بپوشم. باید فوراً از اون جا میومدم بیرون و وقت نبود لباس­هام رو بپوشم.»

«اون مرده باید خودش از اول فکر همه چیزو می­کرد. نمی­شه که مردم شب تا صبح تخت شون رو عوض کنن! باید بقیه رو روی یه تخت می­خوابوند و به ما هم دو تا تخت می داد.»

بِسی گفت: «مردهای این هتل آدمای عجیب غریبی­ان. عجیب­ترین کارا رو می کنن و عجیب­ترین حرفا رو می زنن. خوشحالم که اومدیم این­جا چون شب خوبی داشتم! جاده­ی تنباکو اصلاً این جوری نیست.»

دوباره تقه­ای به در خورد و مردی آن را گشود. نگاهی به بِسی انداخت و با انگشت اشاره کرد که به سمت در برود. گفت: «بیا این جا بِسی! اون ور راهرو یه اتاق برات پیدا کردیم!» بیرون پشت در نیمه باز، منتظر ماند.

«همین چند لحظه پیش رفتم تو یه اتاق. یه مرد تو تخت بود!»

«باشه اشکالی نداره. توی اون اتاق یه تخت برات گذاشتیم. بیا من باهات میام تا راهو نشونت بدم!»

جیتر گفت: «خدا و مسیح شاهدن که به عمرم همچین چیزی ندیده­م! مردای این جا می­خوان کلاه کاموایی سرشون بذارن و بِسی رو سراسر شب از این تخت به اون تخت ببرن! محاله دیگه پا تو همچین هتلی بذارم! نه آرامش هست نه می­شه بخوابی!»

بِسی لباس­هایش را برداشت و بیرون رفت. در بسته شد و آن­ها صدای پای او و مرد را در راهرو شنیدند. جیتر گفت: «به نظرم این دفعه دیگه جاگیر پاگیر بشه و تختش رو عوض نکنه. دیگه نمی­تونم بیدار بمونم و ببینم چی میشه!»

دود هم چند دقیقه­ی بعد خواب اش برد.

آفتاب که زد، جیتر بیدار شده و لباس پوشیده بود و دود هم چند دقیقه­ی بعد بیدار شد. نیم ساعتی توی اتاق نشستند و منتظر بِسی ماندند؛ بالاخره جیتر بلند شد و به سمت در رفت و نگاهی به بالا و پایین راهرو انداخت: «به نظرم باید بریم خواهر بِسی رو پیدا کنیم. شاید گم شده و نمی تونه اتاق رو پیدا کنه. دیشب همه جا تاریک بود. این جا توی شهر وقتی هوا روشن می­شه، همه چی عوض می­شه!»

در را باز کردند و به انتهای راهرو رفتند. تمام درها بسته بود و جیتر نمی­دانست کدام را باز کند؛ دو در اول را که باز کرد، اتاق ها خالی بودند اما اتاق بعدی مسافر داشت؛ دستگیره را چرخاند و وارد اتاق شد. دو نفر توی تخت خوابیده بودند اما زن، بِسی نبود. دود در اتاق بعدی را باز کرد. در این اتاق هم قفل نبود اما جیتر باید وارد اتاق می­شد و نگاهی به صورت زن می­انداخت تا مطمئن شود بِسی نیست. به اتاق­های دیگر هم سرک کشیدند و بِسی را پیدا نکردند و جیتر دیگر چیزی به فکرش نمی­رسید. توی اتاق آخر فقط یک تختخواب بود و جیتر داشت در را می­بست که دختر توی تخت چشم­هایش را باز کرد و نشست. جیتر همان­جا ماند و به او زل زد و دست و پایش را گم کرد. دختر همین که خوابش پرید، لبخندی زد و جیتر را به سمت خودش فراخواند.

جیتر گفت: «چی می­خوای؟!»

«چرا اومدی تو اتاق؟!»

«دنبال بِسی می­گردم و فکر کنم بیشتر باید بگردم. نباید این جوری این جا وایسم و نگات کنم. هر چی بهم بگی حقمه!»

دختر دوباره جیتر را به سمت خود خواند اما جیتر برگشت و از اتاق فرار کرد. دود به او رسید. جیتر گفت: «دود به خداوندی خدا هیچ وقت این همه زن و دختر خوشگل ندیده بودم! این هتل پر شده از خوشگلا! اگه یه کم دیگه این جا بمونم، حتماً ایمانم رو از دست می­دم! باید همین حالا برم تو خیابون!»

پای پله­ها مردی را دیدند که شب گذشته اتاق به آن­ها اجاره داده بود؛ داشت روزنامه­ی صبح را می­خواند.

جیتر گفت: «ما داریم می­ریم ولی نمی­تونیم خواهر بِسی رو پیدا کنیم!»

«همون خانمی که دیشب با شما بود؟»

«آره اسمش خواهر بِسیه»

«الان می­رم میارمش» و از پله ها بالا رفت.

«دماغش چرا این شکلیه؟! دیشب حواسم نبود، امروز صبح دیدم. تا نگاش می­کنم، تنم می لرزه!»

جیتر گفت: «از وقتی به دنیا اومده، همین جوری بوده. نمی­شه به صورتش نگاه کرد ولی هوش خوبی داره و زن زندگیه! این دود که این جاست، اینو خوب می­دونه؛ به همین خاطر باهاش عروسی کرده!»

مرد هم چنان که از پله­ها بالا می­رفت گفت: «زشت­ترین دماغیه که به عمرم دیده­م. امیدوارم دوباره تو تاریکی خر نشم!»

پنج دقیقه نشد که او و بِسی از پله ها پایین آمدند. مرد جلو بود و بِسی از پشت سرش می­آمد. توی خیابان، همان جایی که ماشین را پارک کرده بودند، جیتر پاکتی بیسکوییت شور و پنیر پیدا کرد و هول هولکی مشغول خوردن شد. دود مشتی بیسکوییت برداشت و توی دهان­اش چپاند. چند خانه آن ورتر مغازه­ی کوکاکولا بود و تابلویی رویش نصب شده بود؛ همه رفتند و نوشیدنی خریدند.

جیتر گفت: «انگار دیشب خوب نخوابیدی! خوابت نمی­برد بِسی؟!»

بِسی خمیازه­ای کشید و با کفت دست­هایش، صورت اش را مالید. با عجله لباس پوشیده و موهایش را شانه نکرده بود؛ موها گلوله گلوله و ریش ریش روی صورت­اش ریخته بودند. گفت: «به نظرم دیشب هتل تا کله پر بود. هر از گاهی یکی می­اومد و منو می برد به یه اتاق دیگه. هر اتاقی که می­رفتم، یکی تو تخت خوابیده بود. انگار کسی نمی­دونست تخت من کجاست! همه­ش از این تخت به اون تخت می­رفتم. اصلاً نخوابیدم فقط این اواخر یه ساعت چشم هامو بستم. هر چی مرد تو شهر بود، ریخته بود تو اون هتل!»

جیتر آن­ها را از مغازه بیرون برد، سوار ماشین شدند و به طرف بخش مسکونی شهر رفتند. بِسی خمیازه کشید و کوشید روی صندلی جلو چرتی بزند. امروز هم فروش چوب بلوط سیاه، ساده­تر از دیروز عصر نبود. کسی چوب نمی­خواست؛ دست کم چوبی که جیتر آورده بود، مشتری نداشت. ساعت سه که شد، دیگر همه از تلاش برای یافتن خریدار چوب، درمانده و خسته شده بودند. خواهر بِسی می­خواست به خانه برگردد. جیتر هم همین طور. بِسی خسته و خواب آلود بود. جیتر با دیدن هر مردی توی خیابان، بد و بیراه می­گفت. نظرش درباره ی شهروندان اوگاستا عوض شده بود و دیگر مثل پیش از سفر، فکر نمی­کرد؛ به هر دلاری که در این شهر در می­آمد، نفرین می­فرستاد. دود برای برگشتن بی­تاب شده بود چون می­توانست سر پیچ­های بزرگراه بوق بزند. بِسی بنزین خرید و جیتر از پولی که باقی مانده بود، حساب کرد. هیچ مشکلی برای موتور پیش نیامد و حدود ده مایل با حداکثر سرعت راندند.

دود بی­این­که سوالی بپرسد، ماشین را نگه داشت و همه پیاده شدند. جیتر تسمه­ی گاوآهن و سیم عدل بندی را از دور چوب­ها باز کرد. بِسی او را که داشت چوب­ها را بیرون می­ریخت، نگاه کرد و پرسید: «می­خوای چه کار کنی؟!»

دود گفت: «می­خوام همه­ی چوبارو بریزم بیرون و آتیششون بزنم! بدشانسی میاره که یه بار ببری شهر و برگردونی خونه. خوب نیست برشون گردونیم. همه رو می­ریزم دور.»

دود و بِسی کمک­اش کردند و ظرف چند دقیقه بلوط سیاه روی نهر کنار جاده تلنبار شده بود. جیتر گفت: «محاله بذارم کسی از اینا استفاده کنه! اگه پولدارای اوگاستا نخرن، من نمی­ذارم همین جا بمونه و مردم مفت و مجانی ببرنش!»

مشتی برگ خشک جمع کرد، زیر چوب ها گذاشت و کبریت کشید. برگ­ها شعله ور شدند و کلاف دود توی هوا پیچید. جیتر شعله را با کلاه­اش باد زد و منتظر ماند تا چوب­ها آتش بگیرند و بسوزند. گفت: «شانس نداشتیم و سفر خوبی نبود. نمی­دونم از کی بدشانسی یقه­م رو گرفته! قبلاً بالاخره به یه قیمیتی می­فروختم حتی بیست و پنج سنت ولی این بار حتی مفت هم نمی بردنش!»

بِسی نخودی خندید: «دوست دارم برگردم و یه شب دیگه تو اون هتل بمونم! دیشب خیلی شب خوبی بود! حالمو خوب کرد! بلدن چه طوری با زنا رفتار کنن!»

منتظر ماندند تا بلوط های سیاه بسوزند و بعد به سمت خانه بروند. برگ­ها سوخته و خاکستر شده و شعله فرو کش کرده بود اما بلوط­ها آتش نگرفته بودند. جیتر با زحمت فراوان دسته­ی دیگری برگ خشک پیدا کرد و آتش زد و چوب­ها را روی آن پرت کرد. چند دقیقه­ای آتش زبانه کشید و بعد زیر وزن چوب­های سبز، خاموش شد.

جیتر با حال گرفته ایستاده بود و نگاه می­کرد. نمی دانست چه طور چوب­ها را بسوزاند؛ بعد دود از توی باک بنزین آورد و روی چوب­ها ریخت؛ شعله­ی بزرگی به ارتفاع سه چهار متر بالا رفت. پیش از خاموش شدن آتش، دسته­ای چوب بلوط سیاه شده توی نهر باقی مانده بود.

جیتر سوار ماشین شد: «کار دیگه ای با این چوبا نمی­شه کرد. انگار نمی­شه از دست شون خلاص شد! نه می­خرنش نه آتیش می گیره! به نظرم شیطون رفته تو جلدشون!»

در گردبادی از غبار زرد راندند و چیزی نگذشت که به نزدیکی جاده­ی تنباکو رسیدند. دود از میان ماسه­های نرم و سفید آرام راند و در تمام طول راه بوق زد.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید