ساناز سید اصفهانی
این یک یادداشتِ عمومی نیست، بل به شدت خصوصی است.
ساعت 10:30 شب است که دارم برایت مینویسم. قبل از اینکه کاملا افکارم را عریان کرده و برایت روی داریه بریزم، دستت را به من بده و بگذار روی قلبم و بشنو، این ضربانی که تورمِ حادثه از دیماه و بهمنماه و اسفند 404 توی دهلیز و بطنم خانه کرده ست رو لمس کن و گوشات را روی قفسهی سینهام بگذار و ضربان قلبم را گوش کن چه نامنظم است، اعتراف میکنم چند ماه است که قلم در دستم راست نمیایستد و جانش خشک شده. بی بهانه باید بگویم در این چند ماه هیچ متنِ جدیای نتوانستهام بنویسم و تنها کاری که کردهام گریه بوده است و مویه و در کنارش باز کردن کتابِ «تو مثل من فردا دنیا آمدی»، نامه نگاریهای مارینا تسوتایوا، بوریس پاسترناک، راینز ماریا ریلکه ( انتخاب و ترجمه نهال تجدد )

آه دروغ گفتم، باز کردن غلط است. کتاب را شخم زدم بیآنکه بخواهم و حتی تواناییاش را داشته باشم. “بی آنکه بخواهم ؟ ” . . .اشتباه نوشتم، بی آنکه بتوانم. از ناتوانی حرف میزنم که رغبت و میلم را به هر کار هنری و جدیی از بین برده ،دی ماه، بهمن ماه 1404. دارم از میان این روزها و آنچه گذشت مینویسم اگر بشود. سهم من تویی که این نوشته را میخوانی. پیشتر سروش صحت، مجری برنامه «کتاب باز» با خانم نهال تجدد در مورد کتاب «تو مثل من فردا دنیا آمدی» گفتگویی داشت که با چشم بسته گفتگو را شنیدم نه که دیدم ، بعد ویدئوهای دیگر را از خانم تجدد در یوتیوب دنبال کردم در مورد اینکه مارینا تسوتایوا که بوده و خود نهال تجدد چرا کتاب را ترجمه کرده است. اگر بتوانم این نوشته را به سرانجام برسانم در انتها مینویسم که با مقدمهی آن مشکل داشتم. اما نه ، آیا چنان شیفتهی کتاب نشدهام که دارم قلم میزنم با این حجم از ترس؟ ترس از قطع شدن برق یا شنیدن صدای پدافند و قطع شدن اینترنت و فراموش کردن قیمت صعودی خرما !؟ بله کتاب من را می بلعد. من یک مصرف شدهام. نامهنگاریهای چاپ شده در کتاب، ارتباط عاطفی مارینا تسوتایوا – شاعر بزرگ روس – و بوریس پاسترناک – نویسنده و شاعر روس – و ریلکه – شاعر اتریشی – ست . این ارتباط عاطفی طی دوازده سال تنها از طریق نامه رخ میدهد! نامه. نامهنگاری، یعنی کلمه، یعنی منحنی خط، یعنی بوی تای کاغذ، رنگ جوهر، بوی چسب تمبر، یعنی افتادن یک قلب توی صندوق پستی، چشم به راه بودن، چشم به راه ماندن، درخواست تماشا پشت کاغذی با بوی پوست تن. دوست دارم حکایت این نامهها را از منظر دیگری بررسی کنم. اگر بتوانم نوشته را به آخر برسانم . فکرم میپرد ، پر میزند به سبزهی شب عید، آیا من نوروز را خواهم دید؟
کتاب « تو مثل من فردا دنیا آمدی»، عنوانی متناقضنما و پارادوکسیکال دارد. به نقل از نهال تجدد در مقدمهی کتاب میخوانیم:
“…نامهها، حماسهای عاشقانه، با تمام پیامدهایش: آشنایی، خجالت، شهامت، نزدیکی، وصلت، حسودی، دعوا، خیانت، بخشش، قهر، خشم، پایان، افسوس است . . . ” و یا ” پاسترناک و تسوتایوا تنها یکی دو بار همدیگر را در مسکو دیده بودند اما بیحاصل و بعد از نامهها… پس از دوازده سال دوری و نامهنگاری، تسوتایوا در انتظار دیدن شاعر، معشوق و جفت خویش است، اما پاسترناک نمی خواهد حتی یک ساعت با او – نمایندهی شاعرانِ تبعیدی – تنها بماند.”
نهال تجدد، مقدمه را با « زنی تنها در آستانهی فصلی سرد» با اشاره به شعر فروغ فرخزاد آغاز میکند و مینویسد: “تسوتایوا واژه نامهاش حتی مشترک است با فروغ!”
آیا این طور است؟ تسوتایوا با فروغ همتراز است ؟ باید نامهها را بخوانی تا بفهمی که تسوتایوا در قله است و فروغ در حال صعود و هرگز دستش به بیپروایی و عریانی تسوتایوا نمیرسد! در انتهای مقدمهی کتاب، خانم نهال تجدد نوشته است:” فکر میکنم که هر کسی بیرون از سرزمین خود به یک پاسترناک در آن اقلیم نیاز دارد.”
چرا؟ از خودم میپرسم چرا نهال تجدد پاسترناک را ستایش میکند و او را ضروری میداند؟ ناگهان چیزی یادم میافتد مثل ترکیدن یک لوله در ساختمان و جاری شدن آب از حلقوم لوله، زنده میشوم . . . چه یادم افتاده؟ اینکه من مارینا تسوتایوا را قبلا از طریق مارینا آبراموویچ شناخته بودم. اصلا آبراموویچ او را به من معرفی کرده بود. میخواهی بدانی چطور؟ دستت را به من بده تا تو را با خودم به کتابخانهام ببرم و کتاب «عبور از دیوارها» را برایت باز کنم. کتاب را باز میکنم. ورق میزنم، میرسم به صفحهی 24. آبراموویچ این سطرها را نوشته، انگشتم را نشانه میگیرم، تو بخوان :
” تنها کادوی خوبی که از مادرم دریافت کردم، کتابی بود به نام ِ نامهها . . . در بارهی نامهنگاری بین سه نفر . . .تسوتایوا و پاسترناک تصمیم میگیرند بعد از چهار پنج سال نامهنگاری عاشقانه در ایستگاه راه آهن گاردو لیون همدیگر را برای اولین بار از نزدیک ببینند. وقتی سرانجام همدیگر را دیدند به شدت هول بودند، چمدان قدیمی تسوتایوا بیش از اندازه پر و در شرف متلاشیشدن بود . پاسترناک با دیدن این صحنه رفت و طنابی آورد و چمدانش را بست . بعد از بستهشدن چمدان، بدون رد و بدل کردن کلمهای کنار هم نشستند . . . او با همان طنابی که پاسترناک چمدانش را بسته بود ، خودش را دار زد . “
هرچند عددی که آبراموویچ در مورد نامه نگاریها مینویسد کمتر از دوازده سالیست که نهال تجدد در مقدمه اشاره میکند اما با دقت میفهمی چرا این کتاب برای زنِ سرکش و نوگرا و هنرمندی چون مارینا آبراموویچ آنقدر مهم بوده که در کتاب زندگی نامهی خودش بدان اشاره میکند و همین طور برای نهال تجدد نوعی گریزگاه میشود و برای منی که دارم این متن را مینویسم حیرتانگیز است زیرا چهار ماه پیش که آخرین کتابم « بهخاطر یک پیاله چای» چاپ شد، نیمی از رمان در نامهها جریان دارد. نامههای غمزه به مزدک خان. مهمتر این که مزدک خانِ کتاب «بهخاطر یک پیاله چای» هم باعث میشود غمزهی داستان دق کند. همان طور دقیق که تسوتایوا در دق تن به دار داد .

تو! هی تو! خوب میدانی دق کردن یعنی چه! سوگند به دادارِ کردگار که میدانم که میدانی. اهل همین بخیهای! دل خوشم به دردِ مشترک یا به فهمِ دردِ مشترک و دقیقا منظورم چیزیست که تو شرم داری بگویی ولی من مینویسمش. سلاخی عشق به دست فردِ خودشیفته. پاسترناک در طول کتاب «تو مثل من فردا به دنیا آمدی» حتی یک بار هم نامهای در نثر و عمق و احساس، سرتر و فاخرتر از نوشتههای مارینا تسوتایوا ندارد، او را با «دکتر ژیواگو» میشناسیم، خالق مردی وامانده بین دو زن، ناتوان از اعتراف به عشق. پاسترناک که «دکترژیواگو» را از دولتی سرِ رابطه و نامهنگاری و دُرد احساس تسوتایوا به خودش خلق میکند در هنگام مرگ به اُلگا همسر دومش میگوید:” زندگی زیبا بود، ولی روزی باید مرد. زندگی و تو را دوست داشتم.”
عجب! بهتر است داستان را از همین جا شروع کنم! در طول نامهنگاریها، پاسترناک همواره از همسرش یاد میکند و وجه شاعرانگی و احساسی خودش و تسوتایوا را خش میاندازد. شاید به عمد. ذات پاسترناک همین است. او در شاهکارش «دکتر ژیواگو»، سعی در تطهیر خود دارد اما حقیقت را نمیشود زیر خاک دفن کرد.
زنی نابغه و باهوش و هنرمند نامه مینویسد، تمنای دیدار و خیالش را در نوشتههایش به بهترین شکل ممکن در انواع نثر ادبی ترسیم میکند و در عوض پاسترناک یک خط در میان یا نام جینا همسرش را میآورد یا از بدبختیهای روح و روانش میگوید “از همیشه بیشتر باید به آرامش خود فکر کنم، به تعادل روحیام ” اما این سوی نامهها زنیست که بسیار خودش را میشناسد و بسیار میفهمد از کلمهها و ذکر آنها در نامه چه هدفی دارد، رابطهی دو بزرگ، نر و مادهی ادبی، هم شانه و هم وزن در قامت ادبیات، یک رقص دو نفره نه تصرفِ جایگاه زنِ زندگی، نه تصرف یک معشوقه، جایی بالاتر، دور و وابسته، نزدیک و گرم، ماه و خورشید. مکمل. در بسیاری از نامهها، تسوتایوا دست به خلق نامه با تکنیکهای نمایشنامهنویسی میزند و سبک نگارش نامهاش را عوض میکند، ایجاز و پارهگویی. جریان سیال ذهن به بهترین شکل ممکن. اما آیا نامههای پاسترناک فراتر از نامه هستند در حالی که تسوتایوا قلب خود را در نامهها سنجاق میکند و در زرورق میپیچد و معطر به تمنا و نیاز پُست میکند و حتی برای فرزند پاسترناک کادو میخرد و میفرستد اما از پاسترناک چه چیز به این زن رسیده است؟ طناب دار؟ آیا رواست که مترجمِ کتاب، آرزومند این باشد که هرکسی به یک پاسترناک ترسو در زندگی نیاز دارد؟ آیا ابراهیم گلستان با فروغ مثل پاسترناک با تسوتایوا برخورد داشت؟ آیا گلستان به فروغ طناب دار هدیه داد؟
پاسترناک حتی وقتی به اُلگا هم میگوید زندگی و تو را دوست دارم در واقع عاشق خودش در آیینهی چشمهای آن زن است نه خودِ زن. پاسترناک در یک بیمسئولیتی عاطفی، فاتح قلههای سمی غیرانسانی خودشیفتگیست، او از رنج دیگران برای غنی کردن جهان درونش فیض میبرد در حالی که تسوتایوا صدای او میشنود و اشعار او را همه جا میخواند. نمیشود این حجم از تضاد رفتاری را دریافت و از او متنفر نشد. پاسترناک در نامههایش دمدمی، خسته و ترسوست و بیشتر نامههایش، خاطرهنویسیست تا خطابهای به معشوق. مارینا به او در یکی از نامههایش مینویسد:”نترس. من عشقات به زنت را دست کم نگرفتم. اما چرا به من میگویی “او را در دنیا بیش از همه چیز دوست دارم” اوست که باید باخبر باشد نه من.” یک تو دهنی به بوریس پاسترناک میزند. مارینا خودش را در او ذوب میکند.”در اعماق تو سکوت خواهم کرد، در تو پرورش خواهم یافت، در تو به نوشتن خواهم پرداخت .”

اشتراکات مارینا تسوتایوا و ساناز سیداصفهانی در نامهنگاری
در کتاب « بهخاطر یک پیاله چای »، در نامهنگاری غمزه، دختر نویسندهای که عاشق مزدک خان، گلهدارِ سوارکار میشود، مدام از طرف معشوق تحقیر شده و زیر خودشیفتگی مزدک خان، دچار فروپاشی روانی و سپس مرگ میشود. دقیقا مانند مارینا تسوتایوا و رابطهاش با پاسترناکِ خودشیفته که باعث مستقیم مرگ تسوتایوا بود .
در کتاب «به خاطر یک پیاله چای»، صفحه 42 میخوانیم:” . . . دارم سمفونی مردگان عباس معروفی را تمام میکنم و به قسمتی میرسم که جذام آمده ، وسطِ خواندنِ کتاب، زنجیر صبر و اقتدارم پاره میشود و فکرم از اردبیل و شورابیل میجهد به امروز که مگر من جذام دارم که تو من را به مزرعهات نمیبری و یک پیاله چای با من نمینوشی .”
تسوتایوا برای پاسترناک مینویسد:” . . . مثلِ همیشه، خارج از دایرهام . . . ” یا “. . . من از بازگشت نمیگفتم که از بازدید چرا که ” میشود به دیدار شما آمد” یا ” میشود در منزل شما زندگی کرد” متفاوت است. یا در قسمتی از نامهنگاریها در کتاب «تو مثل من فردا به دنیا آمدی»؛ مارینا نوشته است: “از من حتی نخواست با هم تنها باشیم، پس از این دوازده سال.” او در نامهاش به بوریس مینویسد:” گذشتن از انتظاری دوازده ساله و توقف نکردن از فهم من خارج است، شک نکن از فهم مادرت هم خارج است .”
با همین مضمون در جملاتی مشابه در کتاب «به خاطر یک پیاله چای» میخوانیم ” . . . فرصت برای دید و بازدید بسیار بود و ما همدیگر را ندیدیم و خاطرم هست که یک شعر در همان زمان به صورتی تصادفی از دیدگانم رد شد و آن شعری بود . . . ببخشید بیتی بود از وحشی بافقی در ستایش میرمیران که اگر درست خاطرم باشد این گونه بود که «آن جا که فلک زِ دست خرگاه / با دست تو هست سالها راه / یک رشحه ز کلک لطف تو بس / در هندسهی ترقی جاه.» و . . . . من خرگاه و تو فلک . . . من پایین و تو بالا . . . سپس دیدم که تو نیامدی و من فکر میکردم که شاید بنا بود با هم دیداری داشته باشیم و شاید با هم چای بنوشیم !
در کتاب «بهخاطر یک پیاله چای»، غمزه در نامه نگاریاش به مزدکخان مینویسد:” . . . میخواهم رو به روی شومینهی دلبرت پوستات را بکشم روی تنِ خودم و ببینم یک مردی که توی آخور کار میکند چقدر جان و جنم دارد که با من آتش بگیرد؟ ” و تسوتایوا همین نیاز را به این صورت در نامههایش شرح میدهد:” برای نخستین بار در زندگیام، با تو آرزوی عشقورزی میکنم .”
در کتاب « بهخاطر یک پیاله چای» غمزه مینویسد:” تو را خوردم تا یکراست همین جا میان فلسهایم تکثیر شوی و من دنبالت که بگردم ، دم دستم باشی.” اما تسوتایوا مینویسد:” تو را در اعماق وجودم قایم خواهم کرد، تو زخم مانوس من.”
یا در قسمت دیگری از نامهاش مینویسد :” تو پایگاهی، مثل حضورت در من که خروج نیست به بیرون.”

غمزه، مزدکخان را سرو خرامان زندگیاش میدید و ستایشاش میکرد و گمان میکرد اگر این مرد سر از نقش فرش و رنگ و شعر اخوان در میآورد حتما نمونهی منحصر به فردی از جوانمردیست و تسوتایوا گمان میکرد پاسترناگ، به سبب نوشتههایش حتما در جهان حقیقی، یک نقشهبردار روحیست و او را هم قافیهی خود میدانست و غمزه هم در کتاب «به خاطر یک پیاله چای» دقیقا حس خودش و مزدکخان را با عبارت مِهرِ مشترک به اسب و دلخوش بودن به زیست اسبی پیوند میداد همان طور که تسوتایوا و پاسترناک با زیست ادبی مشترک میخواستند رابطهشان را ادامه بدهند که در هر دو کتاب زنان نویسنده رها میشوند. طرد میشوند. هر دو زن، غمزه و تسوتایوا، جایگزین یک زن دیگر شدهاند، تسوتایوا میداند که پاسترناک همسری به نام جینا دارد که بوریس عزیزش همسر را دوست ندارد و غمزه نیز میداند که مزدکخانش پیشتر عاشق دختری به نام سابیتا بوده است .
نامههای غمزه به مزدکخان ، نامهنگاری منِ سانازسیداصفهانی به یکی از سوارکاران کشورم بود و تماما مانند نامههای تسوتایوا حقیقیست منتها در ساحت ادبیات داستانی و در لفافهی قصهای دیگر تنیده شده است. بدین منظور جهت گم نشدن متن و احساسات و جستارهای عاشقانه هر دو متن باعث شد به این دو کتاب ارجاعی روانشناسانه داشته باشم. چونان آیینهای در برابر هم. تسوتایوا رو در روی برابر ساناز. ساناز رو به روی تسوتایوا. هر دوی ما در برابر زبان پر تکلف و زیر مهمیز قدرت خود خدا پنداری ویرانگر مردانه به سوی ویرانی روحی رهسپار شدیم. شید نوشتن برای رسمیت دادن مصیبت شفا باشد. مصیبتنامهی زنانی که از کمرگاه به دو نیم تقسیم میشوند و میشکنند اما نفس میکشند همچنان که من اینک و همان طور که تسوتایوا بعد از پاسترناک، هر چند رخوت این ظلم سالها بعد در اندرون من خسته دل نیز خودش را به جایی دیگر خواهد رساند. میدانم. میدانم. بدین جهت من از پاسترناک متنفرم.
سانازسیداصفهانی
