لیزا گینزبورگ از خانوادهای میآید که نام آن با ادبیات و اندیشه در ایتالیا گره خورده است؛ دختر کارلو گینزبورگ، تاریخنگار برجسته، و نوه ناتالیا گینزبورگ، یکی از مهمترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم. اما مسیر ادبی او، بیش از آنکه صرفاً ادامهای بر یک میراث خانوادگی باشد، جستوجویی برای یافتن صدای شخصی خود او بوده است؛ صدایی که از یکسو با میراث ادبی خانوادهاش پیوند دارد و از سوی دیگر از تجربه زیستن میان زبانها، فرهنگها و جغرافیاهای مختلف شکل گرفته است. گینزبورگ در رمانها و نوشتههایش به روابط انسانی، حافظه، خانواده، هویت و آسیبپذیریهای درونی انسان میپردازد. رمان «صلح عزیز» (Cara pace) که در سال ۲۰۲۱ در فهرست نامزدهای جایزه استرگا قرار گرفت، روایتی درباره پیوندهای خانوادگی، گذشته و پیچیدگیهای عشق است. در این گفتوگو با لیزا گینزبورگ درباره یافتن صدای شخصی در سایه یک میراث ادبی بزرگ و امکان رهاییبخش بودن ادبیات در زمانه بحران صحبت کردهایم.
***
دو سال پیش افتخار گفتوگو با پدر شما، پروفسور کارلو گینزبورگ، نصیبم شد؛ گفتوگویی که هنوز هم یکی از بهیادماندنیترین خاطرات حرفهای من است. امروز نیز خوشحالم که فرصت همصحبتی با شما را دارم و مایلم سخن را از همین ریشههای فکری آغاز کنم. پدرتان در مصاحبههایش بارها گفته بود که شیفتگیاش به فیلولوژی (مطالعه دقیق زبان، متون و زمینه تاریخی آنها) و همچنین سبک نوشتار صریح و بیپیرایهاش، عمیقاً از ناتالیا گینزبورگ تأثیر پذیرفته بود. شما، بهعنوان نسل سوم این خانواده، این پیشینه فکری را چگونه در شکلگیری صدای ادبی خود تجربه کردهاید؟
همیشه برایم بسیار دشوار است که در خودم تشخیص بدهم کدام ویژگیها میراث خانوادگیاند و کدامها حقیقتاً به خود من تعلق دارند؛ کدام ویژگیهای روانی از آنِ خود مناند و کدامها عمیقاً با تاریخ خانوادهام گره خوردهاند. کندوکاو در تبار روانیِ خانواده، قلمرویی رازآلود است؛ قلمرویی سرشار از پیوندها و درهمتنیدگیهایی که میتوان سالها دربارهشان تأمل کرد. تنها چیزی که با اطمینان میتوانم بگویم این است که عشق به ادبیات را از مادربزرگ پدریام به ارث بردهام و پس از او، پدرم نیز این عشق را در من پرورش داد؛ هرچند مادرم هم سهم بسیار بزرگی در آن داشت. به همان اندازه مطمئنم که نوشتن من وامدار همین عشق به واژههاست؛ اما نه تماماً. جستوجوی زبان خودم، یافتن صدای شخصی خودم، کاری بوده و هست که مسئولیتش فقط بر عهده خود من است. ادبیات و نوشتن را موهبتی میدانم؛ راهی برای شناختن خود. وقتی درونم سرشار از احساساتی پیچیده و گاه غیرقابلفهم است، اگر بتوانم صفحهای بنویسم که کموبیش از آن راضی باشم، یا اگر به سراغ پروست، ویرجینیا وولف، ساراماگو یا استیونسن بروم، همه اینها به من کمک میکنند خودم را بهتر بشناسم؛ کمک میکنند در میان هیاهوی تردیدها، پرسشها و دوگانگیهای درونی، سکوتی بیابم و آرامش را به این آشوب بازگردانم.

بسیاری از خوانندگان، کارلو گینزبورگ را بهعنوان تاریخنگاری برجسته و متفکری تأثیرگذار میشناسند. اگر مایل باشید، دوست دارم به جنبهای شخصیتر از رابطهتان با او بپردازیم؛ به تصویری از او که شاید برای بسیاری از خوانندگان کمتر شناخته شده باشد.
متأسفم، اما اندوه فقدان پدرم هنوز آنقدر تازه است که نمیتوانم به این پرسش پاسخ بدهم.
شما در زندگی، همچون شخصیتهای داستانهایتان تجربه زیستن در جغرافیاهای گوناگونی چون رم، پاریس و برزیل را داشتهاید؛ مکانهایی که هر یک بار فرهنگی و عاطفی ویژهای دارند. وقتی نویسندهای پیوسته میان زبانها و مرزها در حرکت است، آیا “جغرافیا” همچنان صرفاً پسزمینهای برای روایت باقی میماند، یا به نیرویی روانی و تأثیرگذار در شکلگیری جهان درونی و داستانی او تبدیل میشود؟ آیا برای لیزا گینزبورگ، امروز، واژه “خانه” بیش از آنکه به مکانی فیزیکی اشاره داشته باشد، به تجربهای درونی و احساسی اشاره میکند؟
در گذشته بسیار سفر کردهام و در کشورهای گوناگون، در میان زبانهای مختلف زیستهام؛ امروز اما کمتر. مفاهیمی چون “خانه” و “تعلق”، که سالها دربارهشان اندیشیدهام، سرانجام برایم به تعادلی رسیدهاند. با این همه، میراث این جستوجوی طولانی برایم این باور بوده است که انسان میتواند در مکانهای بسیار متفاوتی احساس خانهبودن کند؛ و اینکه خانه، بیش از آنکه مکانی فیزیکی باشد، احساسی است: گرمایی درونی که از آسودگی، آرامش و تعادل برمیخیزد. اینها دستاوردهایی ارزشمندند؛ و همین است که اندیشیدن به انسانهای بیشماری را که این معنای خانه، یعنی آرامش درونی را از دست دادهاند یا هرگز تجربه نکردهاند، دردناکتر میکند.
شما در کنار خلق جهانهای داستانی خود، آثاری نیز از نویسندگانی چون کلاریس لیسپکتور و دیگر نویسندگانی را ترجمه کردهاید که رابطهای پیچیده و عمیق با زبان و جهان درونی دارند. ترجمه را میتوان نوعی مواجهه نزدیک و صمیمانه با صدای نویسندهای دیگر، ریتم کلمات او و منطق درونی زبانش دانست. سالها همنشینی با چنین متنهایی چه تأثیری بر زبان، ساختار و موسیقی نثر خودتان گذاشته است؟
ترجمه، میل مرا به نوشتن زنده نگه میدارد. غرق شدن در صدای دیگری، در موسیقیِ لحن او و در شیوه خاص جملهپردازیاش، سرانجام در من اشتیاق بازگشت به صدای خودم را بیدار میکند؛ دلتنگی برای صدای خودم. ترجمه میتواند پناهگاهی باشد؛ همچون گوشهای سایهدار، خنک و مرطوب که در آن چیزها رشد میکنند. ترجمه به واژهها غنا میبخشد و تار و پود زبان را غنیتر و متراکمتر میکند. ترجمه نوعی کندوکاو عمیق است؛ کاری که پس از آن مرا با شدت بیشتر و حسی از قداست، به نوشتن خودم بازمیگرداند.
آیا سکوت را بخشی از زبان ادبی خود میدانید؟
دورههای کار ترجمه برای من همچون مکثهایی بارورند؛ وقفههایی خاموش که با صداهای دیگران پر شدهاند و در همین سکوتهاست که صدای شخصیام دوباره جان و نیرو میگیرد.

در رمان «صلح عزیز» (Cara pace)، غیاب مادری که دخترانش را ترک کرده است، سایهای سنگین بر داستان افکنده؛ برخی خوانندگان این فقدان را با زندگی شخصی نویسنده مرتبط دانستهاند. بازآفرینی این فقدان در ادبیات، تا چه اندازه برای شما راهی به سوی آشتی با تصویر مادر و بخشش بوده است؟
نه، این اصلاً داستان من نیست. من دوران کودکی، نوجوانی و جوانیام را در کنار مادری گذراندم که همیشه حضوری بسیار پررنگ در زندگیام داشت. نمیدانم این تصور از کجا آمده است، اما رمان «صلح عزیز» (Cara pace) دقیقاً یک رمان است و هیچ ارتباطی با هیچ تجربه زندگینامهای ندارد.
قهرمانان زن آثار شما اغلب در وضعیتی از هوشیاری مداوم زندگی میکنند؛ گویی میکوشند بخش اصیل و تسلیمناپذیر وجود خود را در برابر فشارهای اجتماعی یا روابط انسانی حفظ کنند. آیا این تلاش برای حفظ خود را میتوان نوعی مقاومت در برابر سازوکارهای مردسالارانه دانست؟
راستش هرگز این مسئله را اینگونه ندیده بودم، اما ایدهای که پرسش شما مطرح میکند، تا حد زیادی برایم قانعکننده است. اینکه آگاهی و وضوح ذهنی زنان بتواند نوعی دفاع و پشتوانهای برای مقاومت در برابر نفوذ و دستکاری از سوی مردان باشد، ایدهای است که با آن احساس نزدیکی میکنم. البته این وضوح به معنای نادیده گرفتن آسیبپذیریها، رنجها و زخمهای خود نیست؛ بلکه به معنای دیدن و به رسمیت شناختن آنهاست. ماندن در وضعیت آگاهی و هوشیاری، انسان را نیرومندتر و مستقلتر میکند. در این مورد، بیتردید چنین است.
بازتاب جنبش #MeToo در ایتالیا تا حد زیادی منحصربهفرد بود و با آنچه در بسیاری از کشورهای غربی رخ داد تفاوت داشت؛ پیچیدگیای که ما در ایران نیز، البته در بستری متفاوت، آن را تجربه کردهایم. نگاه شخصی شما به این جنبش چیست و این جنبش در ایتالیا چگونه مسیر خاص خود را طی کرد؟
ایتالیا، همچون بسیاری از کشورهای اروپایی و حتی بیش از برخی از آنها، هنوز بهای جامعهای را میپردازد که در زمینه برابری جنسیتی چندان پیشرفته نیست. موفقیت فیلم «هنوز فردایی هست» (C’è ancora domani) بهخوبی نشان میدهد که پرداختن به مسئله خشونت علیه زنان با نگاهی تازه تا چه اندازه ضروری است. فرقی نمیکند خشونت در خانه رخ دهد یا در محیط کار. جنبش #MeToo موجی بسیار مهم بود که واقعیتهای تلخ و ناخوشایندی را برملا کرد؛ واقعیتهایی که متأسفانه هنوز در بسیاری از عرصههای اجتماعی و فرهنگی حضور دارند. ذهنیت مردانه باید خود را به پرسش بکشد و تغییر کند؛ جامعه، سیاست و نظام آموزشی نیز باید شیوههای تازهای از سخن گفتن و نگاه کردن را رواج دهند. در این زمینه هنوز کارهای بسیاری باید انجام شود و بیتردید این تغییر به زمان نیاز دارد، اما باید امیدوار بود که رخ خواهد داد. من دختری نوجوان دارم و میبینم دختران امروز بسیار بیش از نسل ما با یکدیگر احساس همبستگی میکنند. امیدوارم همین همبستگی میان زنان، به دگرگونی جهان مردان نیز بینجامد؛ زیرا امروز بیش از هر زمان دیگری، به چنین تغییری نیاز داریم.
در رمانهای شما، شخصیتها برای حفظ هویت مستقل خود در برابر ساختارهای سرکوبگر، نوعی زره روانی بر تن میکنند. در سالهای اخیر، ما در ایران شاهد جنبش “زن، زندگی، آزادی” و پس از آن، در دیماه ۱۴۰۴، شاهد اعتراضات و کشتهشدن شماری از معترضان بودهایم. در فضایی که انسانها نه فقط در ذهن، بلکه با جسم و خون خود در برابر ساختاری تمامیتخواه مقاومت میکنند، به نظر شما ادبیات چگونه میتواند این تنش نفسگیر میان آسیبپذیری عریان بدن و مقاومت تسلیمناپذیر روح را روایت کند؟
این زمانه، دورهای دشوار برای ادبیات داستانی است. در کنار رنجی که کشور شما از سر میگذراند، جهان نیز با درگیریهای هولناک بسیاری روبهروست؛ غزه، اوکراین و بسیاری جاهای دیگر. آفریدن داستان، نوشتن و خواندن آنها ممکن است گاه فعالیتی بیثمر به نظر برسد؛ گویی معنای خود را از دست داده است. اما مهم است که همچنان به آن باور داشته باشیم. این داستانها هستند که ذهن انسان را نجات میدهند؛ و توانایی قدم گذاشتن در زندگی دیگران، چه با آفرینش آنها و چه با بازآفرینیشان، درسی بزرگ درباره همدلی است؛ همان همدلیای که جهان امروز گرسنه و تشنه آن است و بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد.

