پارانویا، توطئه و فروپاشی واقعیت در سینما/ از کابوس‌های اکسپرسیونیستی تا عصر نظارت دیجیتال

صحنه‌ای از فیلم محاکمه اورسون ولز؛ نمونه‌ای از سینمای پارانویا و جهان کافکایی

پرویز جاهد

اگر سینما را آینه اضطراب‌های هر عصر بدانیم، شاید هیچ مفهومی به اندازه “پارانویا” نتواند فراز و فرود تاریخ مدرن را در خود بازتاب دهد. پارانویا در معنای روان‌پزشکی، که از آثار امیل کریپلین، روانپزشک آلمانی آغاز و بعدها در روان‌کاوی فروید و ژاک لکان ابعاد پیچیده‌تری یافت، به وضعیتی اطلاق می‌شود که فرد در آن، جهان پیرامون را شبکه‌ای از تهدید، تعقیب، سوءظن و توطئه می‌بیند. فروید در مطالعه مشهور خود درباره پرونده دانیل پل شربر، قاضی عالی‌رتبه‌ی آلمانی و کتاب خاطرات او، پارانویا را حاصل سازوکار “فرافکنی” می‌داند؛ فرایندی که طی آن فرد، امیال یا اضطراب‌های درونی خود را به جهان بیرون نسبت می‌دهد. ژک لکان نیز در نظریۀ مرحلۀ آینه‌ای خود، با پیوند دادن پارانویا به بحران سوژه و رابطه او با “دیگری”، نشان داد که این وضعیت صرفاً یک اختلال روانی نیست، بلکه می‌تواند شیوه‌ای برای تجربه واقعیت باشد. همین گذار از درک پزشکی و روانکاوانه محض مفهوم پارانویا به درک فرهنگی و اجتماعی، مسیر ورود پارانویا به ادبیات، هنر و به‌ویژه سینما را هموار کرد.

از دهه هفتاد به بعد، پارانویا در اندیشه متفکران پست‌مدرن دیگر صرفاً یک اختلال روانی تلقی نمی‌شد، بلکه به الگویی برای فهم جهان معاصر تبدیل شد. به اعتقاد فردریک جیمسون در کتاب «زیبایی‌شناسی ژئوپلیتیک: سینما و فضا در نظام جهانی»  (1992)؛ در سرمایه‌داری معاصر، پیچیدگی نظام‌های اقتصادی، رسانه‌ای و سیاسی به اندازه‌ای افزایش یافته که فرد دیگر قادر به درک کلیت این ساختارها نیست؛ ازاین‌رو، روایت‌های توطئه و پارانویا به نوعی “نقشه‌برداری شناختی” از جهانی تبدیل می‌شوند که فهم آن دشوار است. اسلاوی ژیژک نیز با الهام از نظریات ژک لکان، استدلال می‌کند که پارانویا صرفاً سوءبرداشت از واقعیت نیست، بلکه تلاشی برای یافتن نظمی پنهان در دل آشوب جهان است. به تعبیر او، سوژه پارانوئید نمی‌تواند بپذیرد که بخشی از جهان بر اساس تصادف، فقدان معنا یا شکاف‌های نمادین عمل می‌کند، بنابراین همواره دستی نامرئی را پشت رویدادها جست‌وجو می‌کند.

ژیل دلوز نیز در «سینما ۲: تصویر-زمان»، نشان می‌دهد که سینمای مدرن با گسستن پیوند میان ادراک و کنش، شخصیت‌هایی را خلق می‌کند که دیگر به جهان اعتماد ندارند و در شبکه‌ای از زمان‌های گسیخته، حافظه‌های متزلزل و واقعیت‌های نامطمئن سرگردان‌اند. میشل فوکو اگرچه مستقیماً درباره پارانویا بحث نمی‌کند، اما تحلیل او از قدرت، مراقبت و سازوکارهای نظارت در مراقبت و تنبیه و مفهوم “پن‌اپتیکون”(Panopticon) نشان می‌دهد که چگونه جامعه مدرن با تبدیل شدن به جامعه‌ای مبتنی بر نظارت دائمی و کنترل، احساس دیده‌شدن و سوءظن را به بخشی از تجربه روزمره انسان بدل می‌کند؛ وضعیتی که بعدها در بسیاری از فیلم‌های پارانویایی، از «مکالمه» تا «نمایش ترومن»، به یکی از مضامین محوری تبدیل شد. به عقیده فوکو؛ سیستم‌های مدرن با استفاده از ابزارهایی مانند دوربین‌های مداربسته، اینترنت و قوانین، فضایی شبیه به پن اپتیکون ایجاد می‌کنند که در آن افراد خودشان رفتار خود را سانسور و کنترل می‌کنند.

سینما از همان سال‌های نخست تولد خود، پیش از آنکه بتواند پارانویا را به عنوان یک بیماری روایت کند، زبان بصری آن را کشف کرده بود. در سینمای اکسپرسیونیستی آلمان (متاثر از تئاتر و ادبیات اکسپرسیونیستی)؛ معماری کج، سایه‌های اغراق‌آمیز، خیابان‌های تهی، قاب‌های شکسته و چهره‌هایی که بیش از آنکه انسان باشند، بازتاب کابوس‌های درونی‌اند، نخستین بار به تصویری از ذهن پارانوئید تبدیل شدند. «مطب دکتر کالیگاری» (۱۹۲۰) ساختۀ رابرت وینه؛ نه فقط داستان یک جنایت، بلکه داستان ناتوانی تماشاگر در تشخیص حقیقت از خیال است. راوی فیلم، قابل اعتماد نیست و جهان فیلم نیز به همان اندازه ذهن او منحرف و دفرمه شده است. بسیاری از مورخان سینما، از جمله لوته آیزنر و زیگفرید کراکاوئر، این فیلم را پیش‌درآمد روان‌شناختی جامعه‌ای می‌دانند که اندکی بعد به اقتدارگرایی و فاشیسم تن داد. در اینجا پارانویا دیگر صرفاً یک بیماری فردی نیست؛ بلکه تصویری از جامعه‌ای است که اعتماد خود به واقعیت را از دست داده است.

در سینمای آمریکا؛ رکود بزرگ اقتصادی دهه ۱۹۳۰ نیز به شکلی دیگر، پارانویا و احساس ناامنی را به سینما وارد کرد. اگرچه سینمای آن دوران بیش از هر چیز با موزیکال‌ها و فیلم‌های گانگستری شناخته می‌شود، اما زیر پوستِ بسیاری از این آثار، ترس از فروپاشی نظم اجتماعی و بی‌اعتمادی به ساختارهای اقتصادی موج می‌زند. پس از جنگ جهانی دوم، این اضطراب به شکلی عمیق‌تر در فیلم‌های نوآر متجلی شد. بازگشت سربازان از جنگ، ویرانی اروپا، بحران اخلاقی و آغاز رقابت‌های ژئوپلیتیک، جهانی را ساخته بود که دیگر هیچ قطعیتی در آن وجود نداشت.

قهرمان نوآر، معمولاً مردی است که نمی‌داند چه کسی را باید باور کند، در شهری سرگردان است که هر کوچه آن به خیانت ختم می‌شود و هر رابطه‌ای می‌تواند بخشی از یک توطئه باشد. در «غرامت مضاعف»، «خواب بزرگ»، «از درون گذشته» و به‌ویژه «مرد سوم»، شهر به هزارتویی از سایه، فساد و سوءظن تبدیل می‌شود. در سینمای نوآر، نورپردازی پرکنتراست، خطوط مورب، پنجره‌های مشبک، کرکره‌ها و سایه‌های بلند، معادل بصری همان ذهنیت پریشان و بیماری هستند که دیگر قادر به تشخیص درست نیست و تماشاگر نمی تواند به روایت او اعتماد کند.

با آغاز جنگ سرد، پارانویا از سطح روان‌شناختی به سطح سیاسی ارتقا یافت. دشمن، دیگر چهره مشخصی نداشت؛ او می‌توانست همسایه، همکار، دوست یا حتی عضوی از خانواده باشد. هراس از نفوذ کمونیسم، جاسوسی، شست‌وشوی مغزی و جنگ هسته‌ای، سینمای آمریکا را وارد دوره‌ای کرد که بسیاری از محققان و مورخان سینما، آن را «سینمای پارانویا» نامیده‌اند. «تهاجم ربایندگان جسد» (۱۹۵۶) ظاهراً فیلمی علمی‌تخیلی درباره موجودات فضایی است، اما در واقع استعاره‌ای از نگرانی و ترس آمریکایی‌ها نسبت به نفوذ ایدئولوژیک کمونیسم در جامعه آمریکا و از دست رفتن هویت فردی است. «کاندیدای منچوری» (۱۹۶۲) این نگرانی را به اوج ‌رساند؛ جایی که انسان حتی دیگر بر ذهن خود نیز مالکیتی ندارد و ممکن است بی‌آنکه بداند، ابزار یک شبکه سیاسی پنهان باشد. در این دوره، مرز میان دشمن بیرونی و دشمن درونی به کلی از میان می‌رود.

یکی از مهم‌ترین نمونه‌های “سینمای پارانویا” و بیگانگی انسان مدرن در دهه شصت، فیلم «محاکمه» (1962) ساختۀ اورسون ولز بر اساس رمان فرانتس کافکا است.  فیلم داستان یوزف ک، کارمند بانکی را روایت می‌کند که ناگهان بدون آنکه بداند مرتکب چه جرمی شده، بازداشت و وارد فرایندی قضایی می‌شود که هیچ منطق و شفافیتی ندارد. او در جهانی گرفتار می‌شود که در آن، قدرت نامرئی است و قانون به جای ایجاد امنیت به منبع اضطراب تبدیل شده و فرد در برابر نظامی ناشناخته و غیرقابل فهم، احساس ناتوانی می‌کند.

آنتونی پرکینز در فیلم محاکمه اورسون ولز (۱۹۶۲) بر اساس رمان فرانتس کافکا

ولز با استفاده از فضاهای معماری عظیم، راهروهای بی‌پایان، قاب‌بندی‌های اکسپرسیونیستی و میزانسن‌های وهم انگیز و کابوس‌وار، جهان کافکایی را به تصویری سینمایی از ذهن پارانوئید تبدیل می‌کند. در این فیلم؛ پارانویا نه ناشی از توهم یک فرد، بلکه نتیجه رویارویی انسان با ساختارهای قدرتی است که دیده نمی‌شوند اما همه‌جا حضور دارند. «محاکمه»، پیش‌درآمدی مهم برای بسیاری از فیلم‌های سیاسی و پارانویایی دهه‌های بعد است؛ فیلم‌هایی مثل «مکالمه»، «سه روز کندور» و «همه مردان رئیس‌جمهور» که همگی به رابطه فرد با سیستم‌های پنهان قدرت می‌پردازند. در جهان کافکایی فیلم ولز، پرسش اصلی این نیست که “چه کسی علیه من توطئه کرده است؟”، بلکه این است که “آیا اساساً امکان شناخت حقیقت در جهانی که قدرت در آن پنهان شده وجود دارد؟”

شاید آلفرد هیچکاک بیش از هر فیلم‌ساز دیگری توانسته باشد پارانویا را به زبان سینما ترجمه کند. او کمتر به توطئه‌های بزرگ سیاسی علاقمند بود و بیشتر نشان داد، چگونه یک فرد معمولی، ناگهان در مرکز سوءظن و پارانویا قرار می‌گیرد. «پنجره رو به حیاط» (1954) هیچکاک نشان می‌دهد چگونه میل به دیدن و نظارت، به‌تدریج به سوءظن و وسواس تعبیر می‌شود. جف، عکاسی که به دلیل شکستن پا خانه‌نشین شده، از پشت پنجر اتاقش، با دوربین عکاسی، همسایگانش را دید می‌زند و از روی تصادف شاهد یک قتل در یکی از واحدها می شود. هرچه فیلم جلوتر می رود، این پرسش در ذهن ما شکل می گیرد که آیا او واقعاً شاهد یک قتل است یا ذهن او در اثر انزوا و میل به نظاره‌کردن و دید زدن (وویریسم)، جهانی پارانوئید ساخته است. هیچکاک با این فیلم، یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های سینمای پارانویا را تثبیت می‌کند؛ اینکه حقیقت هرگز به‌طور کامل در اختیار نگاه قرار نمی‌گیرد و خودِ عمل دیدن می‌تواند منشأ سوءظن و اضطراب باشد.

در «شمال از شمال غربی» نیز راجر تورنهیل صرفاً به دلیل یک اشتباه هویتی، وارد شبکه‌ای از جاسوسی و تعقیب می‌شود و هرچه بیشتر برای اثبات بی‌گناهی خود تلاش می‌کند، بیشتر در دام توطئه فرو می‌رود. در «پرده پاره» و «توپاز» نیز فضای جنگ سرد و جاسوسی، بی‌اعتمادی را به اصل بنیادین روایت تبدیل می‌کند. هیچکاک با استفاده از قاب‌های محدود، نماهای نقطه‌نظر، تعلیق ناشی از ارائۀ اطلاعات ناقص به تماشاگر و معماری فضا، تماشاگر را دقیقاً در موقعیت شخصیت پارانوئید قرار می‌دهد؛ موقعیتی که در آن هر نگاه، هر درِ بسته و هر سکوت، حامل تهدیدی پنهان است.

دهه ۱۹۷۰ را می‌توان دوران طلایی “سینمای پارانویا” دانست. شکست آمریکا در ویتنام، رسوایی واترگیت، افشای فعالیت‌های سازمان سیا و بحران اعتماد عمومی، فضایی را پدید آورد که در آن دیگر نظریه توطئه نه خیال، بلکه بخشی از واقعیت سیاسی جامعه آمریکا بود. آلن جی پاکولا با فیلم «کلوت»، «نمای پارالاکس» و به‌ویژه «همه مردان رئیس‌جمهور»، سه‌گانه‌ای ساخت که در آن حقیقت همیشه پشت لایه‌های متعدد قدرت پنهان شده است. «همه مردان رئیس‌جمهور» برخلاف بسیاری از فیلم‌های سیاسی، هیجان خود را نه از تعقیب و گریز، بلکه از فرایند دشوار کشف حقیقت می‌گیرد؛ فرایندی که در آن هر سند و هر گفت‌وگو می‌تواند آغاز یا پایان یک توطئه باشد.

رابرت ردفورد و داستین هافمن در نمایی از فیلم همه مردان رئیس‌جمهور (۱۹۷۶) در حال کار در تحریریه روزنامه

 

در همین سال‌ها، فرانسیس فورد کاپولا با فیلم «مکالمه» یکی از دقیق‌ترین پرتره‌های پارانویا را خلق کرد. هری کال، متخصص شنود، یک شخصیت پارانوئید تمام عیار است. او تمام زندگی خود را صرف شنود و گوش دادن به مکالمه و حرف‌های دیگران کرده است، اما سرانجام قربانی همان نظام نظارتی می‌شود که خود در خدمت آن بوده است. فیلم به‌جای نمایش یک توطئه عظیم، نشان می‌دهد که چگونه وسواس نسبت به کشف حقیقت، انسان را از هرگونه یقین محروم می‌کند. پایان فیلم، هنگامی که هری کال، همۀ آپارتمان خود را در جستجویی بی‌حاصل برای یافتن دستگاه شنود کنده و ویران می‌کند و در میان گچ و خاک می نشیند و شروع به نواختن ساکسیفون می‌کند، تصویری ماندگار از یک ذهن پارانوئیدی است که دیگر نمی‌تواند میان واقعیت و توهم تمایز بگذارد.

جین هکمن در فیلم مکالمه (۱۹۷۴) ساخته فرانسیس فورد کاپولا

«سه روز کندور» ساخته سیدنی پولاک نیز یکی از مهم‌ترین فیلم‌های این دوره است. قهرمان فیلم که پژوهشگری ساده در سازمان سیا است، ناگهان درمی‌یابد همه همکارانش کشته شده‌اند و دیگر حتی سازمانی که برای آن کار می‌کند نیز قابل اعتماد نیست. فیلم تصویری از جهانی ارائه می‌دهد که در آن مرز میان دولت، شرکت‌های بزرگ، منافع اقتصادی و خشونت پنهان از میان رفته است؛ تصویری که بعدها در بسیاری از آثار سیاسی دهه‌های بعد تکرار شد.

در همان سال، مارتین اسکورسیزی با فیلم «راننده تاکسی»، پارانویا را از عرصه سیاست به ذهن فرد منتقل کرد. تراویس بیکل، سرباز کهنه کار بازگشته از جنگ ویتنام، محصول مستقیم شکست آمریکا در ویتنام، تنهایی شهری و فروپاشی اعتماد اجتماعی است. او جهان را آلوده، فاسد و نیازمند پاک‌سازی می‌بیند. اسکورسیزی؛ هرگز به طور کامل نشان نمی‌دهد آیا برداشت تراویس از جهان واقعی است یا زاییده ذهن آشفته او. این ابهام، همان جایی است که پارانویا از سیاست به روان انسان بازمی‌گردد.

در حالی که سینمای پارانویای دهۀ هفتاد، بیش از هر چیز به دولت، جاسوسی و توطئه سیاسی می‌اندیشید، برخی از مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما، پارانویا را به بحران هویت و ادراک فردی پیوند زدند. در فیلم «مسافر» یا «حرفه خبرنگار» (1975) ساخته میکل‌آنجلو آنتونیونی، قهرمان فیلم، با تصاحب هویت مردی مرده می‌کوشد از زندگی خود بگریزد، اما هرچه بیشتر در هویت تازه فرومی‌رود، مرز میان او و “دیگری” مبهم‌تر می‌شود. آنتونیونی نشان می‌دهد که پارانویا، الزاماً از ترس از تعقیب در جهان بیرونی ناشی نمی‌شود، بلکه می‌تواند از فروپاشی هویت و ناتوانی در یافتن جایگاهی ثابت در جهان سرچشمه بگیرد.

جک نیکلسون در فیلم مسافر ساخته میکل‌آنجلو آنتونیونی (۱۹۷۵)

«نمایش ترومن» (1998) این ایده را به جهان رسانه‌ها گسترش می‌دهد. ترومن در جهانی زندگی می‌کند که همه چیز، از روابط عاطفی تا آسمان بالای سرش، ساختگی است و لحظه آگاهی او از این واقعیت، به یکی از ماندگارترین استعاره‌های سینمای معاصر درباره جامعه نظارت، رسانه و دستکاری حقیقت تبدیل می‌شود. در «شاتر آیلند» (2010)، مارتین اسکورسیزی بار دیگر به مسئله راوی و ذهن غیرقابل اعتماد بازمی‌گردد. فیلم، با ساختاری لابیرنت‌گونه، مخاطب را وادار می‌کند تا مانند شخصیت اصلی، در تشخیص مرز میان واقعیت، خاطره، توهم و فرافکنی ناتوان بماند و بدین‌ترتیب، تجربه پارانویا را نه فقط روایت، بلکه بازتولید می‌کند.

اگر سینمای دهه هفتاد به ویژه “نیوهالیوود”؛ از بحران سیاسی حکومت و ترس از توطئه سازمان‌های امنیتی مثل سیا سخن می‌گفت، سینمای دیوید لینچ به دلیل کاوش در ناخودآگاه انسان، ابهام در مرز میان واقعیت و توهم، و تلفیق فضای وهم‌آلود با زندگی روزمره، از بحران خود واقعیت حرف می‌زند. در آثار لینچ، توطئه هرگز به طور کامل آشکار نمی‌شود و حتی ممکن است اساساً وجود نداشته باشد. در «مخمل آبی»، «بزرگراه گمشده» و «مالهالند درایو»، شخصیت‌ها در جهانی زندگی می‌کنند که هویت و حافظه آنها و زمان و مکان فیلم، مدام تغییر می‌کند. در سینمای لینچ؛ پارانویا، دیگر ناشی از فعالیت سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی نیست؛ بلکه از ناتوانی انسان در فهم جهان سرچشمه می‌گیرد. جهان لینچ، جهانی است که در آن هیچ نشانه‌ای معنای ثابتی ندارد.

پارانویا در فیلم‌های دیوید فینچر، بازتاب متفاوتی دارد و او در فیلم‌هایش به مفهوم پارانویا در عصر سرمایه‌داری متأخر و تکنولوژی می‌پردازد. در فیلم «بازی»، شخصیت اصلی درمی‌یابد که تمام زندگی‌اش می‌تواند بخشی از یک نمایش طراحی‌شده باشد. در «باشگاه مشت‌زنی»، دشمن اصلی نه دولت، بلکه خودِ سوژه است؛ فردی که از دل بحران هویت مدرن، شخصیت دیگری برای خود می‌آفریند. «زودیاک» نیز نمونه‌ای کم‌نظیر از پارانویاست؛ فیلمی که در آن، حقیقت هرگز کشف نمی‌شود و همین ناتمامی و جستجو و تلاش بی‌حاصل برای کشف هویت زودیاک، شخصیت‌ها را سال‌ها در چرخه وسواس و سوءظن گرفتار می‌کند.

کریستوفر نولان نیز اگرچه بیش از هر چیز با ساختارهای پیچیده روایی شناخته می‌شود، اما بسیاری از آثارش بر بنیان پارانویا استوارند. در فیلم نئونوآر «یادگاری» (ممنتو)، حافظه، دیگر معیار حقیقت نیست. در فیلم «تلقین»، رؤیا و واقعیت در هم می‌آمیزند و در «شوالیه تاریکی»، تروریسم و نظارت فراگیر، دو روی یک سکه‌اند؛ جامعه برای حفظ امنیت، ناگزیر به پذیرش سازوکارهایی می‌شود که خود می‌توانند به تهدیدی علیه آزادی بدل شوند.

پس از حملات یازدهم سپتامبر، پارانویا، شکل تازه‌ای به خود گرفت. این بار، ریشۀ پارانویا، نه تهدیدِ ارتش‌های کلاسیک، بلکه شبکه‌های نامرئی تروریستی بود. دولت‌ها، دامنه نظارت دیجیتال را گسترش دادند و مفاهیمی چون شنود، داده‌های کلان، دوربین‌های مداربسته و ردیابی اینترنتی به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شد. سینما نیز این تحول را بازتاب داد؛ از «سریانا» و «بدنه دروغ‌ها» گرفته تا «دشمن» دنی ویلنوو و «پنهان» میشائل هانکه که نشان می‌دهند دوربین دیگر صرفاً ابزار ثبت تصویر نیست، بلکه خود به عامل تولید اضطراب تبدیل شده است.

در سال‌های اخیر، گسترش شبکه‌های اجتماعی، اخبار جعلی، هوش مصنوعی و رواج نظریه‌های توطئه، پارانویا را از موضوعی سیاسی به تجربه‌ای روزمره بدل کرده است. اگر در دهه ۱۹۷۰ پرسش اصلی این بود که “چه کسی حقیقت را پنهان می‌کند؟”، امروز پرسش بنیادی‌تر این است که “اصلاً حقیقت کدام است؟”. در جهانی که هر تصویر می‌تواند دستکاری شود و هر خبر می‌تواند جعلی باشد، سینما نیز بیش از گذشته به روایت‌هایی روی آورده است که در آنها مرز میان واقعیت، شبیه‌سازی و خیال از میان می‌رود. شاید اصلا به همین دلیل باشد که پارانویا هرگز از سینما حذف نشده و نمی‌شود.

این مفهوم، صرفاً موضوعی روان‌پزشکی یا حتی سیاسی نیست؛ بلکه یکی از بنیادی‌ترین تجربه‌های مدرنیته است. هر بحران بزرگ تاریخی، از رکود اقتصادی و جنگ‌های جهانی تا جنگ سرد، جنگ ویتنام، رسوایی واترگیت، مبارزه با تروریسم و عصر نظارت دیجیتال؛ زبان تازه‌ای برای بیان پارانویا آفریده است. از سایه‌ها و دیوارهای کج «مطب دکتر کالیگاری» تا دستگاه شنود «مکالمه»، از کابوس شهری «راننده تاکسی» تا هزارتوی رسانه‌ای «زودیاک» و جهان‌های پیچیده و چندلایه نولن و لینچ، تاریخ سینما را می‌توان تاریخ دگرگونی شیوه‌هایی دانست که انسان مدرن، اضطراب خود را نسبت به قدرت، حقیقت و دیگری بر پرده نقره‌ای بازآفرینی کرده است. شاید راز ماندگاری “سینمای پارانویا” نیز همین باشد. این فیلم‌ها، بیش از آنکه درباره توطئه باشند، درباره شکنندگی یقین‌اند؛ درباره لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد بزرگ‌ترین ترس و تهدید، نه الزاماً در جهان بیرون و در پیرامون او، بلکه در درون و ذهن او نهفته است.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید