روایت گلستان از مرگ فروغ

امروز 24 بهمن مصادف است با سالگرد مرگ فروغ فرخزاد، شاعر و سینماگر برجسته ایران. در روز تدفین فروغ، بسیاری از چهره های ادبی و روشنفکری روزگار از جمله صادق چوبک، ابوالقاسم انجوی شیرازی، جلال آل‌احمد، مهدی اخوان‌ثالث، احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، بهرام بیضایی، ناصر تقوایی، مسعود کیمیایی، نجف دریابندری، احمدرضا احمدی و بسیاری دیگر شرکت داشتند جز یک نفر که بیشترین و صمیمانه‌ترین رابطه و نزدیکی عاطفی و فکری را با فروغ داشت: ابراهیم گلستان. چند سال قبل به متاسبت چهل و پنجمین سال تصادف و مرگ فروغ با گلستان گفتگوی کوتاهی کردم که در وبلاگم «خشت و آینه» منتشر شد. متاسفانه این وبلاگ به خاطر عدم فعالیت من در آن اکنون در دسترس نیست، لذا متن این گفتگو را دوباره در اینجا منتشر می‌کنم.

پرویز جاهد:امروز 24 بهمن مصادف بود با چهل و پنجمین سال تصادف و مرگ دلخراش فروغ فرخزاد، شاعر و سینماگر برجسته ایران.  دیده ام که به همین مناسبت، گزارشگر بی بی سی، روایت هایی از تصادف فروغ را از زبان برخی از نزدیکانش از جمله خواهرش خانم پوران فرخزاد ارائه کرده که با روایتی که من قبلا از گلستان در این مورد شنیده ام تا حدی متفاوت است. گلستان در روایتش از مرگ فروغ به من گفته است: فروغ رفت خانه مادرش ناهار خورد و بعد آمد پیش من در استودیو. خواهر فروغ توی خونه غش کرده بود و ناخوش بود و وقتی اون اومد پیش من ناراحت بود و دید من دارم کار می کنم. نوار صدای من خراب شده بود و دستگاه من آن را پاک نمی کرد و محمود هنگوال هم پهلوی من بود. به فروغ گفتم که تلفن کن به آقای ابوالقاسم رضایی که دستگاهشو برداره بیاورد و فروغ هم گفت شاید اون سر کار نباشه، من این نوار را می برم و پاک می کنم و می آرم و بعد همراه رحمان (کارگر استودیو) سوار جیپ استیشن من شد و رفت و دیگر هم برنگشت و مرد.

گلستان: من هیچ کلمه ای از این حرفهایی که به تو زدم دروغ نبود. چون خیلی ساده است، من دروغ نمی گم، چون هر کسی دروغ بگه ممکنه بعدش فراموش کنه و پس و پیش بگه. و در ضمن من با کسی خرده پورده ندارم، از کسی هم نمی ترسم. همین زن (پوران فرخزاد) گفته بود که قبر فروغ را به دستور فرح ساختند. اما برن توی پرونده های صفی علیشاه نگاه کنند که یه سرلشگر عاقبلی بود که جزو گروه دراویش صفی علیشاه بود و مهدی سمیعی به من گفت که من به او می گویم که ترتیب قبر فروغ را بدهد و اون گفت که اگر 25 هزار تومن بدن من اجازه می دم این جا دفن کنند و من هم 25 هزار تومن پول فرستادم و اون اجازه کتبی 3 تا قبر را داد. حالا بیان بگن دربار پولش را داد.

جاهد: چرا تشییع جنازه فروغ نرفتید؟

گلستان: واضحه که نمی رم. برای چی باید برم. من تنها تشییع جنازه ای که مجبور بودم برم وقتی بود که پدرم مرد و من مجبور بودم برای تشییع جنازه اش برم. برم چه کار کنم. تشییع جنازه چی هست؟ این حرف ها احمقانه است. هنوز بعد از 45 سال هی به من زنگ می زنند و می خوان در این مورد با من گفتگو کنند. جاهد من توی اون دنیایی که تو فکر می کنی، نه بودم و نه زندگی کردم و نه می خواستم زندگی بکنم.

جاهد: من این ها را میدانم اما هنوز برای من و خیلی ها این موضوع مبهم است

گلستان: مبهم چیه

جاهد: به هر حال همه می گن چرا گلستان نرفت؟ خب چرا نرفتین؟

گلستان: خب برم چه کار کنم. یه کسی مرده می خوان خاکش کنند، من برم چی کار کنم.

جاهد: به هر حال «یه کس» نبود، فروغ بود دیگه!

گلستان: هر کی می خواد باشه. تمومه قضیه. برم مردم نگاهم بکنند. آنها که رفتند برای چی رفتند. مرتیکه تا دو روز پیش توی مجله فردوسی برای فروغ فحش نوشته بود و گفته بود فروغ شاعر نیست. اما وقتی مرد رفت بلند شد رفت تشییع جنازه اش.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید

two × 5 =