تیم اوبرایان
ترجمۀ افشین رضاپور
يك
فِيت
از آن صبح مضحك داغ و روشن ژوئن سال 1952 در مينه سوتاي نيمۀ دوم قرن شروع ميكنم كه من و هِربي زيلِسترا1 دو تكه تخته را به هم ميخ كرديم و اسماش را گذاشتيم هواپيما. هربي گفت: «حالا فقط يه موتور ميخواد.»
كلمۀ موتور، که هزار جور معني داشت، ناگهان قدم به زندگي من گذاشت. به خانۀ رفتم و پدرم را پيدا كردم.
گفتم: «من يه موتور ميخوام!»
«موتور؟!»
«موتور هواپيما!»
پدرم به فكر فرو رفت: «فهميدم، يكي برات ميخرم.»
«كِي؟»
«خيلي زود! همين روزا.»
قول بود؟ وعدۀ سر خرمن بود؟ من و هِربي تمام تابستان را انتظار كشيديم. هواپيمايمان را رنگ سبز زديم. باريكه راهي را در حياط خلوت تميز كرديم، آبخوري بزرگ و سفيد پرنده را جابهجا و دو بوته گل صدتوماني مادرم را از ريشه درآورديم. به هواپيما نگاه كرديم؛ گفتم:« اگه سقوط كنه چي؟!»
هِربي صداي تمسخرآميزي درآورد: «پس چترباها چيان؟!» ( دو تا از دندانهاي جلويياش افتاده بود و وقتي ميخنديد، حباب از دهاناش بيرون ميزد). «خنگ بازي درنيار! بمب ميريزيم رو سر مردم! خونۀ ما رو بمبارون میکنیم!»
بنابراين قرابهها را پر از بنزين کردیم. سراسر ماههاي ژوئيه و آگوست، در چمن انبوه و لطيف تابستان، بمبارانمان را آزمايش كرديم و قلق برخاستن و فرود هواپيما را بهدست آوردیم. هِربي هشت ساله بود، من هفت ساله. با هم صداي موتور هواپيما درميآورديم. در ذهنمان، جاييكه جهان وجود داشت، گاراژ خانم كَچِت1 را بمباران كرديم، كليساي آن طرف خيابان و جري پاول 2و پسر عمويش، ارنست و تمام آنهايي را كه ازشان ميترسيديم يا نفرت داشتيم؛ ولي بيشتر از همه، خانۀ هِربي را بمباران كرديم. خانهشان بزرگ بود و به رنگ زرد روشن، يك كوچه دورتر از ما و پر از عموها و عموزادهها و راهبهها و كشيشها و مادربزرگهاي پير چغر. به عقیدهی من آن خانه ترسناک بود، هِربي هم همین نظر را داشت. وقتي هواپيما را براي شيرجه زدن كج ميكرد، دوست داشت فرياد بزند: «بميريد!» از مادرش زياد حرف می زد، از استخوانهاي سياه و آتشسوزیهای اتاق زير شيرواني.

من از بمباران خوشم میآمد. مفید بود و کموبیش ثمربخش اما بهترين قسمت ماجرا خود پرواز بود يا پیشبینی پرواز و در آن روزهاي تابستان، كلمۀ موتور مثل موتور توي كلهام كار ميكرد. به فوتوفناش فكر نميكردم؛ مدام ذهنام حولوحوش نیروی رانش میگشت: نيرويي كه به بالا و پايين و حتي اطراف فشار ميآورد. اين انديشه مولفههای عيني خودش را داشت -ويژگيهايي که هم پايدار بود هم مصنوعی- اما در یک سطح بالاتر، فقط در حد ایده، موتوري كه پدرم به خانه ميآورد، ساز و كار ماشيني نداشت. مثلا من چيزي دربارۀ ملخ و دنده و اين چيزها نميدانستم ولي بههرحال موتور من معنای پرواز را در خود داشت. در خيالام شبيه جعبهاي بود كه وقتي بازش ميكردي كيفيت جادويي پرواز را به هواپيماي چوبي من ميداد.
شبها در رختخواب، واژۀ پرتوان موتور را با خود زمزمه ميكردم. عاشق صدايش بودم. عاشق هر چيزي بودم كه معنی موتور داشت و هرچه كه سزاوار آن بود.
زمستان تمام شد، پاييز آمد و آنچه پدرم سرانجام به خانه آورد، یک لاكپشت بود! یکی از آن لاكپشتهای لجنزار -كوچك و سياه. پدرم وقتي خم شد و لاكپشت را در باريكه راه حياطخلوت گذاشت، نگاه غرورآميزي در چهرهاش موج ميزد.
هِربي گفت: «اينكه لاكپشته!»
پدرم گفت: «توبي1. فكر كنم اسمش توبييه!»
هِربي گفت: «ميدونم بابا! همۀ لاكپشتهاي دنيا اسمشون توبييه. اینم يه لاكپشت پير احمقه!»
پدرم گفت: «چی میگی؟! لنگه نداره!»
صورت هِربي گويي در نور درخشان خورشيد منجمد شد. لاكپشت را بلند كرد، دنبال سرش گشت، بعد آن را وارونه روي باند پرواز گذاشت. هنگام بازگشت، اضطرابي در وجودم دويد كه برايم سخت مبهم و پيچيده بود: نااميد و کمی هم گيج شده بودم اما بيشتر براي پدرم متاسف بودم. هِربي گاهي بدذات ميشد، دادوقال میکرد، تند میرفت و همینکه جایی از کار میلنگید، اعصاباش بههم میریخت.
زیر لب غرغر کرد: «عجب!»
چند قدم كوتاه برداشت و بعد پا به دو گذاشت.
يادم نيست كه چيزي بين من و پدرم ردوبدل شد يا نه؛ آنچه كه خيليخوب يادم مانده، احساس حماقت است. واژههای لاكپشت و موتور انگار در روشنايي حياطخلوت در هم گره خورده بودند. حتماً ارتباط معناداري وجود داشت یا لاکپشت توی موتور بود یا موتور توی لاکپشت ولی آنوقتها سر در نمیآوردم.
حياطخلوت ساكت بود. چشمهاي آبي كمرنگ پدرم يادم هست و اینکه چطور به چیزی در آن سوی آبخوري پرنده زل زد. گفت: «خب!» بعد ايستاد و بهدقت دستهايش را جمع کرد.
«متاسفم تامي! همين ازم برمياومد» بعد برگشت و رفت داخل خانه.
من ماندم و توبی را زیر نظر گرفتم؛ نوك پايي بهاش زدم. زير لب گفتم: «آهای، تكون بخور!» ولي لاکپشت خرفتی بود؛ آنقدر بيحسوحال بود كه حتی نميشد اسماش را حيوان بگذاري. نه پاي من حالياش بود، نه حرفهایم، نه دنياي دوروبرش. به واژۀ لاكپشت فكر ميكردم و حتي حالا هم در ميانسالي اين واژۀ دو بخشی به وجودم چنگ مياندازد. همیشه نوك زبانام است: لاكپشت. حتي بعد از چهل سال هنوز هم وقتي با آن مواجه ميشوم، دري جيرجيركنان در اعماق وجودم باز ميشود؛ لاكپشتي كه دنيا دارد –لاكپشتي كه تو داري– هرگز آن لاكپشتي نيست كه من ميگويم.
ذرت هم همينطور.
پونتياك هم.
آيا تابهحال عاشق مردي شدهاي كه از دستاش بدهي و بعد بفهمي كه با عاشق جديدي در فيجي[1] زندگي ميكند؟ آيا فيجي هنوز فيجيست؟ با همان درختان نخل و نارگيل؟
شانزده ساله كه بودم، در باد پاييزي ذرتزار، عشق را روي كاپوت پونتياك سبز پدرم يافتم. فولادي كه پوستام را لمس ميكرد، به یاد دارم؛ تاريكي و باد تند و خشخش ذرتزار را هم. ترسيده بودم. پونتياك يعني: آيا این وضعیت بهتر خواهد شد؟ و آن كلۀ سرخپوست زینتی روي كاپوت –آيا آن حرامزاده پايم را گاز گرفت؟ صداي خندهاي شنيدم؟ تام نظر باز، هرزه، جلف، منتقد موذی: واژۀ سرخپوست، همهی اينها و بسیاری معاني ديگر را در بر میگیرد.
جهان جیغ میکشد و چنگالاش را به قلبمان فرو میکند. اين را ميگوييم حافظه.
آن روز عصر، تنها با توبي توي حياط خلوت، نوعی درماندگي را تجربه کردم كه ربطي به موتور و لاكپشت نداشت. خيانت بود. حتي آن موقع، به شيوهاي مبهم و پيشآگاهانه دريافتم كه همهچیز زیر سر زبان است، زیر سر ضعفها و بیثباتیاش، ظرفیتاش براي خيانت. با اینهمه هواپيماي من، هواپيما نبود؛ هيچ موتوري به پروازش درنميآورد و بعد از گذشت سالها، حالا دريافتهام كه من و هِربي عمداً خود را فريب ميداديم، اشياء را دوباره نامگذاری و جهان را دوباره كشف ميكرديم كه تظاهر بود و نوعي دروغگويي.
اما كلماتي هم بودند كه پدرم آنها را بهكار برده بود: «همين روزا يه موتور هواپيما برات ميخرم.»
ميدانم كه قصدش محبت کردن بود. میخواست تشويقام کند. قولی داده باشد؛ ولی براي منكه پسري هفتساله بودم، حرف پدرم حرف بود. ذلهاش كردهبودم و مدام توي سرش ميكوبيدم و در طول ژوئيه و اوت، همچنانكه هوای تابستان گرم ميشد، پدرم حتما خود را گرفتار در دام تعهدي ميديد كه نه قصد انجاماش را داشت و نه تواناش را.
هروقت بحثاش را پيش ميكشيدم، ميگفت: «باشه، يه فكري براش ميكنم!»
ميگفت: «همين روزا رفيق!» ميگفت: «كاري نداره!» ميگفت: «صبر داشته باش! دارم رديفاش ميكنم!»
ولی لاكپشت کجا و موتور هواپیما کجا؟! اصلاً چرا كلم بروکلی نياورد؟!
صبح روز بعد، يكشنبه بود. هِربي شايد ساعتي بعد از عشايرباني قدم به حياطخلوت خانۀ ما گذاشت.
گفت: «بابات آدم دروغگوئييه!»
گفتم: «آره، يه کم دروغگوئه ولي هميشه نیست!» بعد كوشيدم ریدمان پدرم را ماستمالي كنم. از توبي حرف زدم، از اينكه چه لاكپشت خوبي است، اینكه چهطور كاسۀ آبي مقابلاش ميگذارم تا سر از لاك بيرون كند. گفتم ميشود از توبي بهعنوان بمب استفاده کرد: «مستقیم مياندازيمش رو سر پستچي! معرکه میشه!»
هِربي نگاه تندي به من انداخت: «بههرحال بابات آدم دروغگوئييه تامي! باباها همهشون دروغگوئن. فقط بلدن دروغ بگن! دست خودشون نيست. اصلا ساخته شدن براي همين كار كه دروغ بگن! فقط همین!»
ساكت ماندم. ميدانستم كه بحث بيفايده است. فقط باید تحمل میکردم -که کردم- و بعد از چند لحظه هِربي سلانهسلانه به طرف هواپيماي چوبيمان رفت، بلندش كرد و از توي باغچه گذشت؛ آن را از دماش روی زمین گذاشت و چسباندش به دیوار گاراژ.
گفت: «اين ديگه هواپيما نيست. صليبه!»
پرسيدم: «چهجور صليبي؟»
هِربي گفت: «از همونا كه تو كتاب مقدسه. صليب. بيا بريم خواهرمو بياريم به صليب بکشیم!»
گفتم: «باشه.»
تا خانۀ زردشان که نصف کوچه فاصله داشت، راه رفتيم. خانۀ بزرگی بود بهخصوص از چشم يك پسربچه و مدتي طول كشيد تا لورناسو1 را كه در اتاق زير شيرواني نشستهبود و با خانۀ عروسكاش بازي ميكرد، یافتیم؛ او هفت ساله و خیلی زيبا بود: موي مشكي، پوست آفتاب خوردۀ قهوهاي. دوستاش داشتم، او هم مرا دوست داشت و این به من ثابت شده بود. ده سال بعد، در ذرتزاري كنار بزرگراه 16 به هم رسيديم و همانجا در اوج عشق، در هوايي بسيار سرد، شجاعتمان را روي كاپوت پونتياك پدرم امتحان كرديم.
دنيا گاهي خودش از قبل همهچیز را تعیین میکند. تقريبا مطمئنام كه آن روز در اتاق زير شيرواني -سپتامبر 1952- من و لورناسو با تمام وجود فهميديم كه حوادث مهمي در راه است.
بوي اتاق زير شيرواني يادم مانده، بوي شدید نا و ماندگي، بسیار حالبههمزن. بهخاطر دارم كه هِربي ایستاده به خواهرش زل زده بود.
گفت: «كارت داريم!»
لورنا سو گفت:«چه كاري؟»
«من و تامي یه صليب داریم -ميخوايم مصلوبت كنيم. معرکه میشه!»
لورنا سو لبخندي به من زد. اين عشق بود. در هفت سالگي. حتي در آن موقع.
گفت: «باشه، موافقم.»
و بعد سه نفری به خانۀ ما برگشتیم. لورنا سو، زیر نظر هِربي، ناشکیبا مقابل صليب ايستاد و بازوان لاغر قهوهاياش را باز كرد. گفت: «خدا كنه شوخي باشه چون اصلا وقت ندارم!»
من و هِربي به گاراژ رفتيم و يك چكش و دوتا ميخ زنگزده پيدا كرديم. دلام آشوب بود. بله احساس تهوع داشتم اما كنجكاو هم بودم. همينكه به طرف لورنا سو برگشتيم، كمي پا سست كردم: «بلايي سرش نياد؟!»
هِربي شانه بالا انداخت. چشمهاش برق تندی داشت و با اشتياق ميدرخشيد مثل چشم آدمكشهاي كاركشتهاي كه بعدها در كوههاي ويتنام با آنها آشنا شدم. چكش را توي دست راستاش گرفتهبود. مثل دكترها آرام به لورنا سو گفت چشمهايش را ببندد و او بست و در همان لحظه خوشبختانه مادرم با سبدي لباس خيس از در پشتي بيرون آم؛ سبد آبي بود و بیشتر لباسها سفيد.
مادرم پرسيد: «اين ديگه چیه؟!»
لورنا سو گفت: «مراسم يكشنبه! دارم حضرت مسيح میشم!»
آن شب موقع شام، چكش و ميخ ها وسط ميز آشپزخانه بودند. شامي بود پرعذاب و طولاني؛ مدام باید توضيح میدادم كه چهطور كل ماجرا یک جور بازي بوده، فقط براي سرگرمی نه مصلوب كردن واقعي! پدرم طوري نگاهام ميكرد كه انگار دچار فلج اطفال شدهام.
گفت: «اون چكشرو ميبيني؟»
«البته!»
«واقعیه؟!»
گفتم: «معلومه!»
سر تكان داد: «ميخها چي؟ واقعيان، نه؟!»
گفتم: «آره اما نه مثل… منظورم اينهكه مگه توبي یه موتور واقعیه؟!»
از حرفم خوشاش نيامد. یادم هست که چهطور فكاش قفل شد، برگشت عقب نگاهي به مادرم انداخت و بعد افتاد به وراجي دربارۀ فرق ميان بازي و ميخ زدن به دست مردم. باوجوديكه فقط هفت سالم بود، فرق اين چيزها را ميدانستم -كاملا روشن بود- اما همانطور كه آنجا پشت ميز آشپزخانه نشسته بودم و احساس گناه و استیصال آزارم ميداد، كلمهاي نمييافتم تا حرفهاي زيادي را كه در دل داشتم، بيرون بريزم: اينكه من قاتل نبودم، اينكه حوادث مثل داستاني توي كتاب اتفاق افتاده بودند، اينكه گيجوگول به آن ماجرا كشيده شدم، اين كه اصلا آن كارها را قبول نداشتم و تقريبا مطمئن بودم هِربي آن ميخها را به دستان زيبا و قهوهاي لورنا سو فرو نميكرد.
هزارجور فكر توی سرم میچرخید ولی فقط به بشقابام زل زده بودم و میگفتم: «درسته.»
پدرم گفت: «چي درسته؟!»
«شما خودتونم ميدونيد كه من میخ به دست كسي نمیکوبم!»
«هِربي چي؟»
گفتم: «اونم نميكنه. مطمئنم.»
ولي هِربي میخ را فرو كرد؛ كف دست چپ. تا نصفه، درست در وسط دست چپ.
دقيقتر بگويم.
هِربي زيلسترا بچۀ بدذاتي نبود؛ نه هرگز. پرشروشور بود و آنقدر كلهشق كه گاهي برق از سرم میپراند ولي هيچوقت در كنار او گرفتار ترس نميشدم. بیشتر شبيه احتياط بود -مثل پروانهها.
تا ده سال بعد، هِربي به حالوروزي ميافتاد كه جان ميداد براي اعتياد به ريتالين و از اين چيزها، بشكههاي پر از مواد مخدر و لولهاي بلند و لاستيكي كه يك سرش توي داروخانه بود و سر ديگرش توي رگ او.
ولی بايد دقيقتر بگویم.
ماه سپتامبر، صبح روز شنبه دو هفته پس از بازشدن مدرسه، طرفهاي ظهر هِربي آمد كنارم ايستاد: «صليبهرو ميخوام!»
سرم با توبي گرم بود. زوركي نگاهي به او انداختم.
هِربي زير لب غرغري كرد، صليب را برداشت، به خانه برد و کنار درخت افراي بزرگ چمنزار جلوي خانه شان کاشت. لورنا سو را پيدا كرد؛ به او گفت كه محكم بايستد. اخم كرد، لب ورچيد، نوك ميخ را وسط پنجۀ دست چپ او گذاشت، هدف گرفت و مچ دستاش را عقب برد. فكر ميكنم زورش آنقدر نميرسيد كه ميخ را تا ته فروكند يا شايد ضربهاش آنقدرها محكم نبود، شايد هم فضیلیتی پنهان، دلسوزي يا تواضع در لحظهی آخر وادار به عقب نشينياش كرد.
من آنجا نبودم تا شاهد ماجرا باشم. فقط ميتوانم صداي آژير ماشينهاي پليس را تصديق كنم.
بهنظرم صداهاي ديگري هم شنيدم. شايد جيغ بود. شايد هم نه.
كمي بعد مادرم از داخل خانه صدايم كرد و جريان را گفت. بلافاصله به اتاق خوابام دويدم؛ در را به هم كوبيدم، زير تخت خزيدم، دستهايم را مشت كردم، فرياد كشيدم و به كف اتاق كوبيدم. حال غريبي داشتم، نوعي خشم، حس خر شدن. محروم ماندن از تماشاي ماجرايي نادر و غريب و مهم. بايد آنجا ميبودم -شاهدي بر مصلوب کردن. حقم بود. حتي حالا بعد از گذشت عمري از غيبتام در آن روز پشيمان و ناراحتم. حقم بود که آنجا باشم. آن کاردستی مال من بود. هواپيماي سبز من بود و دلايل ديگر: چون در شانزده سالگي برای اولین بار عشق را با لورناسو زیلسترا تجربه میکردم روی کاپوت پونتیاک پدرم، چون ده سال بعد ما زن و شوهر ميشديم، چون بيست سال بعد از ازدواجمان، لورنا سو به مرد ديگري دل ميباخت، به من خيانت ميكرد و به تامپا ميرفت.
بعد از ماجراي مصلوب كردن، تقريبا يك سالي هِربي را نديدم. او را به مدرسۀ پسرانۀ ژزوئيتها در شهرهاي دوقلو1 فرستادند. مادرم اسماش را گذاشته بود «مدرسۀ شفابخش» كه شايد حق داشت چون وقتي هِربي تابستان بعدش، اوایل ژوئيه برگشت، همه چيز عوض شدهبود. من با دوستان جديدي ميگشتم. هِربي شخصيت تازهاي پيدا كرده بود؛ حالا آدمي منزوي بود. ساكت و خودخواه. پاك عوض شده بود. من اصلا به ظهور پولس مقدس یا مداخلهی الهی اعتقادی ندارم ولی اگر داشتم، وسوسه ميشدم بگويم هِربي را، درتمام مدت همنشينياش با كاتوليكهاي خوب مينهپوليس، نيرويي خارقالعاده مسحور كرده بود.
ندامت كه به ندرت دامن ما را ميگيرد، انگار هِربي زيلسترا را در نه سالگي سخت تكان داد.
نمیخواهم بگویم كه هِربي كاملا اصلاح شد. او هنوز بداخلاق بود. خیلی راحت سنگدل و ستيزهجو میشد. تنها ميتوانم بگويم كه هِربي زيلستراي جديد، سختتر از هميشه زخم خورده بود. نرمخويياش محو شده و سادگي و نشاط و شيطنت را از وجودش مكيده بودند؛ چيزي خشن جايگزین بيپروايياش شدهبود -نيرويي پرحرارت و نامنعطف، سختگيري روحي كه بهنظر كمي هراسان مينمود.
تا هشت سال بعد، وقتي از دبيرستان فارغالتحصيل شديم، من و هِربي هر كدام راه خود را ميرفتيم. نه كه دشمن باشيم اما چندان هم با هم دوست نبوديم. سرش توي لاك خودش بود، نمرات خوبي ميگرفت، ماهرانه در نوك حملۀ تيم بسكتبالي بازي ميكرد و دوبار به مسابقات نيمه نهايي كشور راه يافت. بيشتر مردم، به خصوص دخترها، محتاطانه او را ستايش ميكردند. تاثیر خوبی روی مردم میگذاشت. قدبلند و لاغر بود با چشمهاي خاكستري و موهاي قهوهاي موج دار اما پسِ پشت ظاهر زيبايش، تنهايي پنهان و سوزانندهاي وجود داشت؛ به نظرم گاهي مثل آتشي در کوزه، برق خطرناكی از وجودش ساطع ميشد، انگار شرافتش همه در ماهيچه هایش جمع شده بود- و من به همهی این ویژگی های جسمانی حسودیام می شد.
دست كم در ظاهر همه چيز بين ما طبيعي بود. من توي يك دنيا زندگي ميكردم، هِربي توي دنيايي ديگر و اصلاً از دوران كودكيمان با هم حرف نمی زدیم. بحثي بين ما وجود نداشت. در مدرسه يا كليسا، چشمهايش طوري از روي من ميگذشت كه انگار بخشی از هوا هستم. در مهمانيها از من دوري ميكرد و اگر در پياده رو به هم ميرسيديم، به زور سري ميجنباند. گاهي فكر ميكردم يار ديرينام عامدانه مرا و خاطرات مشتركمان را از حافظه زدودهاست و هنوز هم نميدانم آيا اين شيوهاي بود براي پاك كردن شرمسارياش؟ روشي براي محو جنايت از طريق محو من؟ دیگر مرا نمیدید. برایش مثل شبحي نامریي بودم. وقتي در اواسط سال سوم دبیرستان با لورنا سو وارد رابطه شدم، همۀ اين چيزها تغییر کرد؛ فقط بگويم كه هِربي از اين موضوع راضي نبود.
در راهروهای مدرسه، كلاسها و كافه تريا احساس ميكردم كه مثل خدای تورات به من خيره شده است؛ محتاط و مشكوك در جستجوي گناه، چشمهاي قهوهاي روشناش را طوري به من ميدوخت كه تنها ميتوان تنفر ناميدش. وقتي پيش لورنا سو گله كردم، خنديد و گفت جدي نگيرم. گفت: «اين مشكل هِربييه نه ما!»
سري به تاييد تكان دادم: «شايد ولي خيلي عجيبه!»
گفت: «محلش نذار! وانمود کن که اهمیت نمیدی. همين ديوونهش ميكنه!»
«نميخوام ديوونهش كنم!»
لورنا سو شانه بالا انداخت و ساكت شد؛ کمی بعد گفت: «باشه من باهاش حرف ميزنم» بعد مكثي كرد و ادامه داد: «فقط فكر نكنم… منظورم اينه كه فكر نكنم با تو حال کنه! از هيچ كس خوشش نمیاد. این جوریه دیگه!»
«چهطور؟!»
«خودت بهتر ميدونی. برادر بزرگه!»
گفتم: «باشه اما يه چيز ديگه هم هست؛ احساس می کنم -چه ميدونم- انگار ارباب توئه!»
لورنا سو گفت: «ولي نيس!» اما دوباره لرزشی در صدايش افتاد، گويي از چيزي ميترسيد. كف دست چپاش را بلند كرد، زخم كوچك ستاره شكل ارغواني را نشان داد: «خیال کردی تامي! من ارباب اونم!»
سري جنباندم و گفتم: «درسته!»
لورنا سو گفت: «معلومه که درسته!»
اما آنچه ميگفت، برايم در حكم معما بود و هميشه هم بی جواب خواهد ماند. از آن لحظه به بعد حتي در دوران بزرگسالی، هِربي گويي گرفتار حسادتي غم انگیز و آزار دهنده بود، انگار من خواهرش را از چنگاش درآورده يا با او بيعفتي كرده بودم؛ حتي وقتي من و لورنا سو تنها بوديم – در سالن سینما يا توي پونتياك پدرم- سنگینی سايهاش را همان نزديكي احساس ميكردم: تنم یخ میکرد و فشاري به ستون فقراتام وارد ميشد.
اين یک راز است. چهل سال با رنج و هراس فراوان گذشته اما هنوز در پیدا کردن دلایل ناتوانم؛ فقط ميدانم كه اكنون تنهايم. هِربي زندگي زناشوييام را از هم پاشيد. عشق را كشت. عامدانه و سازمان يافته. ضعفام را يافت و به لورنا سو نشاناش داد.
چرا من؟! عقلم به جايي قد نمیدهد و سر درگم ماندهام. لیاقت بهتر از اينها را داشتم. با هر معيار قابل سنجشی، مرد با ابهتيام. قدبلند و موقر، نه شكم برآمدهاي، نه نقصي كه سر سوزنی ارزش گفتن داشته باشد. استاد مسلم زبان شناسيام و نويسندۀ بيست و يك رسالۀ برجسته. دانشجويانام* دوستم دارند، همکاران دانشگاهيام برایم احترام قایلند و بله -گذشته از همۀ اين حرفها- با تمام وجود عاشق لورنا سو هستم. پس دیگر چرا؟!
در غمبارترین لحظات زندگيام وقتي سياهي سياهترين ميشود، دلیلاش را انحراف كثيفي ميبينم: هِربي به خواهر خود نظر داشت؛ مطلب از اين قرار است. حقیقت مطلق این است. او عاشق خواهرش بود. گاهي با بلندنظري بیشتری به خود گفتهام كه عشقشان جنسي نبود يا كاملا نبود و همين هِربي را گرفتار وسوسۀ توبه كرد، شكنجهاي كه منجی را از این رو به آن رو کرد. گاهي هم كاملا مطمئنام كه هِربي پنهاني مرا در جنايت خود شريك ميدانست. من از اولاش حضور داشتم. حياط خلوت خانۀ من، تختۀ سهلايي من، رنگ سبز من و اين پدر من بود كه نتوانست موتور هواپيما دست و پا کند و به جایش لاكپشتي به نام توبي به خانه آورده بود. توبي: براي من يك جور توهين است.
شبها دراز ميكشم و به اين چيزها فكر ميكنم؛ البته كاتوليكها هم در اين ماجرا نقش داشتند
ولی اين يكي ديگر فرق ميكند – كاتوليك؛ وقتي از كنار كليسايي ميگذرم، حالم خراب می شود. كشيش كه ميبينم، ياد طلاق ميافتم.
و اين يكي هم همینطور: زرد؛ حتي رنگها، رنگ عوض ميكنند. قطرههاي آبليمو طعم خيانت ميدهند.
هِربي فرياد میزد: «بميريد!» بعد براي بمباران خيالي خانۀ بزرگ زردشان، هواپيما را كج ميكرد. آن خانه: بزرگ و جنزده و ويران، سه طبقه با يك اتاق زير شيرواني و حتي من بچه هم ميدانستم که آن جا از شادي خبري نيست. سر و صداي فراوان، بههم ریختگی اتاقها. زردي مشمئز كنندهاش، چمنزار رها شدهاش. پنجرههای مشبک را با روزنامه و نوار چسب پوشانده بودند. توي راهروها و اتاقهاي نشيمن، بوي نا و كپك و پوسيدگي ميآمد، بوي گورهاي متروک قبرستانهاي قديمي. روي ديوارها -كم و بيش در همۀ اتاقها- عكسهاي هِربي و لورنا سو را قاب كرده بودند. بيشتر خواهر-برادري كنار هم ايستادهبودند اما با قيافههايي كه انگار نشاني از سعادت داشت؛ تقريبا قديسوار مثل دو طفل شهيد: انگشتها در هم قفل شده و نگاهها رو به بالا.
اين خانه -اين گورخانه- مامن آنها بود و براي من مكاني شوم و بيگانه. از آن متنفر بودم، از این که مال آنها بود، نفرت داشتم.
مثالي بزنم؛ شبي ديروقت، دوران دبيرستان، سال اول: من و لورنا سو بعد از سينما، ماشين را در ماشین رو خانۀ آنها پارك كرديم (موسيقي راديو، هلال نازك ماه، پونتياك سبز پدرم). لورنا سو کنارم نشسته بود. برایم لحظهی شگفت انگیزی به شمار میرفت و غرق در آن خوان نعمت بودم – هنوز بر اشتیاقم غلبه نکرده بودم- اما کمی بعد دیدم او گريه ميكند؛ نه با صداي بلند. هق هق ميكرد. لحظهاي بعد به لرزیدن افتاد. مرا با فشاری کنار زد، رو به جلو قوز کرد و پیراهنش را پوشید. یادم هست با کمی شرمندگی، دستم را به طرفش دراز كردم اما لورنا سو در هم پيچيد و روي صندلي پس كشيد. گفت: «بس كن! بس كن توروخدا!»
«منظوري نداشتم….»
«دارن نگاهمون ميكنن!»
به خانه اشاره كرد؛ تقريبا سه متر آن طرفتر، پنجرهی سه بر بزرگی بر راه ماشین رو مشرف بود و توي تاريكي ميتوانستم پنج يا شش صورت سفید چسبيده به شيشه را تشخيص دهم. قیافهها مثل ماههاي ابر گرفته محو بودند: مه آلود، گرد و كم نور. يادم هست صدايي بلند شد حتما خندهاي بود؛ بعد چهرهها يك به يك ناپديد شدند. به نوبت سوسويي زدند، مثل شمعهاي محراب كه شماسي شبحگون خاموششان ميكند. پس از چند ثانيه فقط يك چهره باقي ماند كه حتي توي تاريكي هم ميدانستم هِربي است. کم و بیش سري تكان دادم. بی اغراق بگويم كه به شكلي غير عادي و به هزار دليل ممکن، فهميدم كه كل اين خانواده عاشق لورنا سو هستند یا همهی فکر و ذکرشان پیش اوست یا گرفتار نوعی بت پرستی منحرفانه شدهاند. چهرههاي پشت پنجره، زخم كف دست لورنا سو، علایم كشف و شهود. آن شب لورنا سو لحظهاي بيحركت نشست و سینه اش را در دست گرفت. پچ پچ کنان گفت: « اون خونه رو ببین! خدايا! از دست اون خونه!»
روز بعد هِربي بعد از مدرسه خود را به من رساند. گفت: « چطوري دون ژوان؟!»
يخي در چشمهايش بود و چنان نگاهی طولاني به من انداخت كه خود را باختم؛ بعد كيف قهوهاي رنگاش را گشود، دست تويش برد و كلۀ سرخپوست پونتياك پدرم را به من داد. لحظۀ مرموز و ترسناكی بود. چشمهاي هِربي- سرشار از عشق، لبريز از نفرت.
و لورنا سو سالها بعد وقتي بحث طلاق را پيش كشيد، همان نگاه سرد را به من انداخت؛ انگار کفر گفته بودم، انگار مسائلي وجود داشت، كه هرگز درك نميكردم. ما بيست سال، خوش و خرم با هم زندگی کردیم. او هشت ماه پيش از من جدا شد.
چرا؟! پاسخ اين سوال پيچيده است (سرگذشت پر فراز و نشيب خودت را فراموش نكن و یادت باشد که چطور شوهرت با موسرخهاي كه نصف او سن داشت، به فيجي فرار كرد. گيج كننده است نه؟ مبهم است و پر از دلایل پیچیده). در مورد خودم باید یگویم که مدرك جرم کوچک و خاصی را زير تشك تختخوابمان پنهان كرده بودم -تشك خودم و لورنا سو. جايش امن بود -دليل دارم- چون در طول بيست سال زندگي مشتركمان هرگز نديدم لورنا سو تشك را برگرداند يا تشك فنرداري جايش بگذارد يا به هر شكل قلمرو مشترك عشقمان را وارسي كند.
تشك! اين واژه انگار آب یخ روی سرم میریزد!
تصور اينكه هِربي چطور کاغذهای خصوصيام را پيدا كرد، مشكل است. شب ها از ناراحتي خوابم نمیبرد و به دزدي او فكر ميكردم.
لورنا سو گفتهبود: «دارن نگاهمون ميكنن! داره نگاهمون ميكنه!»
خود مدارك اهميتي نداشتند؛ اسناد يك کلاهبرداری كوچك بودند. مهم اين است كه هِربي چطور پي به امور خصوصي زندگي من برده بود. اگر از مدارك خبر داشت -از جا و محتوايشان- به چه چیزهای دیگری دست درازی کرده بود؟ چه قدر ميدانست؟ و چطور مدارک را یافته بود؟ آيا كليدمان را دزديد؟ وقتي زمستان گذشته با لورنا سو تعطيلاتمان را در تامپا ميگذرانديم، خانه را وارسی كرده بود؟ اطراف تامپا -یا دقیق تر بگويم- در پاتوقي به نام سی ساید دونز1، ميني گلف ميزديم و خود را زير نور خورشيد برنزه ميكرديم تا اينكه لورنا سو يك روز عصر با جنتلمن پشمالويي دوست شد كه سوگند خوردهام ديگر اسماش را به زبان نياورم (عهديست كه با خود بستهام اما هميشه در افكارم شكسته شده. كِرستن كه لورناسو به او ميگويد كِر و من ميگويم کره خر! اسمي مضحك! آدمي خايهمال!) نميدانم دقیقا در کدام لحظه لورنا سو عاشق او شد و دست از من كشيد؟! وقتي آقا شكم خود را تو ميداد؟ وقتي بيدعوت قدم به قطعه ماسهاي گذاشت كه ما رويش نشستهبوديم؟ وقتي پيراهناش را درآورد و سينههايش را جلو داد و خود را با آن واژۀ زنندۀ دو سيلابي معرفي كرد كه هموزن تِرستن2 بود؟
شك دارم؛ نه آن وقت نبود. آغوش زناي محصنه احتمالا بعدها باز شد، چند ماه پس از بازگشت ما در آن شب نمناكي كه هِربي اسرار مرا زير تشك پيدا كرد.
و نميدانم هِربي از كي ردم را ميزد. آيا دزدانه به اتاق خوابم رفت؟ گنجهها را باز كرد، لباس چركها را بو كشيد، كتابها را تكان داد و بالاخره چشماش به تشک دو نفرهی بزرگ ما افتاد؟ كسي چه ميداند!
راستش قبول دارم كه هفتهها، با خبر از كشف او و هراسيده از عواقباش، بیخودی روی شانس خودم حساب باز کرده بودم. شكي نيست كه یا بايد مدارك جرم را جای دیگری میگذاشتم يا كلكشان را ميكندم؛ اما مثل همیشه زندگی عادی برعليه عقل سليم توطئه كرد (من استاد دانشگاهم. علایم روان تنشي دارم. با زني ازدواج كردم كه سوراخي در دست داشت). نكته اينجاست: از خیانت که بگذریم، فرازوفرودهای روزانهی زندگی، کوهی از تشویش را بر سرمان آوار میکند و من در این مورد خاص، اقدام عاقلانه و محتاطانه را به فردا و پس فردا سپردم. تعلل كردم. یادم رفت.
هِربي گفت: «ايناهاش!»
اسناد و مدارك مثل ورقهاي بازندۀ بازي پوكر، روي تختخواب برنجي ما افتاده بود.
هِربي گفت: «اينم از فرشتۀ تو!»
خطای من بود؟ با هر معیاری که بسنجی، گناه به حساب میآمد. از تامپا كه برگشتيم، لورنا سو در خود فرو رفت، ساكت و فكري شد و به هزار دليل معتقدم كه هنوز در آن ساحل آفتابي نشسته بود، هنوز با آن دوست جديد خوشگلاش گپ ميزد، هنوز از شوخيهاي وقيحانه و بيمزۀ آن مادر به خطاي پشمالو ريسه ميرفت (عجبا كه من هم آنجا بودم! خود را به خواب زدم. گوشام به صداي كفآلود موج و اغفال بود)؛ به هر حال او خود را از من كنار ميكشيد و من غياباش را با همان اطميناني حس ميكردم كه زماني آنجا بودناش را، هميشه بودناش را و عشق مطلق و ماندگارش را (عشقي كه بميرد چه عشقي است؟ كدام زبان توان توصيفاش را دارد؟) و به اين ترتيب، عمق غياب لورنا سو را پيمودم، آغاز نارضايتي را احساس کردم يا هر چيز ديگري را كه یک مرد وقتي زناش به تايكوني1 پشمالو، پر افاده، فراموش ناشدني و کون برنزه ميانديشد، احساس میکند.
همه چیز مثل روز روشن بود؛ موضوع فقط حواس پرتیاش نبود، اصلاً دیگر حضور نداشت. مطمئنام دنبال بهانه ميگشت و هِربي بيدرنگ بهانهاي شسته رفته پيش پايش گذاشت.
هِربي در آن شب نمناك، زنگ در را زد. آن قدر پر رو بود که با من دست داد. لورنا سو را بوسيد. يكراست به طرف اتاق خوابمان رفت، به سوي تخت خواب برنجيمان و با خيال راحت به زندگيام هجوم برد؛ مدارك را روي روتختي دستباف شطرنجيمان انداخت: «اینم از فرشتهی تو!»
گفتم كه جرمم سنگين نبود. بيشك اگر عشق در میان بود، گذشت هم بود.
مدارك اينها بود: چهارده چك نقد نشده در وجه شخصی به نام دكتر رالف كنستانتين2، يك روانپزشک. روانپزشكي ساختگي كه راستش اسماش را از خودم درآورده بودم؛ كه چي را ثابت كنم؟ بي شك تعادلام را. آخر لورنا سو در كمال بيانصافي ميگفت كه همۀ دردسرهاي ما ناشي از بدگمانی و حسادت من است. بنابراين من روانپزشكي خيالي ساختم تا مشكلي خيالي را حل كنم -دروغي مقدس براي نجات زندگی زناشويي.
فكر نميكني كه آنقدرها هم وحشتناك نبوده.
هِربي گفت: «فرشته -فرشتۀ فريبكار تو!» بعد شانه بالا انداخت، سلانه سلانه از اتاق خواب بيرون رفت و مرا با آيندهاي كه ديگر ارزش دنبال كردن نداشت، تنها گذاشت (يادت باشد: هِربي، لورنا سو را ميپرستيد؛ پرستشي به معنای انجیلیاش. ميخواست خواهرش را برگرداند).
چند ماهی به خصوص بعد از بازگشتمان از تامپا، لورنا سو پا توي يك كفش كردهبود كه از كسي كمك بگيرم. با همين جمله: «كمك بگير!» و درست مثل پدرم -مثل همهمان، همیشه -قولي دادم كه اصلاً نمیشد به آن پا بند بود. من به مشاور نيازي نداشتم. كور نبودم، بيمار نبودم. ديوانه هم نبودم. گيرم به دعاي پر شور نيمروز پناه برده بودم.گیرم در خواب حرف میزدم و به قول لورنا سو ماهیت اصلی خودم را نشان میدادم اما او تركام كردهبود؛ از من فاصله گرفته بود، دور ميشد و خواب تايكون را ميديد و هیچ کدام از اینها محصول تخیل من نبود ولی با همهی این حرفها دوستاش داشتم، خيلي زیاد، هنوز هم دارم و هميشه خواهم داشت چون عشق همين است همین هميشگي بيپايان و به همين خاطر دلام ميخواست فقط خوشحالاش كنم، از غیابش بکاهم، تظاهر كنم تحت نظر روانكاوي خيالي به نام دكتر رالف كنستانتين هستم و همۀ اين كارها به امید بازگرداندن عشقي بود كه احساس ميكردم در ساحل تامپا زايل شد.
چند هفتهاي بعد از طلاق، دزدكي لورنا سو و شوهر جديدش را زير نظر گرفتم. از دور نگاه ميكردم و لورنا سو، بيرون بنگاه معاملات ملكي در مركز تامپا بازوي آقا را فشار ميداد. مردك يك وردنۀ بالا بلند است. انگار لورنا سو به قد و قوارۀ او خیلی مينازد. لباس قشنگي پوشيده. جواهرات گرانقيمت، پوست برنزه، بسيار زيبا. هِربي همين دور و بر زندگي ميكند. حسابي مراقب است. من که فکر نمیکنم زندگیشان دو سال بیشتر دوام بیاورد.
آخرين مثال؛ واژۀ موشها. واژهاي جمع و مضحک.
وقتي دوازده ساله بودم، لورنا سو به خاطر بوسيدن دختري به نام فِيت گرافنتين1 از دستام عصباني شد. به او گفتم: «نمی خواستم ببوسمش! بیشتر یه اتفاق بود…»
«تو صورتشو بوسيدي! دماغ پر از مفش رو بوسيدي!»
«همهاش اتفاقی بود…» لحظهاي بعد پرسيدم: «خوشش اومده بود؟»
«واي خدا جون! نه! اون چندتا موش بالا آورد. هيچ وقت با من اين كارو نكن تامی!»
«حالا كي خواسته اين كارو بكنه؟!»
«معلومه دیگه! تویی که از این کارا میکنی!»
خيابان نورت فورت2 را رو به پايين ميرفتيم. از كنار خانۀ خانم كچت گذشتيم، از بغل كليساي كاتوليك سن پل. تعطيلات كريسمس بود و دو هفتهاي مدرسه تعطيل.
لورنا سو گفت: «حالمو به هم میزنی! آدم مگه مف مردمو میبوسه! فیت خودش اینو گفت -گفت مفش رو خوردی رفته! تازه فقط فیت نیست که! تو بت[2] رو هم بوسیدی! لیندا و کورین و روتی و پَم[3] و خدا میدونه چند نفر دیگه! حتی اسمهاشون رو هم یاداشت کردی! من اون لیست مسخرهات رو پیدا کردم!» تکهای کاغذ یادداشت به دستم داد: «حال بهم زنه! حتی بچه ها هم همچین رفتاری نمیکنن!»
لیست را چپاندم توی جیبم. لورنا سو خلق و خوي برادرش را داشت، حساسيت او را نسبت به بيعدالتي. به قدم زدن ادامه داديم.
بالاخره گفت: «آخه چرا؟!»
«فِيت مجبورم كرد. تازه شرط ميبندم توام با بعضيها بودي! یادته با دنیس[4] رفته بودی گرمخونه[5]؟! جری پوئل[6] یادت رفته؟!»
«اونا دوستم داشتن!»
«ولی دِنيس نداشت. اصلا!»
لورنا سو اخم كرد: «ميخواي منو ببوسي؟!»
«نه»
«خب، پس فكرش رو هم نكن. چون هِربي ميكشدت!»
مقابل خانهشان ايستاديم. لورنا سو یواشکی دست معيوباش را توی جيب كاپشن كلاهدارش گذاشت.
«فِيت رو دوست داري؟»
«شاید. بازم میگم مجبورم كرد!»
«چه مدت؟»
«معمولي بود. يه ثانيه مثلا. اصلاً نمیشه اسمش رو بوسه گذاشت!»
«منظورم اون نبود. میگم تا كي ميخواي عاشقش باشي؟»
«نميدونم. شايد يه مدتي»
«ولي آخه اون چند تا موش بالا آورد! دل و رودۀ خرگوش و چند تا موش!»
«باشه ديگه نميرم سراغش»
«دوستم داري؟»
«آره، شايد»
لورنا سو زد زير خنده: «هِربي ميكشدت!»
آيا همانطور كه تخته با پرواز گره خورده، زبان هم تاريخ را در بر دارد؟ آیا برخورد هجاها هر روز در زندگی، زخمی به ما می زند و تركيبات صامت و مصوت روحمان را به تازيانه ميكشد؟ مثلا اگر در كوكتل پارتي يا مجلس رقص يا عروسي دخترمان، كسي اسم شوهر سابقات را به زبان بياورد، مرگي را كه بين دندههايت ميخزد، احساس ميكني؟ آیا رنگی خوابت را به کابوس بدل میکند؟ ذرتزار به گريه واميداردت؟ آيا ما با زندگيمان زبان را به درخشش واميداريم؟ فرشته، موتور، صليب، سرخپوست، تخته، پونتياك، تشك، خرگوش، دل و روده و موش و… آیا شوهر سابقات هنوز در گرمسير است؟ خوشبخت است؟ بهتر نبود آنجا بودي و مانعاش ميشدي؟ كمكاش ميكردي يا وقتي قدم به زندگي جديدي ميگذاشت و عاشق تازهاي مييافت، شاهد ماجرا می شدی؟ آیا اگر فرصتی دست ميداد، انتقام گزینهی خوبی نبود؟ ولی انتقام از چه كسي -خانوادهاي بيمار؟ برادري حسود؟ چه جور انتقامي؟ با ميخ و چكش؟ متلکی آبدار؟ فرياد خشم؟ آیا بالاخره میفهميدي كه عهد وفايي كه بستهبودي، سوگند ازدواجات از همان اول خيانت بوده؟ که محکوم بودهای دروغي احمقانه بگویی؟ که هرگز قرار نبوده کسی را داشته باشي و حفظاش كني؟
آیا وقت سفر به فلوريدا فرا میرسید؟ شايد ماه بعد؟ دو ماه بعد، شايد؟
آيا واژهاي هست كه درست مثل آرسنيك، قلبات را از تپیدن باز دارد؟
لاكپشت. تامپا.
1.Herbie Zylstra
1.Catchitt
2.Jerry Powell
1.Toby
[1].Fiji
1.Lorna Sue
1.Twin Cities
* بايد اضافه كنم كه دانشجويانم، خروس قندیهای دقیق، تحسین برانگیز و پرشور كه هميشه مشتاق توسعهي افقهاي پيش روي خويشند، سمينارهاي معروف دو هفته يكبار مرا تبديل به كتاب ميكنند.
1.Seaside Dunes
2.Thurston
1.Tycoon. غولهاي بازرگاني و صنعتي.
2.Ralph Constantine
1.Faith Graffenteen
2.North Fourth
[2] .Beth
[3].Linda-Corinne-Ruthie-Pam
[4].Dennis
[5].اتاقهای مخصوصی در صومعههای قرون وسطا که راهبان خود را در آنها گرم میکردند
[6].Jerry Powell
