بخشی از رمان «تام کت در هزارتوی عشق»

تیم اوبرایان

ترجمۀ افشین رضاپور

يك

فِيت

از آن صبح مضحك داغ و روشن ژوئن سال 1952 در مينه ‎سوتاي نيمۀ دوم قرن شروع مي‎كنم كه من و هِربي زيلِسترا1 دو تكه تخته را به هم ميخ كرديم و اسم‎اش را گذاشتيم هواپيما. هربي گفت: «حالا فقط يه موتور مي‎خواد.»

كلمۀ موتور، که هزار جور معني داشت، ناگهان قدم به زندگي من گذاشت. به خانۀ رفتم و پدرم را پيدا كردم.

گفتم: «من يه موتور مي‎خوام!»

«موتور؟!»

«موتور هواپيما!»

پدرم به فكر فرو رفت: «فهميدم، يكي برات مي‎خرم.»

«كِي؟»

«خيلي زود! همين روزا.»

قول بود؟ وعدۀ سر خرمن بود؟ من و هِربي تمام تابستان را انتظار كشيديم. هواپيمايمان را رنگ سبز زديم. باريكه راهي را در حياط خلوت تميز كرديم، آبخوري بزرگ و سفيد پرنده را جابه‎جا و دو بوته گل صدتوماني مادرم را از ريشه درآورديم. به هواپيما نگاه كرديم؛ گفتم:« اگه سقوط كنه چي؟!»

هِربي صداي تمسخرآميزي درآورد: «پس چترباها  چي­ان؟!» ( دو تا از دندان‎هاي جلويي‎اش افتاده‎ بود و وقتي مي‎خنديد، حباب از دهان‎اش بيرون مي‎زد). «خنگ بازي درنيار! بمب‎ مي‎ريزيم رو سر مردم! خونۀ ما رو بمبارون می­کنیم!»

 بنابراين قرابه­ها را پر از بنزين کردیم. سراسر ماه‎هاي ژوئيه و آگوست، در چمن انبوه و لطيف تابستان، بمباران‎مان را آزمايش كرديم و قلق برخاستن و فرود هواپيما را به­دست آوردیم. هِربي هشت ساله بود، من هفت ساله. با هم صداي موتور هواپيما درمي‎آورديم. در ذهن‎مان، جايي­كه جهان وجود داشت، گاراژ خانم كَچِت1 را بمباران كرديم، كليساي آن طرف خيابان و جري پاول 2و پسر عمويش، ارنست و تمام آن‎هايي را كه ازشان مي‎ترسيديم يا نفرت داشتيم؛ ولي بيش‎تر از همه، خانۀ هِربي را بمباران كرديم. خانه­شان بزرگ بود و به رنگ زرد روشن، يك كوچه دورتر از ما و پر از عموها و عموزاده‎ها و راهبه‎ها و كشيش‎ها و مادربزرگ‎هاي پير چغر. به عقیده­ی من آن خانه ترسناک بود، هِربي هم همین نظر را داشت. وقتي  هواپيما را براي شيرجه زدن كج مي‎كرد، دوست داشت فرياد بزند: «بميريد!» از مادرش زياد حرف می زد، از  استخوان‎هاي سياه و آتش­سوزی­های اتاق زير شيرواني.

من از بمباران خوشم می­آمد. مفید بود و کم­وبیش ثمربخش اما بهترين قسمت ماجرا خود پرواز بود يا پیشبینی پرواز و در آن روزهاي تابستان، كلمۀ موتور مثل موتور توي كله‎ام كار مي‎كرد. به فوت­وفن‎اش فكر نمي‎كردم؛ مدام ذهن‎ام حول­وحوش نیروی رانش می­گشت: نيرويي كه به بالا و پايين و حتي اطراف  فشار مي‎آورد. اين انديشه مولفه­های عيني خودش را داشت -ويژگي‎هايي که هم پايدار بود هم مصنوعی- اما در یک سطح بالاتر، فقط در حد ایده، موتوري كه پدرم به خانه مي‎آورد، ساز و كار ماشيني نداشت. مثلا من چيزي دربارۀ ملخ‎ و دنده و اين چيزها نمي‎دانستم ولي به­هرحال موتور من معنای پرواز را در خود داشت. در خيال‎ام شبيه جعبه‎اي بود كه وقتي بازش مي‎كردي كيفيت جادويي پرواز را به هواپيماي چوبي من مي‎داد.

شب‎ها در رختخواب، واژۀ پرتوان موتور را با خود زمزمه مي‎كردم. عاشق صدايش بودم. عاشق هر چيزي بودم كه معنی موتور داشت و هرچه كه سزاوار آن بود.

زمستان تمام شد، پاييز آمد و آن‎چه پدرم سرانجام به خانه آورد، یک لاك‎پشت بود! یکی از آن لاك‎پشت­های لجنزار -كوچك و سياه. پدرم وقتي خم شد و لاك‎پشت را در باريكه راه حياط­خلوت گذاشت، نگاه غرورآميزي در چهره‎اش موج مي‎زد.

هِربي گفت: «اين­كه لاك‎پشته!»

پدرم گفت: «توبي1. فكر كنم اسمش توبي‎يه!»

هِربي گفت: «مي‎دونم بابا! همۀ لاك‎پشت‎هاي دنيا اسمشون توبي‎يه. اینم يه لاك‎پشت پير احمقه!»

پدرم گفت: «چی می­گی؟! لنگه نداره!»

صورت هِربي گويي در نور درخشان خورشيد منجمد شد. لاك‎پشت را بلند كرد، دنبال سرش گشت، بعد آن را وارونه روي باند پرواز گذاشت. هنگام بازگشت، اضطرابي در وجودم ‎دويد كه برايم سخت مبهم و پيچيده بود: نااميد و کمی هم گيج شده بودم اما بيشتر براي پدرم متاسف بودم. هِربي گاهي بدذات مي‎شد، دادوقال می­کرد، تند می­رفت و همین­که جایی از کار می­لنگید، اعصاب­اش به­هم می­ریخت.

زیر لب غرغر کرد: «عجب!»

چند قدم كوتاه برداشت و بعد پا به دو گذاشت.

يادم نيست كه چيزي بين من و پدرم ردوبدل شد يا نه؛ آن‎چه كه خيلي­خوب يادم مانده، احساس حماقت است. واژه­های لاك‎پشت و موتور انگار در روشنايي حياط­خلوت در هم گره خورده بودند. حتماً ارتباط معنا‎داري وجود ‎داشت یا لاک­پشت توی موتور بود یا موتور توی لاک­پشت ولی آن­وقت­ها سر در نمی­آوردم.

حياط­خلوت ساكت بود. چشم‎هاي آبي كمرنگ پدرم يادم هست و این­که چطور به چیزی در آن سوی آبخوري پرنده زل زد. گفت: «خب!» بعد ايستاد و به­دقت دست‎هايش را جمع کرد.

«متاسفم تامي! همين ازم برمي‎اومد» بعد برگشت و رفت داخل خانه.

من ماندم و توبی را زیر نظر گرفتم؛ نوك پايي به‎اش ‎زدم. زير لب ‎گفتم: «آهای، تكون بخور!» ولي لاک­پشت خرفتی بود؛ آن‎قدر بي‎حس­وحال بود كه حتی نمي‎شد اسم‎اش را حيوان بگذاري. نه پاي من حالي­اش بود، نه حرف­هایم، نه دنياي دوروبرش. به واژۀ لاك‎پشت فكر مي‎كردم و حتي حالا هم در ميانسالي اين واژۀ دو بخشی به وجودم چنگ مي‎اندازد. همیشه نوك زبان‎ام است: لاك‎پشت. حتي بعد از چهل سال هنوز هم وقتي با آن مواجه مي‎شوم، دري جيرجيركنان در اعماق وجودم باز مي‎شود؛ لاك‎پشتي كه دنيا دارد –لاك‎پشتي كه تو داري– هرگز آن لاك‎پشتي نيست كه من مي‎گويم.

ذرت هم همين‎طور.

پونتياك هم.

آيا تابه‎حال عاشق مردي شده‎اي كه از دست‎اش بدهي و بعد بفهمي كه با عاشق جديدي در فيجي[1] زندگي مي‎كند؟ آيا فيجي هنوز فيجي­ست؟ با همان درختان نخل و نارگيل؟

شانزده ساله كه بودم، در باد پاييزي ذرت‎زار، عشق را روي كاپوت پونتياك سبز پدرم يافتم. فولادي كه پوست‎ام را لمس مي‎كرد، به یاد دارم؛ تاريكي و باد تند و خش‎خش ذرت‎زار را هم. ترسيده بودم. پونتياك يعني: آيا این وضعیت بهتر خواهد شد؟ و آن كلۀ سرخپوست زینتی روي كاپوت –آيا آن حرامزاده پايم را گاز ‎گرفت؟ صداي خنده‎اي شنيدم؟ تام نظر باز، هرزه، جلف، منتقد موذی: واژۀ سرخپوست، همه­ی اين­ها و بسیاری معاني ديگر را در بر می­گیرد.

جهان جیغ می­کشد و چنگال­اش را به قلبمان فرو می­کند. اين را مي‎گوييم حافظه.

آن‎ روز عصر، تنها با توبي توي حياط خلوت، نوعی درماندگي را تجربه کردم كه ربطي به موتور و لاك‎پشت‎ نداشت. خيانت بود. حتي آن موقع، به شيوه‎اي مبهم و پيش­آگاهانه دريافتم كه همه­چیز زیر سر زبان است، زیر سر ضعف‎ها و بی­ثباتی­اش، ظرفیت­اش براي خيانت. با این­همه هواپيماي من، هواپيما نبود؛ هيچ موتوري به پروازش درنمي‎آورد و بعد از گذشت سال‎ها، حالا دريافته‎ام كه من و هِربي عمداً خود را فريب مي‎داديم، اشياء را دوباره نام­گذاری و جهان را دوباره كشف مي‎كرديم كه تظاهر بود و نوعي دروغ‎گويي.

اما كلماتي هم بودند كه پدرم آن‎ها را به­كار برده ‎بود: «همين روزا يه موتور هواپيما برات مي‎خرم.»

مي‎دانم كه قصدش محبت کردن بود. می­خواست تشويق­ام کند. قولی داده باشد؛ ولی براي من­كه پسري هفت­ساله بودم، حرف پدرم حرف بود. ذله‎اش كرده‎بودم و مدام توي سرش مي‎كوبيدم و در طول ژوئيه و اوت، هم­چنان‎كه هوای تابستان گرم مي‎شد، پدرم حتما خود را گرفتار در دام تعهدي مي‎ديد كه نه قصد انجام‎اش را داشت و نه توان­اش را.

هروقت بحث‎اش را پيش مي‎كشيدم، مي‎گفت: «باشه، يه فكري براش مي‎كنم!»

مي‎گفت: «همين روزا رفيق!» مي‎گفت: «كاري نداره!» مي‎گفت: «صبر داشته باش! دارم رديف­اش مي‎كنم!»

ولی لاك‎پشت کجا و موتور هواپیما کجا؟!  اصلاً چرا كلم بروکلی نياورد؟!

صبح روز بعد، يكشنبه بود. هِربي شايد ساعتي بعد از عشاي­رباني قدم به حياط­خلوت خانۀ ما گذاشت.

گفت: «بابات آدم دروغگوئي‎يه!»

گفتم: «آره، يه کم دروغگوئه ولي هميشه نیست!» بعد كوشيدم ریدمان پدرم را ماست­مالي كنم. از توبي حرف زدم، از اين‎كه چه لاك‎پشت خوبي است، این­كه چه‎طور كاسۀ آبي مقابل‎اش مي‎گذارم تا سر از لاك بيرون كند. گفتم مي‎شود از توبي به­عنوان بمب استفاده کرد: «مستقیم مي‎اندازيمش رو سر پستچي! معرکه می­شه!»

هِربي نگاه تندي به من انداخت: «به­هرحال بابات آدم دروغگوئي‎يه تامي! باباها همه‎شون دروغگوئن. فقط بلدن دروغ بگن! دست خودشون نيست. اصلا ساخته شد‎ن براي همين كار كه دروغ بگن! فقط همین!»

ساكت ماندم. مي‎دانستم كه بحث بي‎فايده است. فقط باید تحمل می­کردم -که کردم- و بعد از چند لحظه هِربي سلانه­سلانه به طرف هواپيماي چوبي‎مان رفت، بلندش كرد و از توي باغچه گذشت؛ آن را از دم‎اش روی زمین گذاشت و چسباندش به دیوار گاراژ.

گفت: «اين ديگه هواپيما نيست. صليبه!»

پرسيدم: «چه­جور صليبي؟»

هِربي گفت: «از همونا كه تو كتاب مقدسه. صليب. بيا بريم خواهرمو بياريم به صليب بکشیم!»

گفتم: «باشه.»

تا خانۀ زردشان که نصف کوچه فاصله داشت، راه رفتيم. خانۀ بزرگی بود به­خصوص از چشم يك پسربچه و مدتي طول كشيد تا لورناسو1 را كه در اتاق زير شيرواني نشسته‎بود و با خانۀ عروسك‎اش بازي مي‎كرد، یافتیم؛ او هفت ساله و خیلی زيبا بود: موي مشكي، پوست آفتاب خوردۀ قهوه‎اي. دوست­اش داشتم، او هم مرا دوست داشت و این به من ثابت شده بود. ده سال بعد، در ذرت‎زاري كنار بزرگراه 16 به هم رسيديم و همان‎جا در اوج عشق، در هوايي بسيار سرد، شجاعت‎مان را روي كاپوت پونتياك پدرم امتحان ‎كرديم.

دنيا گاهي خودش از قبل همه­چیز را تعیین می­کند. تقريبا مطمئن‎ام كه آن روز در اتاق زير شيرواني  -سپتامبر 1952- من و لورناسو با تمام وجود فهميديم كه حوادث مهمي در راه است.

بوي اتاق زير شيرواني يادم مانده، بوي شدید نا و ماندگي، بسیار حال­­به­هم­زن. به­خاطر دارم كه هِربي ایستاده به خواهرش زل زده ‎بود.

گفت: «كارت داريم!»

لورنا سو گفت:«چه كاري؟»

«من و تامي یه صليب داریم -مي‎خوايم مصلوبت كنيم. معرکه می­شه!»

لورنا سو لبخندي به من زد. اين عشق بود. در هفت سالگي. حتي در آن موقع.

گفت: «باشه، موافقم.»

و بعد سه نفری به خانۀ ما برگشتیم. لورنا سو، زیر نظر هِربي، ناشکیبا مقابل صليب ايستاد و بازوان لاغر قهوه‎اي‎اش را باز كرد. گفت: «خدا كنه شوخي باشه چون اصلا وقت ندارم!»

من و هِربي به گاراژ رفتيم و يك چكش و دوتا ميخ زنگ­زده پيدا كرديم. دل‎ام آشوب بود. بله احساس تهوع داشتم اما كنجكاو هم ‎بودم. همين­كه به طرف لورنا سو برگشتيم، كمي پا سست كردم: «بلايي سرش نياد؟!»

هِربي شانه بالا انداخت. چشم‎هاش برق تندی داشت و با اشتياق مي‎درخشيد مثل چشم آدمكش‎هاي كاركشته‎اي كه بعدها در كوه‎هاي ويتنام با آن‎ها آشنا شدم. چكش را توي دست راست‎اش گرفته‎بود. مثل دكترها آرام به لورنا سو گفت چشم‎هايش را ببندد و او بست و در همان لحظه خوشبختانه مادرم با سبدي لباس‎ خيس از در پشتي بيرون آم؛  سبد آبي بود و بیشتر لباس‎ها سفيد.

مادرم پرسيد: «اين ديگه چیه؟!»

لورنا سو گفت: «مراسم يكشنبه! دارم حضرت مسيح می­شم!»

آن شب موقع شام، چكش و  ميخ ها وسط ميز آشپزخانه بودند. شامي بود پرعذاب و طولاني؛ مدام باید توضيح می­دادم كه چه‎طور كل ماجرا یک جور بازي بوده، فقط براي سرگرمی نه مصلوب كردن واقعي! پدرم طوري نگاه‎ام مي‎كرد كه انگار دچار فلج اطفال شده‎ام.

گفت: «اون چكش­رو مي‎بيني؟»

«البته!»

«واقعیه؟!»

گفتم: «معلومه!»

سر تكان داد: «ميخ‎ها چي؟ واقعي­ان، نه؟!»

گفتم: «آره اما نه مثل… منظورم اينه­كه مگه توبي یه موتور واقعیه؟!»

از حرفم خوش‎اش نيامد. یادم هست که چه‎طور فك‎اش قفل شد، برگشت عقب نگاهي به مادرم انداخت و بعد افتاد به وراجي دربارۀ فرق ميان بازي و ميخ زدن به دست مردم. باوجودي­كه فقط هفت سالم بود، فرق اين چيزها را مي‎دانستم -كاملا روشن بود- اما همان­طور كه آن‎جا پشت ميز آشپزخانه نشسته‎ بودم و احساس گناه و استیصال آزارم مي‎داد، كلمه‎اي نمي‎يافتم تا حرف‎هاي زيادي را كه در دل داشتم، بيرون بريزم: اين‎كه من قاتل نبودم، اين­كه حوادث مثل داستاني توي كتاب اتفاق افتاده ‎بودند، اين­كه گيج­وگول به آن ماجرا كشيده شدم، اين كه اصلا آن كارها را قبول نداشتم و تقريبا مطمئن بودم هِربي آن ميخ‎ها را به دستان زيبا و قهوه‎اي لورنا سو فرو ‎نمي‎كرد.

هزارجور فكر توی سرم می­چرخید ولی فقط به بشقاب­ام زل زده بودم و می­گفتم: «درسته.»

پدرم گفت: «چي درسته؟!»

«شما خودتونم مي‎دونيد كه من میخ به دست كسي نمی­کوبم!»

«هِربي چي؟»

گفتم: «اونم نمي‎كنه. مطمئنم.»

ولي هِربي میخ را فرو كرد؛ كف دست چپ. تا نصفه، درست در وسط دست چپ.

دقيق‎تر بگويم.

هِربي زيلسترا بچۀ بدذاتي نبود؛ نه هرگز. پر­شر­وشور بود و آن‎قدر كله­شق كه گاهي برق از سرم می­پراند  ولي هيچ­وقت در كنار او گرفتار ترس نمي‎شدم. بیشتر شبيه احتياط بود -مثل پروانه‎ها.

تا ده سال بعد، هِربي به­ حال­وروزي مي‎افتاد كه جان مي‎داد براي اعتياد به ريتالين و از اين چيزها، بشكه‎هاي پر از مواد مخدر و لوله‎ا‎ي بلند و لاستيكي كه يك سرش توي داروخانه بود و سر ديگرش توي رگ او.

ولی بايد دقيق­تر بگویم.

 ماه سپتامبر، صبح روز شنبه دو هفته پس از بازشدن مدرسه، طرف‎هاي ظهر هِربي آمد كنارم ايستاد: «صليبه­‎رو مي‎خوام!»

سرم با توبي گرم بود. زوركي نگاهي به او انداختم.

هِربي زير لب غرغري كرد، صليب را برداشت، به خانه برد و کنار درخت افراي بزرگ چمنزار جلوي خانه شان کاشت. لورنا سو را پيدا كرد؛ به او گفت كه محكم بايستد. اخم كرد، لب ورچيد، نوك ميخ را وسط پنجۀ دست چپ او گذاشت، هدف گرفت و مچ دست‎اش را عقب برد. فكر مي‎كنم زورش آن‎قدر نمي‎رسيد كه ميخ را تا ته فروكند يا شايد ضربه‎اش آن‎قدرها محكم نبود، شايد هم فضیلیتی پنهان، دلسوزي يا تواضع در لحظه­ی آخر وادار به عقب نشيني‏اش كرد.

من آن‎جا نبودم تا شاهد ماجرا باشم. فقط مي‎توانم صداي آژير ماشين‎هاي پليس را تصديق كنم.

به­نظرم صداهاي ديگري هم شنيدم. شايد جيغ بود. شايد هم نه.

 كمي بعد مادرم از داخل خانه صدايم كرد و جريان را گفت. بلافاصله به اتاق خواب‎ام دويدم؛ در را به هم كوبيدم، زير تخت خزيدم، دست‎هايم را مشت كردم، فرياد كشيدم و به كف اتاق كوبيدم. حال غريبي داشتم، نوعي خشم، حس خر شدن. محروم ماندن از تماشاي ماجرايي نادر و غريب و مهم. بايد آن‎جا مي‎بودم -شاهدي بر مصلوب کردن. حقم بود. حتي حالا بعد از گذشت عمري از غيبت‎ام در آن روز پشيمان و ناراحتم. حقم بود که آن­جا باشم. آن کاردستی مال من بود. هواپيماي سبز من بود و دلايل ديگر: چون در شانزده سالگي برای اولین بار عشق را با لورناسو زیلسترا تجربه می­کردم روی کاپوت پونتیاک پدرم، چون ده سال بعد ما زن و شوهر مي‎شديم، چون بيست سال بعد از ازدواج‎مان، لورنا سو به مرد ديگري دل مي‎باخت، به من ‎خيانت مي‎كرد و به تامپا مي‎رفت.

بعد از ماجراي مصلوب كردن، تقريبا يك ‎سالي هِربي را نديدم. او را به مدرسۀ پسرانۀ ژزوئيت‎ها در شهرهاي دوقلو1 فرستادند. مادرم اسم‎اش را گذاشته بود «مدرسۀ شفابخش» كه شايد حق داشت چون وقتي هِربي تابستان بعدش، اوایل ژوئيه برگشت، همه چيز عوض شده‎بود. من با دوستان جديدي مي‎گشتم. هِربي شخصيت تازه‎اي پيدا كرده ‎بود؛ حالا آدمي منزوي بود. ساكت و خودخواه. پاك عوض شده‎ بود. من اصلا به ظهور پولس مقدس یا مداخله­ی الهی اعتقادی ندارم ولی اگر داشتم، وسوسه مي‎شدم بگويم هِربي را، درتمام مدت همنشيني‎اش با كاتوليك‎هاي خوب مينه‎پوليس، نيرويي خارق‎العاده مسحور كرده‎ بود.

ندامت كه به ندرت دامن ما را مي‎گيرد، انگار هِربي زيلسترا را در نه سالگي سخت تكان داد.

 نمی­خواهم بگویم كه هِربي كاملا اصلاح شد. او هنوز بداخلاق بود. خیلی راحت سنگدل و ستيزه‎جو می­شد. تنها مي‎توانم بگويم كه هِربي زيلستراي جديد، سخت‎تر از هميشه زخم خورده ‎بود. نرم­خويي‎اش محو شده و سادگي و نشاط و شيطنت‎ را از وجودش مكيده ‎بودند؛ چيزي خشن جايگزین بي‎پروايي‎اش شده‎بود -نيرويي پرحرارت و نامنعطف، سختگيري روحي كه به­نظر كمي هراسان مي‎نمود.

 تا هشت سال بعد، وقتي از دبيرستان فارغ‎التحصيل شديم، من و هِربي هر كدام راه خود را مي‎رفتيم. نه كه دشمن باشيم اما چندان هم با هم دوست نبوديم. سرش توي لاك خودش بود، نمرات خوبي مي‎گرفت، ماهرانه در نوك حملۀ تيم بسكتبالي بازي مي‎كرد و دوبار به مسابقات نيمه نهايي كشور راه يافت. بيش‎تر مردم، به خصوص دخترها، محتاطانه او را ستايش مي‎كردند. تاثیر خوبی روی مردم می­گذاشت. قدبلند و لاغر بود با چشم‎هاي خاكستري و موهاي قهوه‎اي  موج دار اما پسِ پشت ظاهر زيبايش، تنهايي پنهان و سوزاننده‎اي وجود داشت؛ به نظرم گاهي مثل آتشي در کوزه، برق خطرناكی از وجودش ساطع مي‎شد، انگار شرافتش همه در ماهيچه هایش جمع شده بود- و من به همه­ی این ویژگی های جسمانی حسودی­ام می شد.

دست كم در ظاهر همه چيز بين ما طبيعي بود. من توي يك دنيا زندگي مي‎كردم، هِربي توي دنيايي ديگر و اصلاً از دوران كودكي‎مان با هم حرف نمی زدیم. بحثي بين ما وجود نداشت. در مدرسه يا كليسا، چشم‎هايش طوري از روي من مي‎گذشت كه انگار بخشی از هوا هستم. در مهماني‎ها از من دوري مي‎كرد و اگر در پياده رو به هم مي‎رسيديم، به زور سري مي‎جنباند. گاهي فكر مي‎كردم يار ديرين‎ام عامدانه مرا و خاطرات مشترك‎مان را از حافظه زدوده‎است و هنوز هم نمي‎دانم آيا اين شيوه‎اي بود براي پاك كردن شرمساري‎اش؟ روشي براي محو جنايت از طريق محو من؟ دیگر مرا نمی­دید. برایش مثل شبحي نامریي بودم. وقتي در اواسط سال سوم دبیرستان با لورنا سو وارد رابطه شدم، همۀ اين چيزها تغییر کرد؛ فقط بگويم كه هِربي از اين موضوع راضي نبود.

در راهروهای مدرسه، كلاس‎ها و كافه تريا احساس مي‎كردم كه مثل خدای تورات به من خيره شده است؛ محتاط و مشكوك در جستجوي گناه، چشم‎هاي قهوه‎اي روشن‎اش را طوري به من مي‎دوخت كه تنها مي‎توان تنفر ناميدش. وقتي پيش لورنا سو گله ‎كردم، ‎خنديد و ‎گفت جدي نگيرم. ‎گفت: «اين مشكل هِربي‎يه نه ما!»

سري به تاييد تكان دادم: «شايد ولي خيلي عجيبه!»

گفت: «محلش نذار! وانمود کن که اهمیت نمی­دی. همين ديوونه‎ش مي‎كنه!»

«نمي‎خوام ديوونه‎ش كنم!»

لورنا سو شانه بالا انداخت و ساكت شد؛ کمی بعد گفت: «باشه من باهاش حرف مي‎زنم» بعد مكثي كرد و ادامه داد: «فقط فكر نكنم… منظورم اينه كه فكر نكنم با تو حال کنه! از هيچ كس خوشش نمیاد. این جوریه دیگه!»

«چه‎طور؟!»

 «خودت بهتر مي‎دونی. برادر بزرگه!»

گفتم: «باشه اما يه چيز ديگه هم هست؛ احساس می کنم -چه مي‎دونم- انگار ارباب توئه!»

لورنا سو گفت: «ولي نيس!» اما دوباره لرزشی در صدايش افتاد، گويي از چيزي مي‎ترسيد. كف دست چپ‎اش را بلند كرد، زخم كوچك ستاره شكل ارغواني را نشان داد: «خیال کردی تامي! من ارباب اونم!»

سري جنباندم و گفتم: «درسته!»

لورنا سو گفت: «معلومه که درسته!»

اما آن‎چه مي‎گفت، برايم در حكم معما بود و هميشه هم بی جواب خواهد ماند. از آن لحظه به بعد حتي در دوران بزرگسالی، هِربي گويي گرفتار حسادتي غم انگیز و آزار دهنده بود، انگار من خواهرش را از چنگ‎اش درآورده يا با او بي‎عفتي كرده بودم؛ حتي وقتي من و لورنا سو تنها بوديم – در سالن سینما يا توي پونتياك پدرم- سنگینی سايه‎اش را همان نزديكي احساس مي‎كردم: تنم یخ می­کرد و فشاري به ستون فقرات‎ام وارد مي‎شد.

اين یک راز است. چهل سال با رنج و هراس فراوان گذشته اما هنوز در پیدا کردن دلایل ناتوانم؛ فقط مي‎دانم كه اكنون تنهايم. هِربي زندگي زناشويي‎ام را از هم پاشيد. عشق را كشت. عامدانه و سازمان يافته. ضعف‎ام را يافت و به لورنا سو نشان‎اش داد.

چرا من؟! عقلم به جايي قد نمی­دهد و سر درگم مانده­ام. لیاقت بهتر از اين‎ها را داشتم. با هر معيار قابل سنجشی، مرد با ابهتي‎ام. قدبلند و موقر، نه شكم برآمده‎اي، نه نقصي كه سر سوزنی ارزش گفتن داشته باشد. استاد مسلم زبان شناسي­ام و نويسندۀ بيست و يك رسالۀ برجسته. دانشجويان‎ام* دوستم دارند، همکاران دانشگاهي‎ام برایم احترام قایلند و بله -گذشته از همۀ اين حرف‎ها- با تمام وجود عاشق لورنا سو هستم. پس دیگر چرا؟!

در غمبارترین لحظات زندگي‎ام وقتي سياهي سياه‎ترين مي‎شود، دلیل­اش را انحراف كثيفي مي‎بينم: هِربي به خواهر خود نظر داشت؛ مطلب از اين قرار است. حقیقت مطلق این است. او عاشق خواهرش بود. گاهي با بلندنظري بیشتری به خود گفته‎ام كه عشق‎شان جنسي نبود يا كاملا نبود و همين هِربي را گرفتار وسوسۀ توبه كرد، شكنجه‎اي كه منجی را از این رو به آن رو کرد. گاهي هم كاملا مطمئن‎ام كه هِربي پنهاني مرا در جنايت خود شريك مي‎دانست. من از اول‎اش حضور داشتم. حياط خلوت خانۀ من، تختۀ سه‎لايي من، رنگ سبز من و اين پدر من بود كه نتوانست موتور هواپيما دست و پا کند و به جایش لاك‎پشتي به نام توبي به خانه آورده بود. توبي: براي من يك جور توهين است.

شب‎ها دراز مي‎كشم و به اين چيزها فكر مي‎كنم؛ البته كاتوليك‎ها هم در اين ماجرا نقش داشتند

 ولی اين يكي ديگر فرق مي‎كند – كاتوليك؛ وقتي از كنار كليسايي مي‎گذرم، حالم خراب می شود. كشيش كه مي‎بينم، ياد طلاق مي‎افتم.

و اين يكي هم همینطور: زرد؛ حتي رنگ‎ها، رنگ عوض مي‎كنند. قطره‎هاي آبليمو طعم خيانت مي‎دهند.

هِربي فرياد می­زد: «بميريد!» بعد براي بمباران خيالي خانۀ بزرگ زردشان، هواپيما را كج مي‎كرد. آن خانه: بزرگ و جن‎زده و ويران، سه طبقه با يك اتاق زير شيرواني و حتي من بچه هم مي‎دانستم که آن جا از شادي خبري نيست. سر و صداي فراوان، به­هم ریختگی اتاق­ها. زردي مشمئز كننده‎اش، چمنزار رها شده‎اش. پنجره‎های مشبک را با روزنامه و نوار چسب پوشانده‎ بودند. توي راهروها و اتاق‎هاي نشيمن، بوي نا و كپك و پوسيدگي مي‎آمد، بوي گورهاي متروک قبرستان‎هاي قديمي. روي ديوارها -كم و بيش در همۀ اتاق‎ها- عكس‎هاي هِربي و لورنا سو را قاب كرده‎ بودند. بيشتر خواهر-برادري كنار هم ايستاده‎بودند اما با قيافه‎هايي كه انگار نشاني از سعادت داشت؛ تقريبا قديس‎وار مثل دو طفل شهيد: انگشت‎ها در هم قفل شده و نگاه‎ها رو به بالا.

اين خانه -اين گورخانه- مامن آن‎ها بود و براي من مكاني شوم و بيگانه. از آن متنفر بودم، از این که مال آن‎ها بود، نفرت داشتم.

مثالي بزنم؛ شبي ديروقت، دوران دبيرستان، سال اول: من و لورنا سو بعد از سينما، ماشين را در ماشین رو خانۀ آن‎ها پارك كرديم (موسيقي راديو، هلال نازك ماه، پونتياك سبز پدرم). لورنا سو کنارم نشسته بود. برایم لحظه­ی شگفت انگیزی به شمار می­رفت و غرق در آن خوان نعمت بودم – هنوز بر اشتیاقم غلبه نکرده بودم- اما کمی بعد دیدم او گريه مي‎كند؛ نه با صداي بلند. هق هق مي‎كرد. لحظه‎اي بعد به لرزیدن افتاد. مرا با فشاری کنار زد، رو به جلو قوز کرد و پیراهنش را پوشید. یادم هست با کمی شرمندگی، دستم را به طرفش دراز كردم اما لورنا سو در هم پيچيد و روي صندلي پس كشيد. گفت: «بس كن! بس كن توروخدا!»

«منظوري نداشتم….»

«دارن نگاهمون مي‎كنن!»

به خانه اشاره كرد؛ تقريبا سه متر آن طرف‎تر، پنجره­ی سه بر بزرگی بر  راه ماشین رو مشرف بود و توي تاريكي مي‎توانستم پنج يا شش صورت سفید چسبيده به شيشه را تشخيص دهم. قیافه­‎ها  مثل ماه‎هاي ابر گرفته محو بودند: مه آلود، گرد و كم نور. يادم هست صدايي بلند شد حتما خنده‎اي بود؛ بعد چهره‎ها يك به يك ناپديد شدند. به نوبت سوسويي زدند، مثل شمع‎هاي محراب كه شماسي شبح‎گون خاموش‎شان مي‎كند. پس از چند ثانيه فقط يك چهره باقي ماند كه حتي توي تاريكي هم مي‎دانستم هِربي است. کم و بیش سري تكان دادم. بی اغراق بگويم كه به شكلي غير عادي و به هزار دليل ممکن، فهميدم كه كل اين خانواده عاشق لورنا سو هستند یا همه­ی فکر و ذکرشان پیش اوست یا گرفتار نوعی بت پرستی منحرفانه شده­اند. چهره‎هاي پشت پنجره، زخم كف دست لورنا سو، علایم كشف و شهود. آن شب لورنا سو لحظه‎اي بي‎حركت نشست و سینه اش را در دست گرفت. پچ پچ کنان گفت: « اون خونه رو ببین! خدايا! از دست اون خونه!»

روز بعد هِربي بعد از مدرسه خود را به من رساند. گفت: « چطوري دون ژوان؟!»

 يخي در چشم‎هايش بود و چنان نگاهی طولاني‎ به من انداخت كه خود را باختم؛ بعد كيف قهوه‎اي رنگ‎اش را گشود، دست تويش برد و كلۀ سرخپوست پونتياك پدرم را به من داد. لحظۀ مرموز و ترسناكی بود. چشم‎هاي هِربي- سرشار از عشق، لبريز از نفرت.

و لورنا سو سال‎ها بعد وقتي بحث طلاق را پيش كشيد، همان نگاه سرد را به من انداخت؛ انگار کفر گفته بودم، انگار مسائلي وجود داشت، كه هرگز درك‎ نمي‎كردم. ما بيست سال، خوش و خرم با هم زندگی کردیم. او هشت ماه پيش از من جدا شد.

چرا؟! پاسخ اين سوال پيچيده است (سرگذشت پر فراز و نشيب خودت را فراموش نكن و یادت باشد که چطور شوهرت با موسرخه‎اي كه نصف او سن داشت، به فيجي فرار كرد. گيج كننده است نه؟ مبهم است و پر از دلایل پیچیده). در مورد خودم باید یگویم که مدرك جرم کوچک و خاصی را زير تشك تختخواب‎مان پنهان كرده بودم -تشك خودم و لورنا سو. جايش امن بود -دليل دارم- چون در طول بيست سال زندگي مشترك‎مان هرگز نديدم لورنا سو تشك را برگرداند يا تشك فنرداري جايش بگذارد يا به هر شكل قلمرو مشترك عشق‎مان را وارسي كند.

تشك! اين واژه انگار آب یخ روی سرم می­ریزد!

تصور اين‎كه هِربي چطور کاغذهای خصوصي‎ام را پيدا كرد، مشكل است. شب ها از ناراحتي خوابم نمی­برد و به دزدي او فكر مي‎كردم.

لورنا سو گفته‎بود: «دارن نگاه‎مون مي‎كنن! داره نگاه‎مون مي‎كنه!»

خود مدارك اهميتي نداشتند؛ اسناد يك کلاهبرداری كوچك بودند. مهم اين است كه هِربي چطور پي به امور خصوصي زندگي من برده بود. اگر از مدارك خبر داشت -از جا و محتوايشان- به چه چیزهای دیگری دست درازی کرده بود؟ چه قدر مي‎دانست؟ و چطور مدارک را یافته بود؟ آيا كليدمان را دزديد؟ وقتي زمستان گذشته با لورنا سو تعطيلات‎مان را در تامپا مي‎گذرانديم، خانه را وارسی كرده ‎بود؟ اطراف تامپا -یا دقیق تر بگويم- در پاتوقي به نام سی ساید دونز1، ميني گلف مي‎زديم و خود را زير نور خورشيد برنزه مي‎كرديم تا اين‎كه لورنا سو يك‎ روز عصر با جنتلمن پشمالويي دوست شد كه سوگند خورده‎ام ديگر اسم­اش را به زبان نياورم (عهدي­ست كه با خود بسته‎ام اما هميشه در افكارم شكسته شده. كِرستن كه لورناسو به او مي‎گويد كِر و من مي‎گويم کره خر! اسمي مضحك! آدمي خايه‎مال!) نمي‎دانم دقیقا در کدام لحظه لورنا سو عاشق او شد و دست از من كشيد؟! وقتي آقا شكم خود را تو مي‎داد؟ وقتي بي‎دعوت قدم به قطعه ماسه‎اي ‎گذاشت كه ما رويش نشسته‎بوديم؟ وقتي پيراهن‎اش را درآورد و سينه‎هايش را جلو داد و خود را با آن واژۀ زنندۀ دو سيلابي معرفي كرد كه هم‎وزن تِرستن2 بود؟

شك دارم؛ نه آن وقت نبود. آغوش زناي محصنه احتمالا بعدها باز شد، چند ماه پس از بازگشت ما در آن شب نمناكي كه هِربي اسرار مرا زير تشك پيدا كرد.

 و نمي‎دانم هِربي از كي ردم را مي‎زد. آيا دزدانه به اتاق خوابم رفت؟ گنجه‎ها را باز كرد، لباس چرك‎ها را بو كشيد، كتاب‎ها را تكان داد و بالاخره چشم‎اش به تشک دو نفره­ی بزرگ ما افتاد؟ كسي چه مي‎داند!

راستش قبول دارم كه هفته‎ها، با خبر از كشف او و هراسيده از عواقب‎اش، بیخودی روی شانس خودم حساب باز کرده بودم. شكي نيست كه یا بايد مدارك جرم را جای دیگری می­گذاشتم يا كلك‎شان را مي‎كندم؛ اما مثل همیشه زندگی عادی برعليه عقل سليم توطئه كرد (من استاد دانشگاهم. علایم روان تنشي دارم. با زني ازدواج كردم كه سوراخي در دست‎ داشت). نكته اين‎جاست: از خیانت که بگذریم، فرازوفرودهای روزانه­ی زندگی، کوهی از تشویش را بر سرمان آوار می­کند و من در این مورد خاص، اقدام عاقلانه و محتاطانه را به فردا و پس فردا سپردم. تعلل كردم. یادم رفت.

هِربي گفت: «ايناهاش!»

 اسناد و مدارك مثل ورق‎هاي بازندۀ بازي پوكر، روي تختخواب برنجي ما افتاده بود.

هِربي گفت: «اينم از فرشتۀ تو!»

خطای من بود؟ با هر معیاری که بسنجی، گناه به حساب می­آمد. از تامپا كه برگشتيم، لورنا سو در خود فرو رفت، ساكت و فكري شد و به هزار دليل معتقدم كه هنوز در آن ساحل آفتابي نشسته بود، هنوز با آن دوست جديد خوشگل‎اش گپ مي‎زد، هنوز از شوخي‎هاي وقيحانه‎ و بي‎مزۀ آن مادر به خطاي پشمالو ريسه مي‎رفت (عجبا كه من هم آن‎جا بودم! خود را به خواب زدم. گوش‎ام به صداي كف‎آلود موج و اغفال بود)؛ به هر حال او خود را از من كنار مي‎كشيد و من غياب‎اش را با همان اطميناني حس مي‎كردم كه زماني آن‎جا بودن‎اش را، هميشه بودن‎اش را و عشق مطلق و ماندگارش را (عشقي كه بميرد چه عشقي است؟ كدام زبان توان توصيف‎اش را دارد؟) و به اين ترتيب، عمق غياب لورنا سو را پيمودم، آغاز نارضايتي را احساس کردم يا هر چيز ديگري را كه  یک مرد وقتي زن‎اش به تايكوني1 پشمالو، پر افاده، فراموش ناشدني و کون برنزه مي‎انديشد، احساس می­کند.

همه چیز مثل روز روشن بود؛ موضوع فقط حواس پرتی­اش نبود، اصلاً دیگر حضور نداشت. مطمئن‎ام دنبال بهانه مي‎گشت و هِربي بي‎درنگ بهانه‎اي شسته رفته پيش پايش گذاشت.

هِربي در آن شب نمناك، زنگ در را زد.  آن قدر پر رو بود که با من دست داد. لورنا سو را بوسيد. يك‎راست به طرف اتاق خواب‎مان رفت، به سوي تخت خواب برنجي‎مان و با خيال راحت به زندگي‎ام هجوم برد؛ مدارك را روي روتختي دستباف شطرنجي‎مان انداخت: «اینم از فرشته­ی تو!»

گفتم كه جرمم سنگين نبود. بي‎شك اگر عشق در میان بود، گذشت هم بود.

 مدارك اين‎ها بود: چهارده چك نقد نشده در وجه شخصی به نام دكتر رالف كنستانتين2، يك روانپزشک. روانپزشكي ساختگي كه راستش اسم‎اش را از خودم درآورده بودم؛ كه چي را ثابت كنم؟ بي شك تعادل‎ام را. آخر لورنا سو در كمال بي‎انصافي مي‎گفت كه همۀ دردسرهاي ما ناشي از بدگمانی و حسادت من است. بنابراين من روانپزشكي خيالي ساختم تا مشكلي خيالي را حل كنم -دروغي مقدس براي نجات زندگی زناشويي.

 فكر نمي‎كني كه آن‎قدرها هم وحشتناك نبوده.

هِربي گفت: «فرشته -فرشتۀ فريبكار تو!» بعد شانه بالا انداخت، سلانه سلانه از اتاق خواب بيرون رفت و مرا با آينده‎اي كه ديگر ارزش دنبال كردن نداشت، تنها گذاشت (يادت باشد: هِربي، لورنا سو را مي‎پرستيد؛ پرستشي به معنای  انجیلی­اش. مي‎خواست خواهرش را برگرداند).

چند ماهی به خصوص بعد از بازگشت‎مان از تامپا، لورنا سو پا توي يك كفش كرده‎بود كه از كسي كمك بگيرم. با همين جمله: «كمك بگير!» و درست مثل پدرم -مثل همه‎مان، همیشه -قولي دادم كه اصلاً نمی­شد به آن پا بند بود. من به مشاور نيازي نداشتم. كور نبودم، بيمار نبودم. ديوانه هم نبودم. گيرم به دعاي پر شور نيمروز پناه برده بودم.گیرم در خواب حرف می­زدم و به قول لورنا سو ماهیت اصلی خودم را نشان می­دادم اما او ترك‎ام كرده‎بود؛ از من فاصله گرفته بود، دور مي‎شد و خواب تايكون را مي‎ديد و هیچ کدام از این­ها محصول تخیل من نبود ولی با همه­ی این حرف­ها دوست‎اش داشتم، خيلي زیاد، هنوز هم دارم و هميشه خواهم داشت چون عشق همين است همین هميشگي بي‎پايان و به همين خاطر دل‎ام مي‎خواست فقط خوشحال‎اش كنم، از غیابش بکاهم، تظاهر كنم تحت نظر روانكاوي خيالي به نام دكتر رالف كنستانتين هستم و همۀ اين كارها به امید بازگرداندن عشقي بود كه احساس مي‎كردم در ساحل تامپا زايل شد.

چند هفته‎اي بعد از طلاق، دزدكي لورنا سو و شوهر جديدش را زير نظر گرفتم. از دور نگاه مي‎كردم و لورنا سو، بيرون بنگاه معاملات ملكي در مركز تامپا بازوي آقا را فشار مي‎داد. مردك يك وردنۀ بالا بلند است. انگار لورنا سو به قد و قوارۀ او خیلی مي‎نازد. لباس قشنگي پوشيده. جواهرات گرانقيمت، پوست برنزه، بسيار زيبا. هِربي همين دور و بر زندگي مي‎كند. حسابي مراقب است. من که فکر نمی­کنم زندگی­شان دو سال بیشتر دوام بیاورد.

آخرين مثال؛ واژۀ موش‎ها. واژه‎اي جمع و مضحک.

وقتي دوازده ساله بودم، لورنا سو به خاطر بوسيدن دختري به نام فِيت گرافنتين1 از دست‎ام عصباني شد. به او گفتم: «نمی خواستم ببوسمش! بیشتر یه اتفاق بود…»

«تو صورتشو بوسيدي! دماغ پر از مفش رو بوسيدي!»

«همه­اش اتفاقی بود…» لحظه‎اي بعد پرسيدم: «خوشش اومده بود؟»

«واي خدا جون! نه! اون چندتا موش بالا آورد. هيچ وقت با من اين كارو نكن تامی!»

«حالا كي خواسته اين كارو بكنه؟!»

«معلومه دیگه! تویی که از این کارا می­کنی!»

خيابان نورت فورت2 را رو به پايين مي‎رفتيم. از كنار خانۀ خانم كچت گذشتيم، از بغل كليساي كاتوليك سن پل. تعطيلات كريسمس بود و دو هفته‎اي مدرسه تعطيل.

لورنا سو گفت: «حالمو به هم می­زنی! آدم مگه مف مردمو می­بوسه! فیت خودش اینو گفت -گفت مفش رو خوردی رفته! تازه فقط فیت نیست که! تو بت[2] رو هم بوسیدی! لیندا و کورین و روتی و پَم[3] و خدا می­دونه چند نفر دیگه! حتی اسم­هاشون رو هم یاداشت کردی! من اون لیست مسخره­ات رو پیدا کردم!» تکه­ای کاغذ یادداشت به دستم داد: «حال بهم زنه! حتی بچه ها هم همچین رفتاری نمی­کنن!»

لیست را چپاندم توی جیبم. لورنا سو خلق و خوي برادرش را داشت، حساسيت او را نسبت به بي‎عدالتي. به قدم زدن ادامه داديم.

بالاخره گفت: «آخه چرا؟!»

«فِيت مجبورم كرد. تازه شرط مي‎بندم توام با بعضي‎ها بودي! یادته با دنیس[4] رفته بودی گرمخونه[5]؟! جری پوئل[6] یادت رفته؟!»

«اونا دوستم داشتن!»

«ولی دِنيس  نداشت. اصلا!»

لورنا سو اخم كرد: «مي‎خواي منو ببوسي؟!»

«نه»

«خب، پس فكرش رو هم نكن. چون هِربي مي‎كشدت!»

مقابل خانه‎شان ايستاديم. لورنا سو یواشکی دست معيوب‎اش را توی جيب كاپشن كلاه‎دارش گذاشت.

«فِيت رو دوست داري؟»

«شاید. بازم می­گم مجبورم كرد!»

«چه مدت؟»

«معمولي بود. يه ثانيه مثلا. اصلاً نمی­شه اسمش رو بوسه گذاشت!»

«منظورم اون نبود. می­گم تا كي مي‎خواي عاشقش باشي؟»

«نمي‎دونم. شايد يه مدتي»

«ولي آخه اون چند تا موش بالا آورد! دل و رودۀ خرگوش و چند تا موش!»

«باشه ديگه نمي‎رم سراغش»

«دوستم داري؟»

«آره، شايد»

لورنا سو زد زير خنده: «هِربي مي‎كشدت!»

آيا همان‎طور كه تخته با پرواز گره خورده، زبان هم تاريخ را در بر دارد؟ آیا برخورد هجاها هر روز در زندگی، زخمی به ما می زند و تركيبات صامت و مصوت روح‎مان را به تازيانه مي‎كشد؟  مثلا اگر در كوكتل پارتي يا مجلس رقص يا عروسي دخترمان، كسي اسم شوهر سابق‎ات را به زبان بياورد، مرگي را كه بين دنده‎هايت مي‎خزد، احساس مي‎كني؟ آیا رنگی خوابت را به کابوس بدل می­کند؟ ذرت‎زار به گريه وامي‎داردت؟ آيا ما با زندگي‎مان زبان را به درخشش وامي‎داريم؟  فرشته، موتور، صليب، سرخپوست، تخته، پونتياك، تشك، خرگوش، دل و روده و موش‎ و… آیا شوهر سابق‎ات هنوز در گرمسير است؟ خوشبخت است؟ بهتر نبود آن‎جا بودي و مانع‎اش مي‎شدي؟ كمك‎اش مي‎كردي يا وقتي قدم به زندگي جديدي مي‎گذاشت و عاشق تازه‎اي مي‎يافت، شاهد ماجرا می شدی؟ آیا اگر فرصتی دست مي‎داد، انتقام گزینه­ی خوبی نبود؟ ولی انتقام از چه كسي -خانواده‎ا‎ي بيمار؟ برادري حسود؟ چه‎ جور انتقامي؟ با ميخ و چكش؟ متلکی آبدار؟ فرياد خشم؟ آیا بالاخره می­فهميدي كه عهد وفايي كه بسته‎بودي، سوگند ازدواج‎ات از همان اول خيانت بوده؟ که محکوم بوده­ای دروغي احمقانه بگویی؟ که هرگز قرار نبوده کسی را داشته باشي و حفظ‎اش كني؟

آیا وقت سفر به فلوريدا فرا می­رسید؟ شايد ماه بعد؟ دو ماه بعد، شايد؟

آيا واژه‎اي هست كه درست مثل آرسنيك، قلب‎ات را از تپیدن باز دارد؟

لاك‎پشت. تامپا.

1.Herbie Zylstra

1.Catchitt

2.Jerry Powell

1.Toby

[1].Fiji

1.Lorna Sue

 1.Twin Cities

*  بايد اضافه كنم كه دانشجويانم، خروس قندی­های دقیق، تحسین برانگیز و پرشور كه هميشه مشتاق توسعه‎ي افق‎هاي پيش روي خويشند، سمينارهاي معروف دو هفته يك‎بار مرا تبديل به كتاب مي‎كنند.

1.Seaside Dunes

2.Thurston

1.Tycoon. غول‎هاي بازرگاني و صنعتي.

2.Ralph Constantine

1.Faith Graffenteen

2.North Fourth

[2] .Beth

[3].Linda-Corinne-Ruthie-Pam

[4].Dennis

[5].اتاق­های مخصوصی در صومعه­های قرون وسطا که راهبان خود را در آن­ها گرم می­کردند

[6].Jerry Powell

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید