رنجی که به تصویر درنمی‌آید/ نگاهی به فیلم «پیروزی قلب»

الهام کوهی

آشویتس از آن مکان‌هایی در تاریخ است که هر بار به آن بازمی‌گردیم، با این پرسش مواجه می‌شویم که اساساً چگونه می‌توان چنین حجمی از رنج و تباهی را روایت کرد. سینما، ادبیات و هنر بارها به سراغ این اردوگاه مرگ رفته‌اند؛ از «فهرست شیندلر» استیون اسپیلبرگ و «پسر شائول» لاسلو نمش گرفته تا «پیانیست» رومن پولانسکی و رمان‌هایی چون «شب» الی ویزل و کتاب «انسان در جستجوی معنا» نوشته ویکتور فرانکل. هرکدام از این آثار کوشیده‌اند بخشی از آنچه بر قربانیان هولوکاست گذشته است را روایت کنند. با این حال، هیچ‌کدام از این آثار، حتی اگر در بازنمایی رنج موفق باشند، نمی‌توانند آن را از بین ببرند یا تجربه زیسته قربانیان را به مخاطب منتقل کنند. تماشای گرسنگی با گرسنگی کشیدن، دیدن تحقیر با تحقیر شدن و شنیدن صدای مرگ با ایستادن در آستانه آن تفاوت دارد. هنر شاید بتواند ما را به رنج دیگری نزدیک کند، اما هرگز نمی‌تواند جای تجربه او بنشیند. آنچه از این آثار باقی می‌ماند، نه خود رنج، بلکه تصویری از آن و تلاشی برای جلوگیری از فراموشی است.

«پیروزی قلب» (Triumph of the Heart 2025) به کارگردانی آنتونی دآمبروزی نیز با همین مسئله روبه‌روست. فیلم به سراغ یکی از تأثیرگذارترین داستان‌های واقعی آشویتس می‌رود؛ داستان ماکسیمیلیان کلبه، کشیش لهستانی‌ای که در سال ۱۹۴۱ داوطلب شد به جای یکی دیگر از زندانیان، مجازات مرگ با گرسنگی را تحمل کند. پس از فرار یکی از زندانیان اردوگاه، نازی‌ها ده زندانی را برای مرگ انتخاب می‌کنند. فرانچیشک گایونچک، یکی از این زندانیان، از همسر و فرزندانش سخن می‌گوید و کلبه تصمیم می‌گیرد جای او را بگیرد. به این ترتیب، کشیش همراه 9 زندانی دیگر به سلولی زیرزمینی فرستاده می‌شود؛ جایی که قرار است روزهای پایانی زندگی خود را در گرسنگی، ضعف و انتظار مرگ سپری کنند.

داستان کلبه به خودی خود آن‌قدر تأثیرگذار است که برای برانگیختن احساسات مخاطب، نیاز چندانی به اغراق ندارد. در جایی که انسان‌ها به شماره‌ای در پرونده اردوگاه تقلیل یافته‌اند، کلبه با انتخاب خود نشان می‌دهد که هنوز می‌توان دیگری را دید و برای نجات او اقدام کرد. در جهانی که سازوکارش بر سلب اختیار و نابودی کرامت انسانی بنا شده، همین انتخاب کوچک و در عین حال عظیم، معنایی متفاوت پیدا می‌کند. فیلم نیز تلاش می‌کند همین معنا را در مرکز روایت خود قرار دهد. بخش عمده داستان در فضای بسته سلول می‌گذرد و مخاطب همراه زندانیان با گذشت زمان، ضعف جسمانی و نزدیک شدن مرگ روبه‌رو می‌شود. انتخاب این فضای محدود، به خودی خود تصمیم درستی است؛ چراکه فیلم به جای پراکنده کردن روایت در بخش‌های مختلف اردوگاه، بر چند روز طاقت‌فرسای زندگی ده انسانی تمرکز می‌کند که می‌دانند راه فراری ندارند. اما مسئله اصلی اینجاست که آیا فیلم توانسته است آنچه را در داستانش وجود دارد، به زبان سینما نیز منتقل کند؟

داستان «پیروزی قلب» بسیار زیباست و انتخاب آن شایسته تقدیر؛ اما میان عظمت داستان و کیفیت اجرای سینمایی آن فاصله‌ای وجود دارد که در بخش‌هایی از فیلم به‌وضوح احساس می‌شود. یکی از ضعف‌های فیلم، بازی‌های آن است. بازیگران در بعضی صحنه‌ها بیش از اندازه نمایشی بازی می‌کنند و لحن و رفتارشان بیشتر به اجرای تئاتری شباهت دارد تا حضور طبیعی انسان‌هایی که روزهاست در انتظار مرگ نشسته‌اند. در چنین داستانی، انتظار می‌رود بازی‌ها هرچه بیشتر به سمت سکوت، فرسودگی و واکنش‌های کنترل‌نشده بدن حرکت کنند؛ اما گاهی تأکید بر احساسات و شیوه بیان دیالوگ‌ها، مخاطب را از موقعیت شخصیت‌ها بیرون می‌آورد و او را متوجه اجرای بازیگر می‌کند.

این مسئله در طراحی چهره‌ها نیز دیده می‌شود. وقتی قرار است گرسنگی و ضعف جسمانی به یکی از عناصر اصلی روایت تبدیل شود، انتظار می‌رود گذشت روزها روی صورت زندانیان دیده شود. چهره‌ها باید به‌تدریج تغییر کنند؛ چشم‌ها بی‌رمق‌تر شوند، بدن‌ها توان خود را از دست بدهند و نشانه‌های گرسنگی و فرسودگی در ظاهر شخصیت‌ها آشکارتر شود. اما در بخش‌هایی از فیلم، چهره‌ها آن‌طور که از چنین موقعیتی انتظار می‌رود، رنج و گرسنگی را بازتاب نمی‌دهند. گویی آنچه بر بدن زندانیان می‌گذرد، بیشتر در دیالوگ‌ها روایت می‌شود تا در تصویر. البته نمایش رنج لزوماً به معنای استفاده از گریم‌های اغراق‌آمیز یا تصاویر تکان‌دهنده نیست. گاهی یک چهره رنگ‌پریده، نگاهی بی‌جان یا حرکتی که به دشواری انجام می‌شود، تأثیری به‌مراتب بیشتر از نمایش مستقیم درد دارد. مسئله این است که جزئیات تصویری باید گذشت زمان و فرسایش جسمانی را باورپذیر کنند. در فیلمی که بخش مهمی از درام آن بر گرسنگی و انتظار مرگ استوار است، کم‌رنگ بودن این نشانه‌ها فاصله‌ای میان آنچه می‌شنویم و آنچه می‌بینیم ایجاد می‌کند.

Polish actor Marcin Kwasny portrays Polish Conventual Franciscan Father Maximilian Kolbe in the death starvation cell at the Nazis’ main Auschwitz concentration camp, where he died Aug. 14, 1941. The priest’s last moments are the core story of a new movie about him titled “Triumph of the Heart” by American filmmaker Anthony D’Ambrosio, which premiered Aug. 13, 2025, in Poland and is set to arrive in U.S. theaters Sept. 12. Father Kolbe was canonized in 1982. (OSV News photo/courtesy Rafael Film)

از طرف دیگر، کارگردانی فیلم نیز نتوانسته همیشه از ظرفیت چنین موقعیتی استفاده کند. سلول مرگ، با تمام محدودیت‌هایش، فضایی است که می‌تواند از طریق قاب‌بندی، سکوت، فاصله میان بدن‌ها و تغییر تدریجی رفتار زندانیان، به عنصری فعال در روایت تبدیل شود. اما فیلم در بعضی لحظات بیش از آنکه به تصویر اجازه دهد معنا بسازد، به دیالوگ‌ها و تأکیدهای عاطفی متکی می‌شود. در نتیجه، گاهی احساس می‌شود با داستانی مواجهیم که بسیار بیشتر از آنچه فیلم توانسته به تصویر بکشد، ظرفیت دارد. نکته دیگر، ریتم بسیار کند فیلم است. البته کندی «پیروزی قلب» را نمی‌توان صرفاً یک ضعف دانست. به نظر می‌رسد فیلم‌ساز آگاهانه می‌خواهد چند روز طاقت‌فرسای زندگی زندانیان را به زمانی طولانی برای تماشاگر تبدیل کند؛ زمانی که در آن هیچ اتفاق نجات‌بخشی در انتظار نیست و هر ساعت، ادامه ساعت قبل و نزدیک‌تر شدن به مرگ است. در چنین شرایطی، انتظار خود به بخشی از شکنجه تبدیل می‌شود و گذشت زمان دیگر امری عادی نیست.

از این منظر، کندی ریتم فیلم با موضوع آن تناسب دارد. قرار نیست مخاطب با ریتم یک فیلم پرحادثه از صحنه‌ای به صحنه دیگر منتقل شود؛ قرار است در فضای بسته سلول بماند و بخشی از سنگینی این انتظار را تحمل کند. با این حال، مسئله این است که کند کردن زمان به‌تنهایی نمی‌تواند تجربه رنج را منتقل کند. کندی ریتم، زمانی در سینما مؤثر است که در دل آن، تغییر و فرسایشی محسوس اتفاق بیفتد؛ تغییری در چهره‌ها، رابطه‌ها، حرکات و حتی سکوت شخصیت‌ها. در «پیروزی قلب»، این کندی همیشه به عمق بیشتر منجر نمی‌شود و گاهی به یکنواختی نزدیک می‌شود. اگر قرار است چند روز طاقت‌فرسا را احساس کنیم، باید گذشت این روزها را در بدن و رفتار زندانیان ببینیم. در غیر این صورت، طولانی شدن صحنه‌ها بیش از آنکه ما را به وضعیت شخصیت‌ها نزدیک کند، صرفاً زمان تماشای فیلم را طولانی می‌کند.

با وجود تمام این ضعف‌ها، نمی‌توان از ارزش داستانی که فیلم برای روایت انتخاب کرده است چشم پوشید. فداکاری کلبه یکی از آن اتفاق‌هایی است که حتی دانستن پایانش نیز از تأثیر آن کم نمی‌کند. او جان خود را در برابر مرگ دیگری قرار می‌دهد، نه به این امید که بتواند نظام حاکم بر اردوگاه را تغییر دهد، بلکه برای اینکه یک انسان دیگر فرصت بازگشت به زندگی و خانواده‌اش را داشته باشد. این انتخاب، در دل یکی از غیرانسانی‌ترین نظام‌های تاریخ، معنایی فراتر از یک حرکت قهرمانانه پیدا می‌کند.البته نباید اجازه داد زیبایی این داستان، تصویری تسلی‌بخش و ساده از آشویتس بسازد. فداکاری یک انسان، رنج میلیون‌ها قربانی را جبران نمی‌کند و نمی‌تواند از وحشت آنچه در اردوگاه‌های نازی رخ داد بکاهد. ارزش روایت کلبه دقیقاً در همین است که یک لحظه انسانی را در دل واقعیتی نشان می‌دهد که در کلیت خود همچنان هولناک و جبران‌ناپذیر باقی می‌ماند.

در نهایت، «پیروزی قلب» بیش از آنکه در بازآفرینی رنج جسمانی زندانیان موفق باشد، در انتخاب داستانی که روایت می‌کند ارزشمند است. بازی‌های گاه نمایشی، طراحی چهره نه‌چندان باورپذیر، ضعف‌هایی در کارگردانی و ریتمی که همیشه به عمق بیشتر نمی‌رسد، مانع از آن می‌شوند که فیلم به اندازه ظرفیت داستانش تأثیرگذار باشد. با این حال، داستان ماکسیمیلیان کلبه همچنان در مرکز فیلم می‌درخشد؛ داستان انسانی که در مکانی ساخته‌شده برای نابودی انسانیت، تصمیم می‌گیرد دیگری را بر خود مقدم بدارد.

شاید هیچ فیلمی نتواند رنج آشویتس را آن‌گونه که واقعاً تجربه شده است به ما منتقل کند؛ اما از فیلمی با چنین داستانی انتظار می‌رود دست‌کم کاری کند که آن رنج را نه فقط در کلمات، بلکه در تصویر، چهره و بدن انسان‌ها احساس کنیم. «پیروزی قلب» در یادآوری یک فداکاری بزرگ موفق است، اما در تبدیل آن به تجربه‌ای سینمایی که به همان اندازه عمیق و باورپذیر باشد، می‌توانست بسیار بهتر عمل کند.

دیدگاه شما

لطفا دیدگاه خود را وارد نمایید
نام خود را وارد کنید